Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2008

فوت

دوستم فوت کرد.

چهارشنبه اینجوری شد و من امروز با خبر شدم


زنبور نيم كه من به دودي بروم * يا همچو پري به بوي عودي بروم

……………………..


يا پل كه شكسته تا به رودي بروم * يا حرص كه در عشوه سودي بروم

……………………..

Advertisements

Read Full Post »

هیس!

ساعت 10ونيم كلاس دارم. راه ميوفقتم طرف دانشكده. 10ونيم ميرسم! بهمن را ميبينم كه داره تو راهرو قدم ميزنه. بهش ميگم چرا سر كلاس نيستي؟ ميگه حمزوي مرد! خنده ام ميگيره از شوخي مسخره اش. دستم را ميگيره و ميبره طرف آموزش و تاج گل را نشونم ميده. يعني چي؟ عكس مهرداد روي تاج گل چيكار ميكنه؟

اصلا نفهميدم چي شد. رفتم روي يكي از صندلي هاي داخل راهرو نشستم. گوشيم را مي خواهم دربيارم كه به بهمن زنگ بزنم ببينم ماجرا چي بوده!!! وقتي ميبينه دستم رفت طرف گوشي داخل جيبم ميگه:

چهارشنبه كلاس زبان را كه نيومد، اون روز اينجوري شد. خط ها خراب بود نتونستم بهت زنگ بزنم!! بين خودمون باشه ها ولي ميگن خودكشي كرده!!

مي خواهم منفجر بشم. ديگه بقيه حرف هاش را نفهميدم. آخه هفته پيش بود برام مسيج داد كه ببين حذف و اضافه كي است؟ سه شنبه بود بهم زنگ زد و تا اومدم جواب بدم قطع شد. ظهر سه شنبه بعد از كلاس مدار كه لغو شد ديدمش. يعني چي؟ شاد و شنگول بود چجوري فرداش همچين بلايي سرش اومده؟

به دور و برم نگاه ميكنم، آشنايي نيست. گيجم. ميرم در كلاس را ميزنم و وارد ميشم.

بعد از 10 دقيقه سرم را ميارم بالا و ميبينم اين استاد كه اون استاد نيست!!يعني چي؟ يك نگاه به جلوي كلاس ميكنم، بهمن و سعيد كنار هم نشستن. ((زبان و ادبيات)) را با هم برداشتيم، پس كلاس را درست اومدم ولي استادش برام نا آشنا است. كم كم ميفهمم كه من اشتباها به جاي اون استاد عابدي با اين يكي كلاس گرفتم!!!

داره درباره گوته و دانته و هومر صحبت ميكنه. گيج و منگ فقط نگاهش ميكنم. شروع ميكنه به مقايسه هومر با فردوسي، دانته با مولوي و حافظ با گوته و اين كه شعراي پارسي گو يك سر و گردن از اونها بالاتر هستند.

ناگاه ذهنم ميره طرف علامه اقبال و از استاد ميپرسم: گوته بيان كرده كه متاثر از حافظه، از طرف ديگه گوته به طرز مشهودي بر اقبال تاثير گذاشته و خود اقبال هم اينو بيان كرده، اونوقت چجوريه كه اقبال در نخستين چاپ مثنوي اسرار خودي به مخافت با اشعار حافظ ميپردازه. اون ازم منبع و مدرك مي خواهد. كه البته همين امشب پيداش كردم! بحثمون به شعر نو و نيما و سهراب و اخوان ثالث وشاملو ميرسه و آخرش واقعا بايد گفت از اين اشتباهم واقعا شادم، چون ايشون فوق العده آدم بالسواديه.

وقتي كلاس تموم ميشه و منم از افكارم اومدم بيرون دوباره به اين واقعيت بر ميخورم: مرگ مهرداد حمزوي.

سوار دوچرخه ام ميشم و ميام خونه. كلافه ام، يا پاي كامپيوترم، يا توي اون گرما توي جام پتو را كشيدم رو سرم تا اينكه خوابم ميبره. هنوزم باورم نشده. دوست نبوديم ولي هم كلاسي و همشهري بوديم. هنوزم باورم نشده. چهارشنبه اين اتفاق افتاده و شنبه من با خبر شدم! معرفت دوستان وديگه هيس!

 

Read Full Post »

شهادت مولای متقیان را خدمت تمام دوستداران این خانواده عظیم الشان تسلیت میگم

Read Full Post »

عقايد يك ابله!!!

محمود آقا بقال محله مون هم يك كتاب منتشر كرده با نام: عقايد پروفسور محمود!!! وقتي اون عقايد خود را منتشر كرده چرا من نكنم؟ جوگير شدما!!

خب از شوخي گذشته هرآدمي (تاكيد ميكنم!) برا خودش عقايدي داره كه مطمئنا از جايگاه خاصي در ذهن همون آدم(تاكيد!) برخورداره. شايد ابله من تبديل بشه به عقايد يك ابله!! مي خواهم ببينم فكر ميكنم يك ابله هستم يا واقعا يك ابله هستم، يا كار از اينها گذشته!!!

شايد اصلا عقيده نباشه، شايد باشه ولي مضخرف باشه، شايد به شما ثابت كنه كه واقعا ابله هستم(فكر نكنم بتونه به خودم ثابت كنه!!).

هرچه هست شاهزاده، ابله است!!

يكبار بمردم و مرا كس نگريست                     گر بار دگر زنده شوم دانم زيست

اي كرده تو قصد من ترا با من چيست             ني صحبت ابلهان همه ديگ تهيست

Read Full Post »

اصلا حوصله دو سال پيش را ندارم. راستشو بخواهيد خسته شدم يا هرچي كه فكرش را بكني. تقريبا دو سال و نيم پيش بود كه يك وبلاگ زدم. اون وبلاگ به طور كلي مسير زندگيم را تغيير داد. يك داستان طولاني اما شيرين براي خودم حداقل، كه بنا به مسائلي از گفتنش اينجا معذورم. تو اون يكي هفته اي يك بار آپ ميكنم و ميزان نظرات هم خوبه، 25تا50تقريبا. ولي برام مهمه كه اونجا 90 درصد نظرات كه داده ميشه، پست مذكور را ميخونند، عقايدم را نقد ميكنند، باهاشون بحث ميكنم و واقعا ارزش داره.

ولي اينجا هنوز هيچي نشده يك نفر مياد و با اعصابم بازي ميكنه. اصلا اينجا عقيده اي ندارم!!! اينجا يك جوون 20ساله مفلوكم!!! اينجا به نوعي خودمو كشتم. خودي كه دوسال طول كشيد كه تا حدودي پيداش كنم، عقايدش را بفهمم و بگذارم نقدش كنند، افكاري كه گاها مسخره بود، گاها چيزي بود كه اون گنده گنده ها هم ازش سر در نمي آوردند. الان اونها را هم از ياد برده ام!! بايد برم پست مربوط را بخونم تا يادم بياد چي گفتم!!!

ديگه خبري از شريعتي و مطهري نيست. ديگه با داستان هاي كافكا درگير نميشم!!! از چخوف فقط تاريخ زنده و نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه و كبريت بي خطر(اين يكي را فقط اسمش!!) را به خاطر دارم. از سهراب فقط كفشهايم كو را به خاطر دارم. فرزند نيل را به كل از خاطر بردم، سينوهه را تا حدودي. از كتابهايي كه درباره جنگ جهاني دوم خوندم، فقط يكم دست نوشته دارم. از حكمت سقراط و افلاطون كه ذكاالملك نوشته بود فقط چندتا گفتگو كوچيك را به ياد دارم(اوتوفرون و؟!). از همه مهتر يادم رفته ابله داستايوسكي كه نام اين وبلاگ را بر اساس اون انتخاب كردم چي شد!!!فقط چندتا اسم: ناستازي، آگلائه، پتيت سين(؟)و هيچ. رياضي كه چند وقت پيش با 18ونيم پاس كردم را بايد برم بخونم چون به كل يادم رفته و اين ترم سر و كارم فقط با انتگراله.

مزخرف شدم!!! حافظه ام صفر!! حوصله ام صفر. شور و هيجانم بيست و پنج صدم!!هوشم(فعلا مرخصيه).

ميرم مرخصي تا وقتي كه، مرخصي اون بالايي ها تموم بشه. گه گاهي اينجا مينويسم.

كفشهايم كو

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثلا هوا با تن برگ

……..(اوج شعر اينجا است كه من خيلي دوست دارم)

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

ميدونيد دارم تو دلم به خودم چي ميگم؟ به قول يرژيل مجي!!من تو ذهنم ميگم: مجي خاك تو سرت كنند!!!

تو اون يكي هم فعلا دارم خاطره مينويسم!!!خوبيش اينه كه اونجا خاطرات طنزم را مينويسم و مثل اينجا كسل كننده نيستم!!!

Read Full Post »

، M 21 D ، رئیس دانشکده

وقتي دانشكده تون كلي شماره تلفن داشته باشه و شما هم قصد داشته باشيد زنگ بزنيد و مطمئن بشيد كه كلاس ها از كي شروع ميشه!!!!! بين اون شماره ها يكي را شانسي انتخاب ميكنيد.

اصلا هم مهم نيست شماره اي كه گرفتيد، شماره مستقيم رياسته!!! ونتيجه اين ميشه كه شما زنگ ميزنيد به شخص محترم رئيس دانشكده و از ايشون ميپرسيد: ببخشيد زمان دقيق تشكيل كلاس ها كي است؟

فحش هايي كه بهت داده ميشه(البته تو دل) اصلا مهم نيست، مهم اينه كه اين سوال مضخرف را از رئيس دانشكده ميكني!!!

البته خداييش كادر دانشكده خيلي خيلي خوبن!!!(انشاالله كه بعدا اين پست را ميخونند!!!). از همه بهتر مدير گروهمونه كه من اين ترم دوتا 2واحدي باهاش دارم!!!(آقاي غفاري انشاالله كه ميخونيد؟)

هين وقت صبوحست ميان شب و روز                   غير از مه و خورشيد چراغي مفروز

زان آتش آب گونه يك شعله برآر                               در بنگه انديشه زن و پاك بسوز

عجب نودی بود امشب!!!خداییش داریوش مصطفوی خیلی باحاله.این یارو آذری و فتح الله زاده چرا به جای ماست مالی افتضاحات خودشون گیر دادن به مردم میلیاردی پرسپولیس؟ آقایون مرادی هم ملت ایران را بیشعور گیر آوردن!!!آخه داداش دوستم که ۵سالشه گفته پنالت بود و اونوقت اینا!!

کماکان لطف هایی از برخی از عزیزان!!!به سوی من روانه!!!عزیزم حالا که داری زر زر میکنی یک نشونی بگذار. آفرین عزیزم!!

 

Read Full Post »

، M 20 D ، نرجس خانم!!!

اين ادعاي دو ساله و…. دود شد رفت هوا. راستشو بخواهيد تو اين دو سال و خورده اي همه جوريش را ديده بودم ولي اينجوريش را نه. نتيجه اش هم به وجود اومدن يك سوتفاهم شد، كه شرمندگيش براي من موند. طرف هركي بود خوب كارش را بلد، ولي عزيزم!! خوك هم اگه جايي رفت از خودش يك چيزي باقي ميگذاره ولي تو نه!! شرمنده همه دوستان شدم. بريم سراغ مطلب امروز.

در دين مبين اسلام هنگام نماز خوندن زن نبايد جلوتر از مرد باشد ولي چي شد كه امشب نرجس خانم در كنار حاج آقا نماز خوندند؟ بقيش هم كه چرت بود. اون از پارسال كه اغما بود و مضخرف!! اينم از روز حسرت. داداشي را ولش كنيد بره!!من فقط بزنگاه و مامور بدرقه را ميبينم. البته گهگاهي روز حسرت را به خاطر فرامرز جونم!! وداداشي(اسمش چي بود؟) را به خاطر آقاي ياري ميبينم.

ماهي كه كمر گرد قمر مي بندد              غمگينم از اينكه خوشدلم نپسندد

چون بيندم او كه من چنين گريانم             پنهان پنهان شكر شكر مي خندد

                                             !!!!

 

 

Read Full Post »

Older Posts »