Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2009

نفهمی!

درست نمي دانم چه مدت از خودكشي دوستم گذشته، حدود يك هفته از ترم پيش، گذشته بود. معلوم نشد چرا خودكشي كرد! بعد از گذشت چندماه هنوز شماره اش داخل گوشيم است و دلم نمي آيد پاكش كنم! عكسش را زدند و يك دسته گل هم كنارش گذاشتند و… به قول هدايت:(( از اين كثافت كاريهاي معمول)). نمي دونم والله! مثلا فكر كن(!) يك پلاكارد 2*10 با درشت ترين فونت چسبانده اند سينه ديوار، با اين مضمون: آقاي ايكس ايگريگ دوست استاد محترم رشته بيماريهاي هويج، درگذشت نابه هنگام جوان ناكام مرحومه مغفوره بانوي مكرمه محترمه خانم ايگريگ نيا، عمه خاله شما را تسليت گفته و الخ…..

سال پيش خير سرشان يك همايش برق و الكترونيك برگذار كردند، براي نمايش تصاوير يك پرده ناقابل نخريدند، تصوير را انداختند روي ديواري كه بچه ها وقت بيكاري رويش يادگاري مينوشتند و اصولا هر روز هفته بيكارند!

مي داني كجا دلم خنك ميشود؟ فكر كن استاد محترم هويج(!) منتظر مرگ عمه خاله اش بوده تا تمام ارثيه كلان زنك 100ساله را بالا بكشد، اما اين وسط عمه هه عاشق ميشود و يواشكي ازدواج ميكند و تمام اموال خود را هم به نام شوهر120ساله كچل(!) خود ميكند! موقع انحصار وراثت كه مي شود هويجه، ببخشيد استاده ميبيند كه اي داد بيداد كه فقط خرج كفن و دفن به او رسيده!! حالا هرچه جناب استاد چشمش به اين پلاكارد مي افتد مي خواهد بتركد! حرص ميخورد، اونجا من آي لذت ميبرم، آي دلم خنك ميشود، آي در ماتحتمان عروسي به پا ميشود! كاش پيرمرده 550ساله بشود!

از كجا شروع شد و به كجا رسيد، مي خواستم بگويم: مهرداد جان خودكشي كردي نوش جانت! ولي دليلش را ميگفتي كه من تا ساعت 4ونيم صبح به تو و دليل و هزار كوفت و زهرمارت فكر نكنم! میدونی چندوقته نیومدم سر قبرت؟ اصلا تقصير كي بود؟ حالا هر خري! مهم اين بود كسي برات گريه نكرد، اصلا كسي را داشتي؟  كسي بهت گفت، بيخيال حالا يا داري لذت ميبري، يا عذاب ميكشي، يادت مياد رفتيم پارك با بهمن، چقدر خير سرم نصيحتت كردم كه به دختره متلك نندازي، تو هم هي ميخنديدي و ميگفتي واسه گرفتن حال تو هم شده يك تيكه خفن بهش ميگم، آخه مرتيكه چرا گاهي بازيت ميگيره؟ چرا ميري رو اعصابم؟ چرا دست از سرم بر نميداري؟ مرده شورت را ببرن با اون كفش هاي سفيد جلفت! كاش ميمردي، كاش ميمردي، كاش ماشين ميزد بهت، كاش و هزارتا كاش، خيلي نفهمي، ميفهمي؟ نفهمي!


پ.ن:ببخشید دوستان.دیشب اعصابم بدجور به هم ریخته بود و اینها را نوشتم. شاید سادیسم دارم که اینها را اینجا گذاشتم. فقط سیاوش گوش میکنم: وقتي كه دلتنگ ميشم و همراه تنهايي ميرم، داغ دلم تازه ميشه، زمزمه هاي خوندنم وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه ميشه و….. اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره.

 

Read Full Post »

زیبا است!

زیبا است!

Read Full Post »

صرف فعل!

آقاي غاضي(!) اين پدر سوخته بي همه چيز گفت اول صيغه ات ميكنم، بعد تمام اموالم را به نامت ميكنم، بعد تو راهمه كاره اداره ميكنم و الخ… آقاي غاضي اين پس فطرت نا نجيب فقط فعل ها را اجرا كرد!


پ.ن: قالبم چطوره؟ قبلي بهتره يا اين؟

 

Read Full Post »

تقدیر ناگزیره!

تا چندين سال پيش بابا هر سال گوسفندي را قرباني ميكردند. يك سال يك ببعي ناز و قشنگ آورده بودند، من هم به طرز فجيعي دوستش داشتم و حاضر نبودم بگذارم اون جلاد نابكار يعني قصاب سر كوچمون سر از بدن دوست پشمالوي من جدا كنه، ولي تقدير ناگزيره! قرار بود عصر آن مردك پير با آن نيسان سبز رنگ گنده خود بيايد و ببعي من را از من بگيرد. من هم از صبح كه بابا، پشي(ببعي!) را خريده بود از كنارش جم نخورده بودم و براي اينكه در آخرين ساعات عمرش احساس تنهايي و بي كسي نكند، كنارش ماندم و باهاش بازي كردم! يك مو(درخت انگور ديگه!) در خانه داشتيم، منم هي برگه ها را ميكندم و مثل يك مادر نمونه ميدادم به بچم(!) بخوره. اون هم ماشاالله خوش اشتها! تا اينكه مادر گفت بيا نهار بخور، من هم گرسنه دويدم و رفتم داخل خانه تا دلي از عذا در بياورم، آخر اگر خودم نخورم، شير از كجا بياورم بدهم آن پدر سوخته بخورد؟!!

تا آمديم اولين قاشق را بگذاريم دهانمان صداي بع بع پشمي بالا رفت، من هم مثل يك مادر خودم را رساندم به بچه ام و دوباره تغذيه اش كردم، دردسرت ندهم، هرچه مي آمدم يك لقمه بخورم صداي پشمي بالا ميرفت و مادر نيكوكار خود را طلب ميكرد. هيچي ديگه سرش را بريدند و گوشتش را دادند در و همسايه بخورند.

باري! هروقت ياد آن ماجرا مي افتم دمق ميشوم و دلم پر ميكشد براي بچه پشمالويم، امشب داشتم بهش فكر ميكردم گفتم چرا آن بدبخت حاضر نشد آخرين لحظات عمر خويش را خلوت كند و با خداي خود به راز و نياز بپردازد(!) خب حتما دوست داشته در كنار مادرش باشد. اما نه، آن پست فطرت من را فقط براي آن برگه ها مي خواست، براي من بع بع نميكرد، براي آن غذاها بع بع ميكرد، از وقتي به اين واقعيت پي بردم تمام آن حمد و سوره هايي كه برايش خوانده ام را پس گرفته ام، تا مي توانستم فحشش داده ام، اميدوارم روحت در آن دنيا با شمر و معاويه و يزيد و كس و كارت محشور شود، اميدوارم با چهره خوك برانگيخته شوي، الهي بري زير تريلي با آسفالت خيابان يكي شوي!

البته من به خاطر ندارم ولي مامان تعريف ميكرد كه يك سال گوسفند بخت برگشته از دست آن فرشته نيك سرشت(همان قصاب!) فرار ميكند و ميرود داخل كوچه، تمام ملت هم به دنبال اين گوسفند بخت برگشته، ملت بدو گوسفند بدو، ملت بدو گوسفند بدو، خلاصه ملت بدو گوسفند بدو، تا اينكه بخت برگشته را ميگيرند و سر از بدنش جدا ميكنند.


پ.ن:تشکر فراوان از صدف جان به خاطر دعوت نامه. خیر ببینی ننه!پیربشی.سفید بخت بشی

Read Full Post »

تقدیر ناگزیره!

تا چندين سال پيش بابا هر سال گوسفندي را قرباني ميكردند. يك سال يك ببعي ناز و قشنگ آورده بودند، من هم به طرز فجيعي دوستش داشتم و حاضر نبودم بگذارم اون جلاد نابكار يعني قصاب سر كوچمون سر از بدن دوست پشمالوي من جدا كنه، ولي تقدير ناگزيره! قرار بود عصر آن مردك پير با آن نيسان سبز رنگ گنده خود بيايد و ببعي من را از من بگيرد. من هم از صبح كه بابا، پشي(ببعي!) را خريده بود از كنارش جم نخورده بودم و براي اينكه در آخرين ساعات عمرش احساس تنهايي و بي كسي نكند، كنارش ماندم و باهاش بازي كردم! يك مو(درخت انگور ديگه!) در خانه داشتيم، منم هي برگه ها را ميكندم و مثل يك مادر نمونه ميدادم به بچم(!) بخوره. اون هم ماشاالله خوش اشتها! تا اينكه مادر گفت بيا نهار بخور، من هم گرسنه دويدم و رفتم داخل خانه تا دلي از عذا در بياورم، آخر اگر خودم نخورم، شير از كجا بياورم بدهم آن پدر سوخته بخورد؟!!

تا آمديم اولين قاشق را بگذاريم دهانمان صداي بع بع پشمي بالا رفت، من هم مثل يك مادر خودم را رساندم به بچه ام و دوباره تغذيه اش كردم، دردسرت ندهم، هرچه مي آمدم يك لقمه بخورم صداي پشمي بالا ميرفت و مادر نيكوكار خود را طلب ميكرد. هيچي ديگه سرش را بريدند و گوشتش را دادند در و همسايه بخورند.

باري! هروقت ياد آن ماجرا مي افتم دمق ميشوم و دلم پر ميكشد براي بچه پشمالويم، امشب داشتم بهش فكر ميكردم گفتم چرا آن بدبخت حاضر نشد آخرين لحظات عمر خويش را خلوت كند و با خداي خود به راز و نياز بپردازد(!) خب حتما دوست داشته در كنار مادرش باشد. اما نه، آن پست فطرت من را فقط براي آن برگه ها مي خواست، براي من بع بع نميكرد، براي آن غذاها بع بع ميكرد، از وقتي به اين واقعيت پي بردم تمام آن حمد و سوره هايي كه برايش خوانده ام را پس گرفته ام، تا مي توانستم فحشش داده ام، اميدوارم روحت در آن دنيا با شمر و معاويه و يزيد و كس و كارت محشور شود، اميدوارم با چهره خوك برانگيخته شوي، الهي بري زير تريلي با آسفالت خيابان يكي شوي!

البته من به خاطر ندارم ولي مامان تعريف ميكرد كه يك سال گوسفند بخت برگشته از دست آن فرشته نيك سرشت(همان قصاب!) فرار ميكند و ميرود داخل كوچه، تمام ملت هم به دنبال اين گوسفند بخت برگشته، ملت بدو گوسفند بدو، ملت بدو گوسفند بدو، خلاصه ملت بدو گوسفند بدو، تا اينكه بخت برگشته را ميگيرند و سر از بدنش جدا ميكنند.


پ.ن:تشکر فراوان از صدف جان به خاطر دعوت نامه. خیر ببینی ننه!پیربشی.سفید بخت بشی

Read Full Post »

دختر رضا رشید پور!

آقا اين رضا رشيدي را ديدي در اين زنده رود؟ هرهفته گير ميدهد به مهمان و ميگويد چندتا بچه داري و الخ… بعد اگر طرف پسر كوچولويي داشته باشد دوباره گير ميدهد به مهمان بيچاره كه: فكر نكني من دخترم را بهت ميدهم و… اصلا دخترش چه شكلي است كه يك جورايي مي خواهد بندازد به ملت؟ من خودم 3تاش را زاييدم و دارم تربيت ميكنم تا حالا از اين چرت و پرت ها كه اين يارو ميگه نگفتم، رسانه ملي است تقريبا(!) نبايد كه اين اراج*يف را بگويند.

نكته: اين ها را يكي از آشناهاي دورمان داشت برايم تعريف ميكرد، ايشون مرد تشريف دارند! اگه دوزاريت كجه يك بار ديگه هم بخون!


پ.ن:نیازمندی ها!:به دعوت نامه پرشین گیگ نیازمندم.هرچه سریعتر بهتر!

 

Read Full Post »

جنون لحظه اي شنيده بودم ولي جنون ساعتي نه! حدود ساعت 11بود كه تنهايي برما مستولي شد، ما هم آقا!، گفتيم كار بدبد نكنيم يكوقت برويم پاي ماهواره و اين مظاهر فساد را تماشا كنيم، براي همين كتري را مالا مال آب كرديم!، و ليوان و شكر و نسكافه را در كنار خود قرار داديم و طي يك عمليات انتحاري شهادت طلبانه، مغز گرامي را به كار انداختيم و حول بعضي از مسائل بنيادي به تفكر پرداختيم! نتيجه آن شد كه حالمان به وخامت گرويد، كه شباهت خارق العاده اي با حالات حضرت  ويليام سيديس عليه السلام پيدا كرد! تا ساعت 6ونيم صبح دشتم با خودم كلنجار ميرفتم، 11برگه كلاسوري پشت و رو سياه كردم، سر خودنويس بدبخت را سه بار داخل جوهر كردم و شكمش را انباشه از جوهر پليكان نمودم. بعضي از لحظات وخامت اوضاع به جايي ميرسيد كه مي خواستم بروم زيرزمين* و خودم را حلق آويز كنم! رسما داشتم ديوانه ميشدم. همينجور هم نسكافه غليظ با يك من شكر تناول ميكردم! اگه خوابم نميبرد شايد من الان در بهشت برين مشغول گرگم به هوا با حوريان بهشتي بودم!

تا ساعت 2خواب بودم. شب چند دقيقه اي با ويرژيل حرف زدم، منم كه رسما تعطيل بودم باعث رنجشش شدم، بنده خدا به خواهرش گفته بود وقتي داره مياد مقادير متنابهي كارت شارژ براش بگيره! ساعت 9 بود زنگ زد و من هم كه نمي تونستم درست صحبت كنم زدم بيرون، سوار دوچرخه بودم و همينجور در حال بحث با استاد عزيزم! اصلا سرما معني نداشت برام! هرچه حرف ميزديم به نتيجه نميرسيد، درست روي يك دايره حركت ميكرديم، از هرجا شروع ميكرديم بازم ميريسيديم جاي اول، اينقدر حرف زديم كه شارژ گوشيم تموم شد!

ولي تا حدودي ارشاد شدم! با توجه به اينكه با دوچرخه بودم و گشت ميزدم به عمق گشت ارشاد رسيدم! آمدم خونه، تصميم بر اين شد كه تصميم ها را عملي كنم! بشوم يك كبري خوب با تصميم هاي بزرگ! شروع كردم به كار گرفتن توانايي در جهات مثبت، ابتدا قالبي طراحي نموديم، البته بماند كه از صدقه سري جناب آقاي وزير نيرو نصفه شبي دوبار برق رفت و هرچه رشته بودم پنبه شد، اما منم راسخ! امروز صبح دوباره شروع كردم طراحي قالب وبلاگ. تصميمي كه به شما ربط داره و مي خواهد عملي بشه حضور در مسابقه وبلاگ نويسي قرآني است با همين وبلاگ! يك تغيير كاربري ميده! ديگه بقالي اصغرآقا سر كوچه تغيير كاربري داده شده: سوپر مواد غذايي، كافي نت، موبايل فروشي!، سازمان مبارزه با اراذل و اوباش و اداره نهادينه سازي چالش ها! حالا اين وبلاگ تغيير كاربري ندهد؟ اوا چه حرفا! خاك به گورم درد و بلام تو كاسه سر اوباما!

————–

*فاصله سقف زيرزمين تا زمين(!) 180سانتي متره. پيدا كنيد پرتقال فروش، نه اصغرآقا را!


پ.ن: جك سال: اولي: من ديگه سر كار نميرم، فقط عشق دنيا را ميبرم با اين همه پول! دومي: تو قرعه كشي بانك برنده شدي؟ اولي: نه قراره سهام عدالت بگيرم!

 

Read Full Post »

Older Posts »