Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2007

حداحافظ

سلام

اين سلامم با بقيه سلام هام يكم فرق داره.اول شعر قشنگ نداي آغاز از سهراب سپهري را بخونيد

كفشهايم كو

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

ومنوچهر وپروانه و شايد همه ي مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي ثانيه ها مي گذرد.

ونسيمي خنك از حاشيه ي سبز پتو خواب مرا مي ربود.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پرچلچله هاست.

صبح خواهد شد

وبه اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.

من كه از بازترين پنجره بامردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد

وقتي از پنجره ميبينم حوري

دختربالغ همسايه

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند

چيزهايي هم هست.لحظه هايي پر اوج

مثلا شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

وشبي از شبها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

وبه سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب!

كفشهايم كو؟

راستش تصميم گرفتم وبلاگ نويسي را كنار بگذارمدليلش هم تصميم دارم يك تغيير بزرگ تو خودم به وجود بيارماز خيلي چيزها خسته شدمدوست ندارم ديگه اون مجتبي باشم كه همه انتظار دارند:سريه زير.كم حرف.آروم.با گذشتگذشت كه هر چي ميكشم از اونهها نمي خواهم از خودم تعريف كنم ولي خيلي راحت ميگذشتم چون گذشت برام خيلي زيبا بود و هم تو مذهبمون خيلي بهش اشاره شده هم افراد بزرگ خيلي روش تاكيد كردند ولي من يك چيز را رعايت نكردم تو گذشت واونم مكان وزمان وفرد مقابلههمه هرچي دلشون خواست بهم ميگند ومن خسته شدم از اينكه ميگذشتمو و جوابشونو نميدادم   احساس ميكنم دارند ازاين اخلاقم سواستفاده ميكنند چه تو كارها و رفتارها وصحبت هاشونتصميم گرفتم خودمو تغيير بدم وخودم خوب ميدونم خيلي چيزها را از دست ميدهم كه تا حالا برا بدست آورنشون خيلي زحمت كشيدم اما به اين نتيجه رسيدم كه اين گذشت ها داره داغونم ميكنهراستشو بخواهيد از وقتي به اين فكر افتادم كه تغيير بزرگ تو خودم بدم كه ديدم اون افرادي كه به راحتي ازشون ميگذشتم هيچ ارزشي برای خودم وگذشت هام قائل نيستنددوست دارم بشم مجتبي كه خودم دلم مي خواهد نه اون كه ديگران ازش انتظار دارندديدم بهتره برا تغيير از اين وبلاگ شروع كنم وفعلا درش را تخته كنم وشايد هم نكردم

دوستان چندتا سوال دارم

شما با توجه به شناختي كه از من داريد بعد از شنيدن اسمم ياد اولين ميوه اي كه ميوفتيد چيه؟

با همون شناخت بعد شنيدن اسمم تو شخصيت هاي تلويزيوني و كارتوني وخبرنگار ومجري ياد كي ميوفتيد؟

دوستان تصميم دارم به جاي يك پست خدافظي چندتا بگذارم كه حداقل حرفامو اينجا زده باشمو ومثل بقيه جاها نگذرم

راستی میدونم از خانواده مادری چند نفری هستند که آدرس این وب را دارند و میاند ومیخونند و تقریبا خیلی جاها را پر کردند حداقل تو این پست های آخر اگه ارزشی برا من قائل نیستید این ارزشو برا خودتون قائل باشید ونظرتون را بگذارید.خودتون بهتر میدونید مگه چند نفر تو خانواده مادری کامپیوتر دارند و با نت سر کار دارند.به قول رضا صادقی:

میخونم از عاشقی و هیچ ترس وهراسی ندارمبه هر کی دوست داشتید بگید مجتبی و مظلوم وساکت وخوش اخلاق و آروم و هیچی نگو.کسی که همه روش قسم میخورند عاشق یک دختره برام هم مهم نیست عکس العمل بقیه چیه چون خودمو تغییر دادمو لازم هم باشه تو روشون می ایستمو داد میزنم نسیمو دوست دارمعزت زیاد

یا علی

 

Read Full Post »

شلغم

گوشي را برداشتم ويك زنگ به مجتبي عسگري زدم ويكم حال واحوالاون اواخر مکالمهگفت فردا تا حدود 1ميام يك سر بهت ميزنمبنده صبح حدود 4ونيم مي خوابم وساعت 7ونيم بيدارميشم ومنتظر قدوم مبارك آقا مجتبي(از بس ايشون خوش قولند) تا ساعت ۳هم خبری نشدساعت3ونيم عصر مامان دستور صادر ميكنند كه به دليل سرماخوردگي شديد گوگودي شلغم بايد بخريمامان منتظر مجتبي هستماگه اومد بهش ميگم صبر كنه تا تو بياي.

بنده وقتي پامو از خونه بيرون ميگذارم به سرم ميزنه خودم برم يك سربهش بزنم ودربين راه از كتابخانه يك كتاب درباره جنگ جهاني دوم هم ميگيرمزير سر اين مدار صفر درجه است ها.واقعا دست آقاي فتحي درد نكنه سريال توپي ساخته بود فقط يك مشكل داشت اونم اين بود اون سكانس آخرش چرا سانسور شد ونشون نداد اين ها رفتند توي بغل…كتابو كه گرفتم سريع ميرم در خونشون ومنتظر ميشم آقا تشريف فرما بشوند وقدم زنان به طرف مغازشون حركت ميكنيمدر مغازه را باز ميكنه وميريم پشت يكي از ميزها ميشينيم شروع به حرف زدن ميكنيميكدفعه آقاي عسگري بزرگ نزول اجلال ميكنند وما كه به ساعتمون نگاه ميكنيم وميبينيم حدود ساعت 6ميباشد وماها حدود 2ساعته داريم حرف ميزنيم ومتوجه گذشت زمان وتاريك شدن هوا نشديمخدافظي كردم واومدم يك تلفن عمومي پيدا كردمو به خانومي زنگ زدم(در پرانتز بگم ما پسرا چرا اينجوريم؟يك دوست خوب داريم وخيلي بهش علاقه داريم ولي نميتونيم بهش بگيم دوست دارم؟)مجتبی جون خیلی دوست دارميكم حرف زدم ومي خواستم سريع برم چون اومده بودم سر ميدون شلغم بخرم كه تا الان حدود 2ساعت ونيم يك كار يك ربعي طول كشيده بودكه نسيم خانومي شاكي ميشند برا دوستات اين همه وقت ميگذاري وبرا من همين؟

درپرانتز(آقا يك جوون رعنا داره با تلفن عمومي صحبت ميكنه همه بهش چپ چپ نگاه ميكنند چرا؟)هيچي ايشون بنده را حدود …دقيقه(زمان دقيقش به خودمون مربوط ميشه)تر جلوي چشمان از حدقه بيرون زده مغازه داران اطراف سرپا نگه ميدارند(اصلا دارم با دوست دخترم حرف ميزنم خوب شد؟ به توچه هي چپ چپ نگاه ميكني مرتيكه عوضي؟)بعدش كه قطع ميكنم به دليل وجود مزاحم دركنار خانومي راه ميوفتم به طرف خونه وهمين كه رسيدم و كليد را انداختم داخل قفل يهو ياد شلغم ميوفتمدر عرض 10 دقيقه شلغمو ميخرم والبته مامانم كه در حين صحبت هاي من وخانومي بسي ما را شرمنده كردند و هي زنگ مرحمت فرمودندبعدش كه اومدم خونهمامان از توی آشپزخونه:تا الان كجا بودي؟شلغم بخرم؟

خب البته به مجتبي سر بزنم وباخانومي صحبت كنم وقرار مدار ازدواج را بگذارم؟زهرمار شوخي هم نكن نميگي بچه حالش بده؟وگوگودي در حالي كه داره با يكي از شلغم ها روپايي ميزنه:راست ميگه مگه تو بلد نيستي من حالم خوب نيست تازه فرداهم امتحان دارم اگه نمرم كم شد كلتو ميتركونممامان اين مگه مريض نيست؟مامان از تو آشپزخونه؟بله؟ومرتضي هم كه تا ماماني مياد بياد شيرجه ميزنه تو رخت خوابش كه تو سالون پهنه و چشم خيره مامان به من كه چرا اين شلغمه را گذاشتم كنار بالش برادر جان؟

راستي دارم كلاس هاي عملي شهر آموزشگاه را ميرم كه يك اوساي با حال گيرم اومده كه با هم جفت شديم وكل آموزشگاه را به ..كشيديم كه بعدا براتون تعريف ميكنم.آخره عشق وحاله والبته سه جلسه ديگه بيشتر نموندهچهارشنبه شب آقاي الصاق زنگ زدند برا مسابقات سالوني كه آموزشكده گذاشته اسمتو مي خواهم رد كنم مياي؟مي خواستم بگم نه آخه خيلي بهم برخورده آخه سالون هاي دوستانه وعشق وحال را با از ما بهترون ميره و دريغ از يك خبر كه حداقل بيا اونجا ببينيمت!ولي وقتي پاي مسابقه وحيثيت وايناست بنده ميشم آقا مجتبي گل گلابه دو دليل قبول كردم اول اينكه از طرف دانشكده بود وحيف بود نرم ويك خودي نشون ندم آخه استاد ورزش گفته اينو بياريدش ببينيم كيه كه بازيكن خودي را هم دريبل كرده؟هيچي ننه مهشور شديم رفتدليل دومش هم اينه كه همه وقتم را تو خونه دارم ميگذرونم وكم كم دارم اسب خورده(ببخشيد افسرده)ميشمراستی چندتا پست دیگه که نوشتم ماجرای نسیم را که همه مشتاقانه در انتظارشن تعریف میکنمآهان راستی خانومی دوشت دالم گد بیشت وپشتای بشگیم

Read Full Post »

تسلیت

شهادت امام جعفرصادق(ع)را خدمت تمام شيعيان تسليت عرض ميكنم.

حتما به این لینک مراجعه کنید.خیلی سودمنده.واقعا ما شیعیان تا کی باید صبر کنیم تا بتونیم انتقام پهلوی شکسته مادرمون را بگیریم؟تا کی صبر کنیم تا بتونیم انتقام سیلی که به گوش فاطمه زهرا(س) را زدند بگیریم؟ تا کی صبر کنیم تا انتقام فرق شکافته بابامون را بگیریم؟تا کی صبر کنیم تا کی …..؟

صبر وتامل تا به کی؟هجرت تحمل تا به کی؟این غم تقبل تا به کی؟مهدی بیا مهدی بیا

آقا خسته شدیم.بریدیم.ببین دارن چه بلایی سر شیعیانت میارن.آخه تا کی؟

برا تعجیل در ظهور آقامون سه تا صلوات بفرستید.

راستی اینم یک لینک که یک سری مداحی ومناجات در وصف امام زمان داره.البته هنوز از مجتبی هم زبون اجازشو نگرفتم ولی خودش به بزرگیش میبخشه.

Read Full Post »

پنج شنبه

حدود ساعت 3 بود كه رفتم واسه خواب و فك كنم نيم ساعتي طول كشيد تا خوابم ببره

ساعت 7ونيم مامانم صدام زد كه بلند شو بريم خونه خاله كه دست تنهاند

آخه نظر داشتند(نذر درسته يا نضر به هر حال يكيش درسته)

اونم آش

تا اومديم آماده بشيم كه بريم خونه خاله و در كل وقتي رسيديم اونجا ساعت 8بود

عمو(شوهرخاله) گفت ماشينتون روشن نشد و ديشب هم هلش داديم اوردیم تو پاركينگ

آخه ماشين خودشون را برا اين طرح خودرهاي فرسوده داده بودند

بابا گفته بود برا پخش كردن نذر ماشين ما را بگيريد كه ماشين را من چهارشنبه  براشون بردم

جونم براتون بگه ما شده بوديم يك پا مكانيك وهركاري كه ميشد كرديم ولي مگه روشن ميشد

هلش داديم

بنزين سر كاربراتش ريختيم

ولي انگار نه انگار

زنگ زدم به بابا گفتم باباجوني خوشتيپم(سابقه نداشت اينقدر صميمي بشم باهاش)هركار ميكنيم ماشين روشن نميشه

هلش هم داديم نشد

بابا از اين ابراز احساسات جوگير شده بود به اين نحو پاسخ داد

مگه خري

كي ماشينمون را با هل دادن روشن كرديم كه اين دفعه دومش باشه

آخه الاق حتما خفه كرده بگذار يك ساعتي باشه واستارت نزن بعدش بدون ساسات روشنش كن كلاج هم يادت نره

دوباره دست وپا چلفت بازي درنياريا

الانم تو راهم دارم ميرم بندر امام(بندر امام خميني) به همه سلام برسون

اينم از سخن هاي پدر عزيز كه بازم خوبه كسي كنارم نبود

هيچي تو اين يك ساعت ما رفتيم برا خاله واينا نون خريديم ويكم كمكشون كرديم

بعدش كه رفتيم واسه استارت زدن

مثل قبل هركار كرديم روشن نشد

ديگه مونده بودم چيكار كنم فيش هاي پشت سوييچ را امتحان كردم

ديدم يكيش در اومد

نگو يكي از فيش ها شكسته بوده

ما يك جور سر هم بنديش كرديم كه ببينيم آيا از فيشه كه ديديم بله

رفتم فيش را گرفتم و اومدم درستش كردم و ماشين را روشن كردم يكم باهاش رفتم وباخيال راحت اومديم گذاشتيم دم در

نهار را خورديم و يكم كمك وبعدش مامان گفت برو يك سر به خونه بزن تنهاست

منم اومدم خونه و چك كردم همه جا را اومدم برم

يهو ياد خانومي افتادم

البته تو ظهر با هم يكي دو دقيقه حرف زده بوديم ولي خيلي خشك ورسمي(مثل حرف زدن با بقيه دوستام)

گوشي را برداشتم و از خونه بهش زنگ زدم و يك نيم ساعتي با هم حرف زديم

ديگه اين اواخر حرفامون بود كه پسردايي زنگ زدند وفرمودند بيا

منم يك دستم به گوشيم با پسردايي اون يكي به تلفن با نسيم خلاصه پسردايي را دست به سر كرديم

و اومدم با خانومي خدافظي كنم كه يهو يك حرفي را زدم  كه تقريبا عشقولانه بود اونم به خاطر موقعيت فعليمون وقتي اينو گفتم يكدفعه زد زير گريه و برا اينكه من ناراحت نشم سريع قطع كرد

منم همون لحظه بهش زنگ زدم آرومش كنم گوشي را برنداشت

نمي دونستم چيكا كنم

يهو يادم اومد نمازم را نخوندم

سريع نمازمو خوندم و دوباره به خانومي زنگ زدم

همون لحظه كه زنگيدم مي خواسته بگذاره رو سايلنت كه اگه زنگ زدم متوجه نشه تا بخواهد باهام حرف بزنه كه همون وقت طاقت نياورد وجواب داد ولي واقعا نمي دونستم چي بگم فقط خدافظي كردم

بعدش رفتم خونه خاله وپسردايي را بعد يك ماه ديدم(سابقه نداشت بيشتر از يك هفته بشه و همو نبينيم)آخه جواد خان دانشجو شدن و فعلا در تيران به سرميبرند

كم كم داشتند آش ها را ميريختند تو ظرف ما هم اومديم يكم با پسردايي باشيم گفتند بلند شو با عمو(شوهرخاله) برو برا پخش كردن كه اگه بازم خاموش كرد مكانيك همراشون باشه

ديگه تند تنديكم آش خوردم وخدافظي كردم و با عمو راهي شديم

برا اين كه جا باز بشه صندلي عقب را كلي برداشتيم و آش ها را گذاشتيم جاي صندلي و بنده هم كف ماشين وظيفه حفاظت از آش هاي ناز را بر عهده داشتم

يكي يكي برديم و داديم دم در خونه فك وفاميل شوهرخاله

تو پرانتز((از وقتي راه افتاديم فك كنم واسه اون نصف بشقاب آشي كه خوردم يكم سرديم شده بود حالم زياد خوب نبود والبته دستشويي هم امونم را بريده بود))

نزديك دوساعت از 4ونيم تا 6ونيم داشتيم سري اول را ميبرديم

وقتي برگشتيم بنده او 5دقيقه استراحت را در دستشويي به سر بردم

بعدش دوباره راه افتاديم ولي ايندفعه باباجون(پدربزرگ)) هم اومدند دنبالمون كه خونه داداش هاشون را نشون بدهند و ديگه ايندفعه بعد پخش كردن كامل آش ها نميشد برم جلو بشينم وبسي كف ماشين نشيديدم

بعدش كه برگشتيم وبرا بار سوم كه واسه همكارهاي عمو(شوهرخاله) بود ايندفعه دوتايي رفتيم وخلاصه تا ساعت 9ونيم طول كشيد

بعدش برگشتيم مامانم آماده بود  وخان داداش(مرتضي گوگودي)طبق معمول عزم بر موندن كردند و ديشب را اونجا بودند منم صندلي عقب را دوباره گذاشتم و ماشين را برداشت اومدم خونه با مامان

جونم براتون بگه بنده نصف بشقاب آش خوردم كه اي كاش يا اونو نميخوردم كه وضعيتم اونجوري نشه يا هم درست وحسابي ميخوردم كه الان دلم هوس نكنه خفن

بعدش كه اومديم خونه يكم پاي تلويزيون بودم وبه کارهام رسیدم طبق قرار قبلي رفتم تك زنگ زدم به خانومي ومنتظر شدم آن بشه ولي نشد

دوباره زنگ((الهي مخابرات جزجگر بزنه)) همش ميگفت كانال ارتباطي وجود نداره

يكي نيست بگه اين همه پول واسه خريد سيم كارت ميريزيم تو جيبتون حداقل كانالش را يك كاريش بكنيد

حدود سه ربع شماره گرفتم تا کانال داد

خانومي آن شدند وبنده را تا ساعت 3ونيم بيدار نگه داشتند

اين آخر هرچي عروسك داشتم تو اتاقم آورده بودم وكلي پاچه خواري واينا كه خانوم اجازه بدهند برم بخوابم اونم همش ميگفت نوچ

منم ميدونم بعدا چيكارش كنم

تا ديديدم يهو مامان عزيز داره صدام ميزنه

البته چون روز را كامل در اختيارشن بودم فقط يكم قر زدند كه تا اين وقت بيدارم چرا؟

چون عروسش هوس كرده بنده را سر كار بگذاره

و ديگه مجبور شدم سريع ديس بشم البته نسيم مي خواست يك چيز بهم بگه كه بيخيال شد منم چون وقت تنگ بود نشد بمونم حالا ببينم اون حرفش چي بوده

و ساعت حدود 4و ربع بود كه خوابم برد

ساعت 12 بيدار شدم و ساعت 1 گوشيم را روشن كردم ديدم خانومي اس ام اس مرحمت فرمودند به اين مضمون=پسر بد هنوز خوابی.چقدر می خوابی تو؟از الان بهت گفته باشم وقتی هم خونه بشیم اینقدر نمیگذارم بخوابی.هروقت بیدارشم بیدارت میکنم

حال به نظر شما بنده چيكا كنم

 

پاورقی۱=البته شوهرخاله عزیز که راننده پایه یک تشریف دارن خیلی خوب رانندگی کردند واصلا ماشین ۱۱دفعه(شمردم دقیق)خاموش نکردالبته به قول خودشون خیلی خشک کار میکنه و دلیلش هم اینه

پاورقی۲=امشب گشنم شده بود رفتم یک دمپخت درست کردم البته یکم چپله(شله)شد ولی در کل خشمزه شد

پاورقی۳=من با این نسیم چیکا کنم؟البته میدونم خودش بعدا چی میگه ولی خانومم شرمنده خرج داره

Read Full Post »