Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2009

دلقک بی اسم

برای دستیابی به این پست به آدرس زیر مراجعه کنید!

   دلقک بی اسم!!

نظرات شما دوستان عزیز یادگاری برام میمونه.

از لطفتون ممنونم. ببخشید نمیتونم نظراتتون را نمایش بدهم!

 

Advertisements

Read Full Post »

این چن وقته!

چند روزي با خانواده ميرم مشهد. اين چند روزه افتضاح بود، سالي كه نكو است از بهارش پيدا است!

روز اول خونه مادربزرگ گذشت و خوش گذشت، روز دوم صبح خونه دايي بزرگه، عصر خونه خاله بزرگه. پسر دايي و دختر خاله ادب پراكني كردند(!) يكي نثرهاي زيبايش را خواند و نقدش كردم(!) ديگري شعرهايش را خواند و رفت و نقدش نكردم! جدا از حس روشنفكري و بقيه چرت و پرت هاي اين زمانه، رسما گفتم استعداد شعر و شاعري ندارم ولي دوست دارم! مثل بقيه نكردم  وقتي نثر بلند دخترخاله را شنيدم، نظر بدم، مثلا قسمتي اش بود كه مربوط ميشد به وجدان خاك و… من نمي دانم چطور ميشود از آن انتظار را برداشت كرد! برعكس همه گفتم اگر ميشود يك بار ديگر بخوانيد، دفعه اول فقط ميشود از واج آرايي و موزون بودن كلمات لذت برد ولي مفهومي دستگير نمي شود، حداقل براي من يكي و انصافا نقد هايم اگر جالب و درست و قابل اعتنا نبود، حداقل درك كردم، نه براي اينكه حرفي زده باشم و اظهار فضل كنم حرفكي بزنم. پسر دايي هم شعرهاش قشنگ بود، بعضي از بيت هاي غزلش زيبا و با مفهوم بود، ولي بعضي از ابياتيش به خاطر حفظ آهنگ و قافيه، مفهوم چندان رسايي نداشت، يك جور ابهام كه خود شاعر(!) هم مطمئنا آن ابهام را در ذهن خود نميتواند برطرف كند. دخترخاله كه از نقدهايم خوشش آمد چون روي هوا حرف نزدم، بقيه هم كه نرفتند از چهره شون ميشد فهميد كه انتظار نداشتند اصلا حرفي بزنم! يك جورايي دارم اعتماد به نفس نابود شده ام را بازسازي ميكنم، برام مهم نيست بقيه چه فكري ميكنند و مهمتر اينكه اين بازسازي ريشه دار است!


پ.ن: پست قبلی را لطفا بخوانید! آقا گفتم لطفا حالا که اینجور شد امیدوارم تو دستشویی گیر کنی و روت نشه جلو مهمونا کمک بخواهی و مهمونا هم حالا حالا قصد رفتن نداشته باشن!

 پ.ن:راست میگه فوق العاده بود. اونم ساعت ۴صبح! می خواستم بیشتر بمونم ولی بابا نگران میشد. نگران من نه نگران ماشین میشد!

پ.ن: عید اومد بهار اومد کمبوزه با خیار اومد!

Read Full Post »

واقعا فوق العاده است!

Read Full Post »

بعد از استقبال ملت از خاطرات ويژه آكمال، من هم به خاطر حسادت بي حد تصميم گرفتيم خاطره بنويسيم! نا سلامتي جفتمون همشهري و جفتمون علامه فرزانه هستيم! البته به پاي كمال نميرسه ولي شب عيدي خوندنش بدك نيست!

 سال سوم هنرستان بودم كه قرار شد مثل سال قبل براي دهه ي فجر نمايش اجرا كنيم. روز اجرا يكي از بچه ها كه اميدوارم برون روي(!) پيدا كند، به بقيه بچه ها گفت براي اينكه  نمايش بهتر از آب در بياد سوسول( نقش من تو اون تئاتر(كلاس خودمون را ببريم بالا)) وقتي سرش داد زده شد، خودشو خيس كنه!!

از ما انكار و از دوستان اصرار، ما هم ديگه چاره اي نداشتيم، قرار شد يك بادكنك را پر از آب كنند و بعد وقتي يكي از بچه ها داد زد ما زهره ترك بشيم و اون آب را روي دم و دستگاهمان(!) خالي كنيم! يكم فكر كردم، ديدم بعد از پايان نمايش من با شلواري كه خشتكش خيسه تو خيابون و…

متقي مي خواست براي دوربينش باتري بگيره، بهش گفتم منم باهات ميام تا يك شلوار از خونه بيارم كه مضحكه خاص و عام نشيم. اول باتري براي دوربين اون گرفتيم، بعدش هم رفتيم و يك شلوار از خونه براي من آورديم.

ته كوچمون يك جاده خاكيه، اون جاده خاكي وصل ميشه با باغ ها و كوچه باغ ها و…. از اونجا هم به قبرستون!، از قبرستون هم به خيابون وصال(!) از اونجا هم متصل ميشه به خيابوني كه ميره ميدون ارتش(صياد شيرازي) كه وسط اين راه هنرستان ما است. وقتي صبح ها ديرم ميشد، از اين راه ميرفتم، حدود 10 دقيقه اي زودتر ميرسيدم و اصولا هميشه ديرم ميشد! يك پيرمرد باغدار بود كه هميشه ميديدمش و باهاش سلام عليكي داشتم.

خب برگرديم به روز ماجرا؛ به دوستم گفت براي اينكه زودتر برسيم از اين راه بره، اونم گوش كرد، وقتي از كوچه باغ ها گذشتيم و رسيديم وسط قبرستون، دوستم موتور را خاموش كرد و براي اذيت كردن من گير داد كه: خب اينجا تهشه، خودت مثل بچه آدم بكش پايين!ما هم رسما هنگ كرده بوديم، دوستم خيلي جدي گير داده بود(!)

داشتم به خودم فحش بالا 18 ميدادم كه ديدم يك صدايي از دور اومد: هاموليك( سلام عليك)، همون پيرمرده بود، خدا ميدونه اون لحظه چقدر دلم خوش شد! من جواب سلامش را دادم و تهش اضافه كردم: خوبي باباجون! خسته نباشي بابا! پيرمرد بيل به دست برام دست تكون داد، حالا نوبت من شده بود، رو كردم به دوستم و گفتم، اين باباي بابامه( خدا بيامرز حدود سال 50آبادان فوت كرده) بيا بريم تو باغش! نترس يك جوري ميكن… كه دردت نياد! دستش را گرفته بودم و زور و زور مي خواستم ببرمش طرف باباجونم!

 بدبخت به چيز خوري افتاده بود و ميگفت: تو كه منو ميشناسي، شوخي كردم، زودباش بريم مگه عجله نداشتي؟ تو كه ميشناسيم، جون باباجونت بيا بريم! منم گير داده بودم و ميگفتم: با باباجونم اينقدر راحتم، حالا اونم روش! به خدا مواظبتيم، نميگذاريم كسي بو ببره!! يك حس ساديسم گونه منو واميداشت تا بدبخت را خلش كنم! به زور دستش را از دستم بيرون كشيد و هندل زد و موتور را روشن كرد! گفت من ميرم اگه مياي بيا كه بريم. منم ديدم وسط اين همه ميت، اگه يكيشون از قبر بياد بيرون چي! گفتم باشه، ولي دفعه آخرت باشه با من اين شوخي ها را ميكني. سوار موتور شديم و رفتيم، ولي بنده خدا چنان ميلرزيد كه حد نداشت، نشون به اون نشوني كه موتور 2بار خاموش كرد!

رسيديم مدرسه و هر كدوم رفتيم دنبال كار خودمون. رفتيم روي سن( ميزهاي كارگاه مكانيك بود!). يكي از بچه ها داد زد، ما هم تموم آب را خالي كرديم روي ميز، ته بادكنك يكم آب بود، با چشم خيره يكي از بچه ها، اون آب را روي شلوارم خالي كردم ولي الحمدالله كسي متوجه نشده بود، من كه نميدونستم، دنبال انتقام از كسي بودم كه پيشنهاد خيس كردن منو داده بود و آبروي ما را مي خواست به فاك فنا بدهد!

تو يك لحظه مناسب قبل از نشستن روي صندلي، صندلي را از زير پاش كشيدم، پخش زمين شد! ميز آهني بود و آب بادكنك تقريبا همه جاش را نمناك كرده بود و…. تمام حضار دستشون به دلشون بود و از خنده در حال تركيدن بودن! اين خاطره مصداق كامل ضرب المثل معروف: چاه نكن بهر كسي اول خودت دوم كسي!

به به

لينك عكس!


پ.ن: عيدتون مبارك. امسال كه واسه من جز چندتا اتفاق خوب افتضاح بود.اميدوارم سال آينده گند نزنم گند نزنند و به قول كمال چشممون به جمال بي مثال بعضي ها(!) روشن نشود!سال نوتون مبارك

پ.ن:الان ساعت۱۴:۳۰ سی ام اسفند ماه ۱۳۸۷شمسی.نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم!عید برام معنی نداره دیگه! به ویرژیل مسیج دادم: چرا من واسه عید شور و شوقی ندارم و…. جوابش این بود: عزیزم من یک مجتبی پرانرژی می خواهم که دنیا را بترکونه!من مجتبی خودمو می خواهم که پر از امیده.بهترینم دور و برتو ببین.من همونجام.عاشقتم. دلم واسه ویرژیل میسوزه واسه مامانم واسه داداشم و البته اصلا واسه بابام نمیسوزه! تنها دعام اینه که مامان و ویرژیل را نا امید نکنم! از زندگی خستم! زندگی هم از من! چه پ.ن بلندی شد! با زندگی زندگی کنید نه فقط زندگی کنید!

 پ.ن: جناب سلحشور استاد ساخت فیلم هندی! یوزارسیف هندی! به به!

Read Full Post »

آقا ماشينه بيسته بيسته، تو نميري زير پاي يك خانوم دكتر بوده فقط از مطب ميرفته خونه، از خونه ميرفته مطب.

ببخشيد، فقط كدوم خانوم دكتري با تريلي 18 چرخ فاصله بين مطب و خونه را طي ميكنه؟!!!


این جماعت نمایشگاهی چه کارها که نمیکنند! ابای یک نفر به نام عبدالله را میگیرند و ميگذارند داخل ماشين و بعد ميگويند:   به ابا عبدالله و خلاصه آي با اين عبا در ميارند كه آ*خوندها هم از پول نفت اين همه در نميارند!

يا يك لقمه نون ميگذارند داخل ماشين و ميگويند: به پير به پيغمر و الخ… اين ماشين نون داره!

خودايا! ما كه سر از كار بنده هات در نياورديم، تو اگه درآوردي دمت گرم!

 

Read Full Post »

ای دیده ….

اي  ديده   اگر  كور  ني   گور ببين                وين عالم پر فتنه و پر شور ببين

شاهان و سران و سروران زير گلند                روهاي چو مه در دهن مور ببين


پ.ن:متولد۲۰ اسفند بودن همیشه پره از حس های ضد و نقیض.ولی روز تولدمو خیلی دوست دارم.یک جور خاصه درست مثل خودم!

(بیشتر…)

Read Full Post »

سوال

در قسمت نظرات پست پيش عزيزاني گفته بودند كه اين عيد به ما ربطي نداره و اگر كلي نگري كنيم منظورشون اين بوده كه اين دين به ما ربطي نداره!خب آماده باشيد كه يكم مختون را كار بگيرم!

چرا و به چه دليل اين دين به ما ربطي نداره؟ ديني كه با گوشت و خون ما عجين شده. 14قرن پيش اعراب مسلمان شده با حدود50هزار شمشير زن به ايران حمله كردند و جمعيت 140ميليوني ايراني مقاومت چنداني نكردند. آيا توان مقابله نداشت!!!؟ حدود 14 قرن است كه مردم ايران اين دين الهي را پذيرفته اند و بزرگان ، دانشمندان، ادبا، شاعران و مفاخرمان چون ملاصدرا، شيخ بهايي، مولوي، حافظ وكه و كه وكه، آثار ماندگارشان را به نوعي وام گرفته و متاثر از اين دين دانسته اند. حالا چرا ما اين دين را جدا از خود ميدانيم؟ دين اسلام نازل شده بر تمام قوميت ها و مليت ها است، چنان چه در جاي جاي كتاب آسماني اش قرآن ذكر كرده: قوم اليتفكرون، قوم اليتعقلون، قوم اليتعلمون و…. كه ماشالله كم هم نيستند. پس اين دين فقط براي اعراب نازل نشده، بلكه بر تمامي انسان هاي نيك سرشت وارد شده. حال اگر قبول كنيم كه اين دين چون در حجاز نازل شده پس مختص به اعراب است و ربطي به ما ايرانيان ندارد، خب يك سوال من از شما دارم. چرا اديان الهي ديگر چون يهودي و مسيحي و نوع بارز آن مسيحي كه در اورشليم(بيت المقدس) نازل شده در اقصي نقاط جهان نشر پيدا كرده؟ چرا آن آقاي اروپايي يا آمريكايي كه ميگويد چون دين اسلام در حجاز نازل شده  نبايد ايراني از آن پيروي كند خود تابع مسيحيتي است كه در فلسطين نازل شده؟

از اين موضوع كه بگذريم موضوع ديگري مطرح ميشود. اگر قبول كنيم ما به زور مسلمان شده ايم چرا زماني كه يوغ اعراب از گردن ما باز شد، ما آئين كهن خود را بنا ننهاديم؟ از زماني كه طاهريان و صفاريان روي كار آمدند ما قرن ها فرصت داشتيم اما چرا اين كا را نكرديم؟

شهيد مطهري در يكي از آثارشان ميگويند: دين اسلام بيشتر از جانب كساني ضربه خورد كه داعيه حمايت از آن را داشتند. دين اسلام و مذهب شيعه اين نيست كه چند آخ.وند به ما گفته اند و دارند به وسيله آن بر ما سروري ميكنند، دين اسلام آن است كه پس از حمله اعراب پيشينيان ما پس از شناخت، آن را با جان و دل پذيرفتند و نسل به نسل به ما انتقال دادند. اگر ما اين دين و مذهب را قبول نداريم پس چه چيز را قبول داريم؟ به فرض محال ما هيچ چيز را قبول نداريم، پس از كجا آمده ايم؟ به چه دليل آمده ايم؟ چرا زندگي ميكنيم؟ چرا ميميريم؟ و هزاران چراي ديگر. اگر اديان ديگر را قبول داريم چرا با اين همه نشانه مي خواهيم در جهل خود بمانيم؟ من نه آنقدر سواد دارم و نه به اندازه كافي كتاب خوانده ام كه بتوانم جواب سوالات شما را بدهم، اما به جايي رسيده ام كه بتوانم جواب سوالات خودم را بدهم يا در پي يافتنش برآيم. اين ها را ذكر كردم كه جواب سوالم را از شما بگيرم. چرا اسلام نه؟

پ.ن: از دوستان عزيز خواهش ميكنم دليل و برهان عقلاني تاريخي بياورند و دلايلي واهي نياورند چون شهيد مطهري با دلايلي روشن آن را رد كرده كه من دراین پست برخي از آنها را ذكر كرده ام

 لینک این مطلب

Read Full Post »

Older Posts »