Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2008

قاطر عاشق

شايد بايد! با اين حس مازوخيستي كنار بيايم! درست مثل آن زنك ديوانه كه دريل را در دست خود فرو برد و به جاي گريه، خنده سر داده! گفتم ديوانه، حال زياد فرق نمي كند كداممان ديوانه تريم! مهم اين است كه يك ورچسب ديوانگي به خودمان ميچسبانيم و يا شايد داغي كه بر روي ران خود ميگذاريم، درست مثل آن قاطر بيچاره!

 به راستي گناه آن قاطر بيچاره چي است كه داغي بر روي ران هايش ميگذارند براي اينكه صاحبش او را بشناسد!؟ كاش ميشد داغي بر روي ران صاحب گذاشت تا قاطر او را بشناسند!

شايد من، آن زنك و آن قاطر از ، نه نه نه! آن زنك واقعا ديوانه است! من هم واقعا ديوانه ام! آن قاطر هم ديوانه است! اما من خودم ميگويم ديوانه ام، ديگران به زنك ميگويند ديوانه است و من و زنك به قاطر ميگوييم ديوانه است! نه قاطر ديوانه نيست، او مازوخيست دارد، او هر روز صبح از خواب بيدار ميشود، صورتش را در آب نگاه ميكند، علف هاي پيش رويش را مز مزه ميكند، و آماده ميشود تا حمالي كند!

من، آن زنك، هيچگاه خودمان را براي حمالي آماده نميكنيم، اما ما هم مازوخيست داريم، پس حال قاطر از حال من و زنك خرابتر است. قاطر عاشق الاغ ميشود، زنك خودكشي ميكند و من، و من بين زمين و آسمان دار ميشوم، حيف طنابي در گردن ندارم! آخر بر خلاف جاذبه زمين است كه من بدون اتصال به چيزي بين زمين و آسمان معلق باشم! طناب گردنم را اذيت ميكند، دوستش ندارم، پس من مازوخيست ندارم، اما حال من از آن زنك و قاطر عاشق بدتر است!

پس من چه مرگيم است؟ من نه مازوخيست دارم و نه ديوانه ام من فقط، حال خود را نمي دانم، من فقط از خود دورم، من فقط معني فقط را نميفهمم! من طناب مي خواهم، من مازوخيست دارم، من فقط دل تنگم، همين! دلتنگ، نه، اون نه، اين نه، من فقط نمي دانم دلتنگ چه كسي هستم، فقط همين.

Nothing more than feeling

Trying to forget my feeling of love

دلم براي سهراب لك زده!: به درك راه نبرديم به اكسيژن آب

نقطه!


پ.ن: كافيه اندازه يك نخود آدم باشيم بمب اتمی گوگل

Advertisements

Read Full Post »

ایهام

1*استاد يك فصل بيشتر از سرفصل هاي ذكر شده تدريس كرد! وقتي درسش تموم شد به هر نفر برگه اي داد كه اگر انتقاد، پيشنهاد و.. دارند براش بنويسند. دستم رفت طرف خودكار و مي خواستم اين بيت از حافظ را براش بنويسم:
من از بازوي خود دارم بسي شكر                  كه زور مردم آزاري ندارم
يكم كه فكر كردم به خودم گفتم: كسي كه زور داره، از مردم آزاري هم بدش نمياد اگه اين شعر را براش بنويسم بايد قيد يك 10ناقابل را بزنم، پس به عنوان اولين نفر بلند شدم و برگه را دادم و اومدم بيرون.

2*ساعت 3و30دقيقه، داخلي، كلاس زبان انگليسي: طرز تهيه سوپ پياز توسط استاد!

3*15تقسيم بر1.5 چند ميشه؟ آهان6! نه 11! نه 9.5!استاد: خودتون را زديد به خنگي؟من استاد مطمئنا 10نميشه!

4*خدايا به بندگانت بياموز كه، هيچي ولش كن! اگه ميتونستي، مي آموختي، لازم به گفتن من نبود!(ايهام!)

5*براي اولين بار دلم داره بهم هشدار ميده، از طرفي نمي خواهم محدودش كنم!
نقطه!

لینک مطلب

Read Full Post »

ايهام!

1*استاد يك فصل بيشتر از سرفصل هاي ذكر شده تدريس كرد! وقتي درسش تموم شد به هر نفر برگه اي داد كه اگر انتقاد، پيشنهاد و.. دارند براش بنويسند. دستم رفت طرف خودكار و مي خواستم اين بيت از حافظ را براش بنويسم:
من از بازوي خود دارم بسي شكر                  كه زور مردم آزاري ندارم
يكم كه فكر كردم به خودم گفتم: كسي كه زور داره، از مردم آزاري هم بدش نمياد اگه اين شعر را براش بنويسم بايد قيد يك 10ناقابل را بزنم، پس به عنوان اولين نفر بلند شدم و برگه را دادم و اومدم بيرون.

2*ساعت 3و30دقيقه، داخلي، كلاس زبان انگليسي: طرز تهيه سوپ پياز توسط استاد!

3*15تقسيم بر1.5 چند ميشه؟ آهان6! نه 11! نه 9.5!استاد: خودتون را زديد به خنگي؟من استاد مطمئنا 10نميشه!

4*خدايا به بندگانت بياموز كه، هيچي ولش كن! اگه ميتونستي، مي آموختي، لازم به گفتن من نبود!(ايهام!)

5*براي اولين بار دلم داره بهم هشدار ميده، از طرفي نمي خواهم محدودش كنم!
نقطه!

Read Full Post »

سوال

در قسمت نظرات پست پيش عزيزاني گفته بودند كه اين عيد به ما ربطي نداره و اگر كلي نگري كنيم منظورشون اين بوده كه اين دين به ما ربطي نداره!خب آماده باشيد كه يكم مختون را كار بگيرم!

چرا و به چه دليل اين دين به ما ربطي نداره؟ ديني كه با گوشت و خون ما عجين شده. 14قرن پيش اعراب مسلمان شده با حدود50هزار شمشير زن به ايران حمله كردند و جمعيت 140ميليوني ايراني مقاومت چنداني نكردند. آيا توان مقابله نداشت!!!؟ حدود 14 قرن است كه مردم ايران اين دين الهي را پذيرفته اند و بزرگان ، دانشمندان، ادبا، شاعران و مفاخرمان چون ملاصدرا، شيخ بهايي، مولوي، حافظ وكه و كه وكه، آثار ماندگارشان را به نوعي وام گرفته و متاثر از اين دين دانسته اند. حالا چرا ما اين دين را جدا از خود ميدانيم؟ دين اسلام نازل شده بر تمام قوميت ها و مليت ها است، چنان چه در جاي جاي كتاب آسماني اش قرآن ذكر كرده: قوم اليتفكرون، قوم اليتعقلون، قوم اليتعلمون و…. كه ماشالله كم هم نيستند. پس اين دين فقط براي اعراب نازل نشده، بلكه بر تمامي انسان هاي نيك سرشت وارد شده. حال اگر قبول كنيم كه اين دين چون در حجاز نازل شده پس مختص به اعراب است و ربطي به ما ايرانيان ندارد، خب يك سوال من از شما دارم. چرا اديان الهي ديگر چون يهودي و مسيحي و نوع بارز آن مسيحي كه در اورشليم(بيت المقدس) نازل شده در اقصي نقاط جهان نشر پيدا كرده؟ چرا آن آقاي اروپايي يا آمريكايي كه ميگويد چون دين اسلام در حجاز نازل شده  نبايد ايراني از آن پيروي كند خود تابع مسيحيتي است كه در فلسطين نازل شده؟

از اين موضوع كه بگذريم موضوع ديگري مطرح ميشود. اگر قبول كنيم ما به زور مسلمان شده ايم چرا زماني كه يوغ اعراب از گردن ما باز شد، ما آئين كهن خود را بنا ننهاديم؟ از زماني كه طاهريان و صفاريان روي كار آمدند ما قرن ها فرصت داشتيم اما چرا اين كا را نكرديم؟

شهيد مطهري در يكي از آثارشان ميگويند: دين اسلام بيشتر از جانب كساني ضربه خورد كه داعيه حمايت از آن را داشتند. دين اسلام و مذهب شيعه اين نيست كه چند آخ.وند به ما گفته اند و دارند به وسيله آن بر ما سروري ميكنند، دين اسلام آن است كه پس از حمله اعراب پيشينيان ما پس از شناخت، آن را با جان و دل پذيرفتند و نسل به نسل به ما انتقال دادند. اگر ما اين دين و مذهب را قبول نداريم پس چه چيز را قبول داريم؟ به فرض محال ما هيچ چيز را قبول نداريم، پس از كجا آمده ايم؟ به چه دليل آمده ايم؟ چرا زندگي ميكنيم؟ چرا ميميريم؟ و هزاران چراي ديگر. اگر اديان ديگر را قبول داريم چرا با اين همه نشانه مي خواهيم در جهل خود بمانيم؟ من نه آنقدر سواد دارم و نه به اندازه كافي كتاب خوانده ام كه بتوانم جواب سوالات شما را بدهم، اما به جايي رسيده ام كه بتوانم جواب سوالات خودم را بدهم يا در پي يافتنش برآيم. اين ها را ذكر كردم كه جواب سوالم را از شما بگيرم. چرا اسلام نه؟

پ.ن: از دوستان عزيز خواهش ميكنم دليل و برهان عقلاني تاريخي بياورند و دلايلي واهي نياورند چون شهيد مطهري با دلايلي روشن آن را رد كرده كه من دراین پست برخي از آنها را ذكر كرده ام

 

Read Full Post »

عاشق شدم!

وقتي صداش را شنيدم يهو دلم ريخت، وقتي براي اولين بار چهره معصومش را از پشت پنجره ديد زدم، وقتي باد اون موهاي فر مشكي رنگش را نوازش ميكرد فهميدم كه منم آره….

تمام اعتماد به نفسم را جمع كردم و جوري كه كسي نفهمه بهش نزديك شدم و داخل گوشش دوستت دارم را زمزمه كردم. اما اون…. ولش كن، نمي خواهم بگم چه جوابي بهم داد.

اما من هنوز دوستش داشتم، مي خواستم حتي براي يك لحظه هم شده موهاي زيبايش را لمس كنم، اما ميدانستم مادرم اگر بفهمد……

ديگه چيزي به لحظه رفتنش نمونده بود، مي خواستم گريه كنم اما اين بغض لعنتي اجازه نميداد، شروع كردم در ذهنم مرور كردن، وقتي بهش گفتم دوستت دارم و اون برگشت و گفت: بع بع بع! وقتي مي خواستم موهاي فر مشكي رنگش را لمس كنم و ياد اين افتادم كه مادرم گفته بود اگه بوي گوسفند بگيري شب خونه راهت نميدم!

پ.ن: عيد قربان را خدمت تمام چهارپايان حلال گوشت تسليت و براي بازماندگان آرزوي صبر دارم. خواستار علو درجات براي عزيزاني هستم كه جانشان را در اين راه فدا كردند!

پ.ن: می خواستم برای چهلم شهیدان عید قربان این پست را بگذارم ولی گفتم واسه هشته(هفته+۱)بگذارم!

پ.ن: عید غدیرتون مبارک(تون!)

 

Read Full Post »

باید خر زد!

اصلا انگار نه انگار چند روز پيش داشت خودش را جر ميداد و داخل جمع 30،40 نفريمون ميگفت: كه اصلا وظيفمونه، هركاري هم بتونيم براي شما عزيزان انجام ميديم! اصلا ما را آورده اند اينجا براي كمك به شما!
از رشته كه زده شدم، از درس هم كه زده شدم، از مدير گروه هم كه زده شدم،از استاد هم واينم از كادر.
ببخشيد آقاي مدير گروه كجا هستند؟ رفته نماز، رفته نهار، كلاس داره!(ساعت يك و نيم؟)، همين جاها هستند و حدود 1ساعتي ما را سركار ميگذارند و بعدش كه از نگهباني ميپرسم ميگويند خيلي وقت است رفته اند!
معاون آموزشي اون حرف هاي بالا را ميزد، وقتي جمع تبديل ميشه به فرد و من ميرم پيششون، اصلا…بگذريم.
آخرش ما نفهميديم اينها را آورده اند اينجا كه به كار ما رسيدگي كنند، يا ما را آورده اند اينجا كه كاري براي رسيدگي براي اينان باشد! براي دوتا امضا براي حذف دو واحد رياضي 3روز ما راگرفتند و بعدش هم كه فرصت تموم شد و يكي از امضاها موند! بايد خر زد! كاش ميشد خر را زد و نمره گرفت، اما چرا خر؟ حيف خر نيست؟ همين ها را بايد زد! اصلا آمده اند اينجا كه مشكلات ما را حل كنند!
بي ربط!: وقتي اين پست را خواندم ياد يك قسمتي از وصف يك پيكار كافكا افتادم و به خاطر اينكه حالم را يكجوري كرد به خاطر سپرده بودم!: آه، هيچ. فقط مي خواستم نظرتان را در مورد آن كلفت كه روي پلكان من را بوسيد بپرسم!

Read Full Post »

آبرويي داشتم

امروز به حول و قوه ي الهي امتحان ادبيات را گند زدم! كل 6 نمره را ميارم ولي چرا گند؟ دوستم پشت سرم نشسته بود، هي گير داده بود كه منظور از اين انما در بيت زير چيه؟
به دردي كش لجه ي كبريا              كه آمد به شانش فرود انما
منم هي بهش ميگفتم ولي اون نميشنيد! اعصابم خورد شد و برگشتم و تو صورتش زل زدم گفتم: حضرت علي كه در نماز انگشترش را از دستشس بيرون آورد و به اون سائل بخشيد و براي محكم كاري انگشتر خودم را از انگشتم بيرون آوردم. اطرافيان ما ديگه نتونستند جلوي خنده خودشون را بگيرند و از همه ضايع تر من و دوستم بوديم.
20 دقيقه بيشتر طول نكشيد كه تمام سوال ها را جواب دادم. اومدم بلند بشم و به عنوان اولين نفر برگه را بدهم كه دوستم گفتم: مجتبي و من سر جام ميخكوب شدم. جواب سوال ها را مي خواست. من براش ميگفتم، يعني براي كل كلاس ميگفتم! بلند بلند ميگفتم و بچه ها مينوشتند و دوستم فقط ميگفت بلندتر من نميشنوم! ديگه جوش آورده بودم، برگشتم و برگه را گرفتم جلوي صورتش، اونم با آرامشي مثال زدني برگه من را گرفت! استاد برگشت و ديد جلوي من فقط يك خودكاره و جلوي دوستم 2 تا برگه! حميد(همون دوستم) گفت چنان سياه شدي كه گفتم نكنه داري ميميري! استاد يك نگاه از روي استيصال بهم انداخت و سرش را انداخت پايين! دوستم مي خواست برگه را بهم برگردونه، كه دوباره استاد سرش را بالا آورد و وقتي ديد بله … دوباره سرش را انداخت پايين! منم برگه را برداشتم و رفتم طرف استاد و برگه را دادم بهشون. منتظر شدم تا دوستم امتحانش را بده و وقتي اومد منتظر شديم سر استاد خلوت بشه؛ تنها كاري كه ميتونستيم بكنيم معذرت خواهي بود(سنگ پاي قزوين ديگه!). اونم گفت باشه!
نمي خواهم بگم اگه يك استاد ديگه بود چي ميشد و اين ترم ميفتم و…. فقط آبروم رفت. تنها كسي بودم كه تو كلاس قبول داشت، دائم در حال حرف زدن با هم بوديم، بحث ميكرديم، به خصوص در مورد جبر و اختيار كه دفعه آخر اعصابش خرد شد گفت: مگه تو مجبوري به اين ها فكر كني؟ و….
قديمي ها راست گفتن آبرو ذره ذره جمع ميشه و يك شبه به باد ميره. حيف شد، يعني حيف شدم!

 

Read Full Post »

Older Posts »