Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2009

خاك بر سران

داشتم به ناصرالدين شاه فكر ميكردم!!!جدا از تعداد زنهايش كه بين 90تا 360بين تاريخ دانان اختلاف هست، قضيه توتون و تنباكو خودنمائي ميكنه. فكر كنم از اولين سالي كه كتابي به عنوان تاريخ در بين دروس دوره ابتدايي داشتم اين قضيه مطرح شده. نمي خواهم مثل بقيه زر زيادي بزنم، چون اينقدر در اين باب زر زده شده كه كسي حوصله خواندن زرهاي اين جانب را ندارد.

داشتم فكر ميكردم اگر در اين برهه ي زماني يكي از مراجع چنين فتوايي بده چه عكس العملي در پي داره؟

الان شاهد نوعي تئوكراسي هستيم. اصلا بگذار از اينجا شروع كنم. زياد نمي خواهم دور بشم. مثلا 50سال پيش كه پدران برخي از ما مشغول آقون واقون بودند. اون روزا يك عده بودند بهشون ميگفتند مسلمون. يك عده بودند هم كه مرام خودشون را داشتند و در كل اين افراد در كنار هم زندگي مسالمت آميزي داشتند. يك عده هم بودند كه بهشون ميگفتند عضو حزب باد. اين افراد هميشه در طول تاريخ وجود داشته اند. اما در 50 سال پيش مشخصات ظاهري داشتند به اين شكل كه يكدست كت و شلوار با مارك فلان از بهترين فروشگاه با كراواتي پهن و بلند تا روي خا-يه هايشان.

اين افرادخودشان را وارد حذبي مثل رستاخيز و يا … مي كردند و مشغول لفت و ليس ميشدند. پول نفت كجا ميرفت؟ شكم اين ها. وام هاي تريلياردي ميگرفتند و خبري از پس دادن نبود. اگه يك جوون ميديدند كه مثلا تسبيح دستشه زرتي يك انگ بهش ميچسبوندند و روونه زندان هاي مخوف ساواك ميكردند. هزارتا جنايت ديگه كه نزديك 22 بهمن كه ميشه از تلويزيون برامون ميگن.

اون مسلمونا با اون مراميا اومدند دست به دست هم دادند و كلي كشته دادند تا شاه بي تربيت و نامرد و جنايتكار را بيرونش كردند و به اصطلاح انقلاب كردند.

خب الان بياييم به مثلا 20سال پيش. اونهايي كه انقلاب كردند يا منافقان ترورشان كردند و يا در جبهه شهيد شدند يا هواپيمايشان سقوط كرد و دليلش معلوم نشد و يا و يا و يا.

يك جماعتي اومدند جاي اينها را گرفتند. اينها هم جز همون لفت و ليسي ها هستند. از نظر ظاهر خيلي تفاوت دارند با اون لفت و ليسي ها 50سال پيش. به جاي كراوات ريش دارند تا روي خا-يه هايشان. تسبيح از دستشان خارج نميشه. دكمه هاي يقه شان بسته است و عجب كه خفه نميشوند!!!

پول نفت كجا ميرود؟ شكم آقايان و آقازاده ها. وام؟ كي داده كي گرفته؟ مثل مهريه!!! و هزارتا جن-ايت ديگه.

اين جماعت درست همان جماعت 50سال پيش است و فقط ظاهرشان تغيير كرده. جماعت 50سال پيش براي مكيدن خودن مردم خودشان را به شاه و دربار و… ميچسباندند و اين جماعت خودشان را به….

در اين كه شاه آدم مرتيكه ي عوضي بود هيچ بحثي نيست ولي 50سال پيشي ها وقتي به اون ميچسبيدند با هم وارد كثافتخانه ميشدند ولي الان نه تنها خودشان بلكه 70ميليون را دارند وارد كثافتخانه اي ميكنند كه بيرون اومدني در كار نيست. فقط بايد دست و پا زد.

دور نشيم. گفتم اگه اين فتوا الان صادر بشه چي ميشه؟ هيچي! دقيقا هيچي.

راستي الان همون لفت و ليسي ها روي يك رمان كار ميكنند به عنوان خاك برسران كه ايفاگران نقش هاي اصلي هم من و شماييد.

                       خاك بر سران


پ.ن:یکی از دوستام میگفت این عطر را به جای لاگوست بهت قالب کرده اند!عجیب اینکه هرچه میگذرد بوی ملایم و آرام بخشی پیدا میکند!اگر قالب هم کرده دستش درد نکنه هر چه میگذرد بهتار از لاگوست اصل می شود!

كتاب unfinished crime اثر helen mc cloy را تمام كردم. فقط ؛آنها؛ معلوم نشد كه بودند! كسي ميدونه موگور كجاست؟ شعله هندوستان چيه؟ پس حتما اين كتاب را بخونيد. كتاب نسبتا متوسطي بود!

(بیشتر…)

Read Full Post »

کلی گویی از سفر

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش               وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

سلام. بهترين لحظات عمرم را در اين سفر گذراندم. پر بودم از حس نياز، تعدادي ارزا(!) شد و تعدادي نه. بچه ها فوق العاده بودند، من حيث المجموع سفر لذت بخشي بود،البته اگر سرويس دهي بد شركت بعثت اصفهان را كنار بگذاريم! يك سوئيت داشتيم كه 5عدد تخت داشت اما ما 10نفر بوديم!تخت ها را به هم چسبانديم، هر شب هم 3نفر با ميل شخصي روي زمين مي خوابيدند. جنبه بچه ها مثال زدني بود، زيارت فوق العاده بود. صبح ها شهر را ميگشتيم و خريد ميكرديم، ظهر حرم بوديم، عصر من ميرفتم پيش ويرژيل، شب يك استراحت كوچيك ميكرديم و نصف شب ها ميرفتيم حرم.

مسير رفت صداي لك و لوك قطار را تحمل كرديم و مسير برگشت هم تاخير هواپيما، واسه يك تفنگ كوچولوي اسباب بازي حسابي بازرسي و سين جين شدم!فراموش كرده بودم تفنگي كه براي اخوي خريده بودم را از كيفم دربياورم و داخل ساكم قرار بدهم، با هزار بدبختي و نشان دادن كارت دانشجويي و جواب دادن به هزارتا سوال راضي شدند كه قصد گروگان گيري و دزديدن هواپيما را ندارم!

مرتيكه هاي الدنگ چنان ساك ها را اين طرف و آن طرف پرتاب كرده بودند كه جعبه سوغاتي هايي كه ويرژيل از شمال برايم آورده بود نابود شد! بايد يك جورايي درستش كنم.

جواب خيلي از سوال هايم را گرفتم، شب ها ميرفتم و در اين حلقه هاي معرفت قرار ميگرفتم!، دنبال شخصي بودم كه بدون تعصب با صداقت جواب سوال هايم را بدهد، اينقدر صبر كردم كه مايوس شده بودم، شب آخر آقاي فعال كه كت و شلواري هم بودند جواب سوال هايم را دادند، چندتايي كه عمومي بود را براي همه گفتند و بقيه را هم خصوصي جواب دادند، واقعا از مصاحبت با ايشون لذت بردم، شخصيت جالبي داشتند و شعور و صبري عجيب.

اين هم يك كلي گويي، شايد در شب هاي ديگر جزئي گويي را آغاز كردم!

نقطه!


پ.ن:دلم برای همگی تنگ شده بود. اگر قابل بوده باشم همگی را دعا کردم.

پ.ن: داشتیم از چهار راه عبور میکردیم که یکدفعه چراغ سبز شد و یک پیکان مثل تیر از چله رها شده اومد سمتمون. دوستم متوجه نبود سریع گرفتمش و کشیدمش سمت خودم.ماشین از فاصله۱سانتیمتریش عبور کرد.یک تشکر خشک و خالی هم نکرد!

Read Full Post »

حدود یک هفته

حدود یک هفته دور از کفش های زیدی و غزه و اسرائیل و سالگرد انقلاب و هزارتا چیز دیگه واقعا لذت بخش بود.

حدود یک هفته به دور از سوال های همیشگی:کجا بودی.با کی بودی.کی بود زنگ زد.چرا زنگ زد.چکار داشت.چرا فلان کار را نکردی.چرا بهمان کار را انجام دادی لذت بخش بود.

حدود یک هفته دور از جنجال و حرص و نگرانی آینده و درس و امتحان و….چه لذتی داشت.

حدود یک هفته زندگی ابلهانه اونجور که دوست داشتم وصف ناشدنی بود.

حدود یک هفته و۵نظر!واقعا حال گیری بود!


نظراتتون را حتما در پست قبل بگذارید

 

Read Full Post »

کلی گویی از سفر

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش               وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

سلام. بهترين لحظات عمرم را در اين سفر گذراندم. پر بودم از حس نياز، تعدادي ارزا(!) شد و تعدادي نه. بچه ها فوق العاده بودند، من حيث المجموع سفر لذت بخشي بود،البته اگر سرويس دهي بد شركت بعثت اصفهان را كنار بگذاريم! يك سوئيت داشتيم كه 5عدد تخت داشت اما ما 10نفر بوديم!تخت ها را به هم چسبانديم، هر شب هم 3نفر با ميل شخصي روي زمين مي خوابيدند. جنبه بچه ها مثال زدني بود، زيارت فوق العاده بود. صبح ها شهر را ميگشتيم و خريد ميكرديم، ظهر حرم بوديم، عصر من ميرفتم پيش ويرژيل، شب يك استراحت كوچيك ميكرديم و نصف شب ها ميرفتيم حرم.

مسير رفت صداي لك و لوك قطار را تحمل كرديم و مسير برگشت هم تاخير هواپيما، واسه يك تفنگ كوچولوي اسباب بازي حسابي بازرسي و سين جين شدم!فراموش كرده بودم تفنگي كه براي اخوي خريده بودم را از كيفم دربياورم و داخل ساكم قرار بدهم، با هزار بدبختي و نشان دادن كارت دانشجويي و جواب دادن به هزارتا سوال راضي شدند كه قصد گروگان گيري و دزديدن هواپيما را ندارم!

مرتيكه هاي الدنگ چنان ساك ها را اين طرف و آن طرف پرتاب كرده بودند كه جعبه سوغاتي هايي كه ويرژيل از شمال برايم آورده بود نابود شد! بايد يك جورايي درستش كنم.

جواب خيلي از سوال هايم را گرفتم، شب ها ميرفتم و در اين حلقه هاي معرفت قرار ميگرفتم!، دنبال شخصي بودم كه بدون تعصب با صداقت جواب سوال هايم را بدهد، اينقدر صبر كردم كه مايوس شده بودم، شب آخر آقاي فعال كه كت و شلواري هم بودند جواب سوال هايم را دادند، چندتايي كه عمومي بود را براي همه گفتند و بقيه را هم خصوصي جواب دادند، واقعا از مصاحبت با ايشون لذت بردم، شخصيت جالبي داشتند و شعور و صبري عجيب.

اين هم يك كلي گويي، شايد در شب هاي ديگر جزئي گويي را آغاز كردم!

نقطه!


پ.ن:دلم برای همگی تنگ شده بود. اگر قابل بوده باشم همگی را دعا کردم.

پ.ن: داشتیم از چهار راه عبور میکردیم که یکدفعه چراغ سبز شد و یک پیکان مثل تیر از چله رها شده اومد سمتمون. دوستم متوجه نبود سریع گرفتمش و کشیدمش سمت خودم.ماشین از فاصله۱سانتیمتریش عبور کرد.یک تشکر خشک و خالی هم نکرد!

Read Full Post »

کیک آخر!

اولين باري كه رفتم مشهد، يعني اولين و آخرين بار، حدودا 3سالم بود. وقتي از حرم اومده بودم بيرون مامانم ازم پرسيده بود؛ از امام رضا چي خواستي؟ منم يكم فكر كرده بودم و گفته بودم: كيك!(فك كن!).

جالبه از اون روز به بعد هيچ كس براي من كيك نخريد! كلوچه و تي تاپ و..ميخريدند ولي خبري از كيك نبود!تا اينكه خودم بزرگ شدم و جوان رشيدي شدم! و خودم براي خودم كيك خريدم. همون قضيه كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

هميشه هم اين قضيه كيك را چماق كردند و زدند توي سر ما كه دختر فلاني 2سالش بود و وقتي رفته بود حرم، ضريح را چسبيده بود و از خدا خونه خواسته بود و براي همين بود كه زود خانه دار شدند.

حالا يك سوال حساس؛ ملت ما كه ماشاالله داراي فرهنگ غني2500ساله هستند و حرمت حرم را نگه ميدارند درست مثل نهار ظهر عاشورا و…! چطوري يك بچه دوساله خودش را رسونده به ضريح و…

البته زود خانه دار شدن ربطي به اين ندارد كه باباي همان دخترك معصوم و پاك! سه برابر ابوي بنده حقوق ميگرفتند وميگيرند و احتمالا خواهند گرفت.

خب اين همه نطق كردم كه بگويم فردا شب ساعت 6راهي هستم. اگر خوبي، خوبي و باز هم خوبي از ما ديديد به ديده منت حلال ميكنم! همسفرانم را زياد دوست ندارم و اين نكته منفي ماجرا است! احتمالا لحظه به لحظه دودره شون ميكنم. دعا كنيد به اشانتيون امام رضا برسم!

نقطه!


پ.ن: خواندن پست قبل را توصیه میکنم!اوم  نظرسنجی هم شرکت کنید حتما!

پ.ن:ساعت۲و۳۰دقیقه بامداد.آخرین وبلاگ خوانی ها را کردم.نمیدونم چرا احساس میکنم بازگشتی در کار نیست!

 

Read Full Post »

کیک آخر!

اولين باري كه رفتم مشهد، يعني اولين و آخرين بار، حدودا 3سالم بود. وقتي از حرم اومده بودم بيرون مامانم ازم پرسيده بود؛ از امام رضا چي خواستي؟ منم يكم فكر كرده بودم و گفته بودم: كيك!(فك كن!).

جالبه از اون روز به بعد هيچ كس براي من كيك نخريد! كلوچه و تي تاپ و..ميخريدند ولي خبري از كيك نبود!تا اينكه خودم بزرگ شدم و جوان رشيدي شدم! و خودم براي خودم كيك خريدم. همون قضيه كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

هميشه هم اين قضيه كيك را چماق كردند و زدند توي سر ما كه دختر فلاني 2سالش بود و وقتي رفته بود حرم، ضريح را چسبيده بود و از خدا خونه خواسته بود و براي همين بود كه زود خانه دار شدند.

حالا يك سوال حساس؛ ملت ما كه ماشاالله داراي فرهنگ غني2500ساله هستند و حرمت حرم را نگه ميدارند درست مثل نهار ظهر عاشورا و…! چطوري يك بچه دوساله خودش را رسونده به ضريح و…

البته زود خانه دار شدن ربطي به اين ندارد كه باباي همان دخترك معصوم و پاك! سه برابر ابوي بنده حقوق ميگرفتند وميگيرند و احتمالا خواهند گرفت.

خب اين همه نطق كردم كه بگويم فردا شب ساعت 6راهي هستم. اگر خوبي، خوبي و باز هم خوبي از ما ديديد به ديده منت حلال ميكنم! همسفرانم را زياد دوست ندارم و اين نكته منفي ماجرا است! احتمالا لحظه به لحظه دودره شون ميكنم. دعا كنيد به اشانتيون امام رضا برسم!

نقطه!


پ.ن: خواندن پست قبل را توصیه میکنم!اوم  نظرسنجی هم شرکت کنید حتما!

پ.ن:ساعت۲و۳۰دقیقه بامداد.آخرین وبلاگ خوانی ها را کردم.نمیدونم چرا احساس میکنم بازگشتی در کار نیست!

 

Read Full Post »

جشن های 2500ساله

اين شاه خيلي پدرسوخته بود! گاهي اوقات جشن هاي 2500ساله را در تلويزيون نشون ميده و بعدش فقر و بدبختي مردم اون زمان آدم مي خواهد بميره. راستي همايشي كه دانشجويان براي پيروزي مردم غزه و حماس ترتيب داده بودند را ديديد؟ از كل ايران بودند، چه حماسه اي بود، دم همگي گرم. از بچه هاي دانشكده ما هم بودند، معاون فرهنگي سرجلسه امتحان گفت هركه خواست مي تواند شركت كند، هزينه رفت و برگشت و خوراك و… هم به عهده همان ها ميباشد. من كه امتحان داشتم نرفتم ولي عجب حماسه اي شد!

يكم بيشتر به اين نوشته فكر كنيد، امان از وقتي كه بيت المال صرف جشن هاي 2500ساله بشه و…مامان گفت اگه امتحان نداشتي ميرفتي؟ گفتم حق كي را بخورم؟ يك ليوان آب هم از گلوم پايين نميرفت. آنهايي كه رفتند بهشان خوش گذشت؟ غذايش چطور بود؟ راحت از گلو پايين ميرفت؟

Read Full Post »

Older Posts »