منتظر زنگ دخترك بودم و به خاطر همين به صفحه ي گوشيم نگاه نكردم و جواب دادم. وقتي صدا را شنيدم يك نگاه كردم به صفحه گوشي و فهميدم بله! گل پسري بود به نام آلن. نميدونم جا خوردم، ترسيدم، تعجب كردم كه يك لرزش كوچيك تو بدنم حس كردم و يكم هم عرق كردم، [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘خاطره’
آلن
ارسالشده در من و روزگار پدرسوخته!, خاطره, برچسب زده شده مجازي, آلن, تولد, شيرجه در ژانویه 30, 2011 |
ياد ايام
ارسالشده در خاطره, عكاسخانه آقاي لوچ, برچسب زده شده مسابقات, تهران, دلتنگي در ژانویه 18, 2011 | 12 دیدگاه »
ديشب جايي بودم كه آلن مسيج داد تو مسابقه كيامهر شركت كردي؟ من هم بي خبر ازهمه جا گفتم فردا ميرم كه گفت تا ساعت 8بيشتر وقت نداري. دست به دامن لپ تاپ يكي ازبچه ها شدم و تنها عكس قديمي كه توگوشيم داشتم را فرستادم. راستش تنها دليلي كه شركت كردم فقط به خاطر [...]
شطرنج با دلبركان
ارسالشده در من و روزگار پدرسوخته!, خاطره, عاشقانه, برچسب زده شده مهتاج, ميتي كومون, ويرژيل, بروسلي, جادو, دل, دلبر, دخترك, شومبول, شطرنج, عشق, غلام در اکتبر 24, 2010 | 32 دیدگاه »
پيش نوشت: برخلاف پستهاي قبل، خواندن اين پست را توصيه ميكنم. ————————– امروز عصر يك دستگاه بانوي محترم با ما تماس گرفتند و فرمودند بنده، يعني آقا غلام(!) شماره خود را روي يك عدد تير چراق برق نوشته ام! فك كن! قبل از اينكه قطع كنم، خواست يك سوال بپرسد و اين يك سوال شد [...]
دوستاني بهتر از آب روان
ارسالشده در من و روزگار پدرسوخته!, خاطره, برچسب زده شده قيصر, مجيد, محسن, مست, آب, حميد, روان در اکتبر 6, 2010 |
به احترام امروز و امشب كامنتدوني اين پست بسته است! اينو نوشتم واسه دل خودم! دوستان اگه حوصله ي خوندن دارين برين پست قبل را بخونين! ———— از ساعت 12ونيم تا4ونيم با حميد بودم. وقتي رفت غم عالم نشست تو دلم. دلم يك دنيا گريه ميخواست! امشب وقتي اين پست محسن را خوندم ديگه طاقتمو [...]
