Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2009

ان در احوالات حضرت شلغم! يا همون اندر احوالات! اينجا پيوستگي و گسستگي مورد بحث نيست، حضرت شلغم، يا حضرات شلغم مورد خطاب هستند. آقاجان اين دسته از جماعت يك چيز عظيم الجثه اي در بطن دارند( بعضي هاشون خارج از بطن هم دارند!) به عنوان كرم، حالا نوعش هم در بحث ما نميگنجه، شما بپردازيد به طول و عرض و حجمش، اگه فيزيكتون خوب باشه ميتونيد مدل حجمي اش را تصور كنيد! با گائوس حل ميشه! البته اگه مدل اتمي تامسونش را هم بكشيد كه ديگه نور علي نور ميشه!

خب از مسئله در فتاديم جانا!

حضرات شلغم، انسون هايي هستند 2پا(مگه انسون غير2پا هم هست؟)، داراي گردن، سر، دست، پا و امحا و احشام(!)، عاري از هرگونه مغز و مخ و ايضا مخچه و مطعلقاتش! البته به جاي مغر ساديسم دارن! حالا اينكه آن يكي اندراحوالات است و آن يكي اندر سر بماند، في المجلس بحث ما بر روي شلغم است نه مغزه شلغم!

با اين تفاسير، آنها داراي كرسي هايي هستند در مراكز علمي، دانشگاه ها، دانشكده ها و كلاس هاي درس، بي ربط به متن نخواهد بود، ولي جايتان خالي يك بار روي كرسي يكي از استادها نشستيم، دلتان نخواهد(!) چنان ماتحتمان حالي به حولي شد كه به زور بچه ها و چشم خيره شلغم مربوط وخينستيم( مترادف بلند شديم!).

خلاصه اين ها با اينكه بر كرسي هاي خويش تكيه زده اند به آزار جوانان جان بركف اين مرز و بوم همت گماشته اند، چنان كه در يك روز برآنان 3امتحان تحميل كرده كه بسي فجيع تر از 8سال جنگ تحميلي است. هرچه هم به آنها ميگوييم نمي فهمند، از قديم الايام گفته اند: نرود ميخ آهنين بر شلغم، برو كار ميگن عقابي ز هوا خواست!

حالا بيشتر كشش ندهم، آنچه كش پيدا مي كنند كرم آنان است. مي خواستم بگويم دليل اينكه اينقدر كرمشان بلند است و كش مي آيد، همان كرسي هاست! به جان پير خرابات و حق صحبت او كه هر چه مي رود به سر ما تقصير كرسي اوست!

از مسئولين مربوطه، خصوصا رئيس جمهور دولت نهم، دولت خدمتگذار خواهش ميكنم يك فكري به حال كرسي ها بكنند، هرچند خودتان عمري است با كرسي ها به سر برده ايد، ولي به ما رحم كنيد.

راستي حالا چرا ان در احوالات حضرات شلغم؟


پ.ن: داشتم اين متنو براي سعيده(ويرژيل) ميخوندم تا ازش اجازه بگيرم(!)، گفت مگه من وزير ارشادم؟! دوستان زندگي است ديگر، اگر داشتيد براي وزير ارشادتان مطلبي مي خوانديد، ((ر)) كرسي را پر رنگ بيان كنيد نه كمرنگ!

Read Full Post »

ایهام ابدی!

با بدبختي ازدواج كردم! با بيچارگي زندگي ميكنم، با در به دري عقد اخوت بستم و با تير زهردار غيب پيمان صلح بستم!

عاشق اين نوع ايهامم! هركي هرجور دوست داشت برداشت كنه! بيخيال منظور نويسنده بشيد، اين همه دنبال منظور فلان نويسنده و بهمان شاعر و… بوديد چه نصيبتان شد؟ حداقل بيخيال من بدبخت بيچاره دربه در مفلس بشويد! و ايضا نظرم.


شهر من گم شده است           

                            من با تاب، من با تب

                                                       خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام


پ.ن: خب مثل اينكه برگشتم! يك تعدادي از پست هاي وبلاگ قبل را به اينجا منتقل كردم. ناگفته نمونه دلم واسه اينجا يكذره شده بود. اگه خدا بخواهد اينجا ادامه ميدم.

پ.ن: وقتی آرشیو مطالب به صورت هفتگیه یک حس خوب بهم دست میده هرچند مجازی!

Read Full Post »

شمس مولانا!


تو خورشيدي و يا زهره و يا ماهي نمي دانم  * وزين سرگشته مجنون چه مي خواهي نمي دانم

درين درگاه بي چوني همه لطفست و موزوني  * چه صحرايي چه خضرايي چه درگاهي نمي دانم

به خرمنگاه گردوني كه راه كهكشان دارد *  چو تركان گرد تو اختر چه خرگاهي نمي دانم

ز رويت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن * ز ماهت ماه ما روشن چه همراهي نمي دانم

زهي درياي بي ساحل پر از ماهي درون دل * چنين دريا نديدستم چنين ماهي نمي دانم

شهي خلق افسانه محقر همچو شه دانه * بجز آن شاه باقي را شهنشاهي نمي دانم

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان * تو نور ذات اللهي تو اللهي نمي دانم

هزاران جان يعقوبي همي سوزد ازين خوبي * چرا اي يوسف خوبان درين چاهي نمي دانم

خمش كن كز سخن چيني هميشه غرق تلويني * دمي هويي دمي هايي دمي آهي نمي دانم

خمش كردم كه سرمستم از آن افسون كه خوردستم * كه بي خويشي و مستي را ز آگاهي نمي دانم

Read Full Post »

تعطيل شد

تعطيل شد!

واقعا براي خودم متاسفم. هيچ وقت فكر نميكردم اين وبلاگ لحظه اي بتونه، عشقمو برنجونه. ديگه نه دل و دماغي دارم ونه….. شايد بهترين راه تعطيل كردنشه. دوري از دنياي مجازي برام سخته، شايد يك مدتي ننوشتم، نميدونم، اصلا دل و دماغ اينجا را حداقل ندارم. از تمام دوستان ممنون، تو اين مدت خيلي بهتون زحمت دادم. بهتون سر ميزنم، احتمالا برميگردم به خونه عاشقونه(!).

هرچيزي عمري داره، تموم بدنم ميلرزه! شايد باورتون نشه ولي دست تقدير شايد با يك اتفاق كوچيك آدمم كرد! فهميدم زندگي كوتاه تر از چيزيه كه فكر ميكنيم، برنامه ريزي ميكنيم و…

آلن عزيزم، خيلي چيزها ازت ياد گرفتم، بابت چيزهايي كه بهم دادي و خودت بي خبري ازش، ازت ممنونم. خيلي دوست داشتني هستي و دوست داشتني مينويسي، كوتاه و تاثير گذار، با ديدي عالي.

محمدجان وقتي همه خوابيم را حتما ميبينم. حتما يك كار پيدا كن!

هدهد جان دست بلاگفا منو كشوند به وبت، واقعا خوشحالم با چنين فرد با احساسي آشنا شدم، اميدوارم موفق باشي و بتوني به تموم آرزوهات خصوصا واسه بچه هاي جمعيت برسي.

همشهري عزيز، تو كه از همه نزديكتري، عزيزي، به زودي ميبينمت! البته اگه هوا خوب بشه! باد را داري كمال؟

نسيم خانم نامزديتون را بهتون تبريك ميگم، اميدوارم خوشبخت بشي در كنار نامزدت.

سيگاري جان فقط يك آرزو برات دارم، يك روز پسرت به داشتن پدري مثل تو افتخار كنه. سيگار را هم ترك كن، اعتياد هرچند سبكش هم بده، واسه پسرت دور سيگار يك خط قرمز پر رنگ بكش.

آبجي صدف، خدا هيچ وقت بنده اش را تنها نميگذاره، مطمئن باش به زودي مشكلت حل ميشه، شايد اينجاست كه خدا مي خواهد خودشو بهت نشون بده، شايد خدا مي خواهد لطفش را حس كني، اينكه چطور محروميتها را تحمل كردي و خدا دري را به روت باز ميكنه. فقط صبر كن، اوني كه بالاي سرمونه، اينقدر بزرگه كه در ذهن نميگنجه، فقط ما نميتونيم دركش كنيم، يا بهتره بگم نميتونم دركش كنم.

سيناجان، واقعا ميگم: بهت دل بستم، خوشحالم باهات آشنا شدم، يكوقت فراموشم نكني؟ اميدوارم به اوني كه مي خواهي برسي، هرچه سريعتر هم خودتو از اين وضعيت بيار بيرون، به عنوان يك برادر كوچكتر بهت ميگم البته.

بقيه دوستان كه لينكشون هست و ذكر نكردم و كسايي كه لينكشون نيست هم منو ببخشند. روزنه اي به رنگ، حرف دل، نازنين خانم، عزيز دل برادر عبدالله عزيز، كه خيلي از مسائل را برام روشن كرد، از ميزان سوادش واقعا لذت بردم. و در آخر يك همشهري عزيز ديگه، ماهك خانم، هرچند تازه آشنا شده بوديم ولي خوشحال شدم كه يك همشهري ديگه تو دنياي مجازي پيدا كردم.

همتونو دوست دارم، واقعا برام عزيز هستيد، بي خبر نميگذارمتون، به زودي هم برميگردم.


پ.ن: نداريم!

 پ.ن: امتحان ریاضی را گند زدم! به جای ۸ناقابل گذاشتم ۱ و استاد محترم هم گفت یک و نیم نمره ات پرید! کاش ما هم نورچشمی بودیم!

پ.ن: دلیل بستن پست آخر را بالواقع خودم هم نمیدونم! جلد چهارم آشنائی با قرآن مطهری را بخونید. یک جورایی مغزمو به کار انداخته! این وسط هرچی میکشیم و میکشید و… زیر سر بی دینی خودمونه به خدا! تا اسم دین اومد لطفا نگرخید! حداقل ورق زدنش می ارزه! بهتر از خوندن کوئلو نیست؟

Read Full Post »

غم عالم

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

                                              حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

Read Full Post »

چیز خانومه!

بابا گفت چقدر تو حسابت داري؟ ما هم خل، چل، منگ، نفهم، خلاصه همه اينها، اصل موجودي( حالا ميگم موجودي انگار چقدر بود!) بهش گفتيم. ايشان هم فرمودند پول كم دارم، بهم بده تا 3ماه ديگه بهت ميدم( حدودا1سال و2ماه ميگذره و خبري نيست!). آقاجان، رفتيم دفترچه را داديم به خانومه كه پشت چيزش(اسمش يادم بودا، دكه!، نه، خلاصه چيزش!)بود. اونم گرفت و دفترچه را زير و رو كرد، بعدش يكم سرخ و سفيد شد( روحش بيدينجلي شد، چشم بصيرته ديگه!) يك لبخند مليح زد، چشماشو گرد كرد، ابروهاشو انداخت بالا، دهنشو باز كرد و با چنان شور و شوقي، مثل يك دانشجو كه تونسته دهن استادش را سرويس كنه، فرياد برآورد(!) شما برنده قرعه كشي شديد!

 ما را ميگي، نزديك بود پس بيوفتيم، اشك از چشمانمان چون در و گوهر و ياقوت و خلاصه گنج قارون(!) فوران ميكرد، مي خواستيم بيهوش بشيم ولي ديديم دانشجوي مملكت بايد بيشتر از اين ها جنبه داشته باشد! نزديك بود از چيز خانومه برم بالا و در آغوشش بكشم و بوسه اي بر لپهاي قرمزش بكنم، اما گفتم اگه شوهر زنه بفهمه بايد 206 كه جلوي دره را كلا خرج دفن و كفنم كنم! بيخيال شدم، سعي كردم نشون بدم كه اين پول ها و ماشين ها برام چيزي نيست و خودم روزي 3تاش را بذل و بخشش ميكنم! در حالي كه روي چيز خانومه نيم خيز شده بودم، درست مثل شير گرسنه اي كه روي چيز ماده شير نيم خيز ميشه!( اگه نديدي برو طرف پارك صفه اصفهان(درست يادم نمياد!) يك باغچه وحش هست، اگه شيرهاش باشن، لامصب ها اينقدر هيزن! با خانواده رفته بوديم اونطرف ها، همش داشتن حال و هول ميكردن، خاله و خانواده و فك و فاميل با يك چشم اونها را نگاه ميكردن با يك چشم منو!*1*)

از موضوع دور نشيم، در حالي كه نيم خيز شده بودم، ازش پرسيدم حالا كدومش را بردم؟ ( منظورم 206هايي كه جلوي در بود)، در حالي كه داشت آب هايي كه از لك و لوچه اش آويزون بود را جمع ميكرد، گفت بله، شما 10هزار تومن برديد!

مثل اينكه رفته باشم دوش گه گرفته باشم، قهوه اي شدم! با لك و لوچه آويزون بهش گفتم اگه ميشه حسابمو خالي كنيد، گفت چيزي تهش نميگذاريد؟ مي خواستم بگم اگه 1دقيقه ديگه اينجا باشم چيز تو را تهش ميگذارم ولي بيخيال شدم! گفتم خيلي خب، همون 10 تومن را بگذاريد ته حساب. پولو گرفتم و گورمو از اون قبرستون گم كردم خونمون!

از من به شما نصيحت تو بانك صادرات فلان فلان شده حساب باز نكنيد! فقط قهوه ايتون ميكنن.

*1* داشتيم برميگشتيم، من احمق فلك زده نفهم، گفتم دلم براي شيرهاي اونجا تنگ شده، بريم هم شيرها را ببينيم هم يك استراحتي بكنيم، نميدونستم تو اين چندماهه اينقدر هيز شدن!


پ.ن: Avant browser واقعا فوق العاده است
پ.ن : فكر كن فردا مسابقه قرآني وبلاگنويسي دارم!كي خبرش را بهم دادن؟ ساعت۴عصر! گندم بزنن! خير سرم برنامه ريزي كرده بودم تا درسامو مرور كنم! حالا هم يكم تو نت گشتم واسه جمع كردن مطلب. آشنايي با قرآن مطهري را هم ورق ميزنم. ولي آخرش ميزنم به سيم آخر و اون چيزي را كه مي خواهم مينويسم! حالا كه نبايد اين وسط توي پستم سوره تفسير كنم! مي خواهم بنيادي كار كنم! يا فحش ميشنوم و ميشم مرتيكه ي بي همه چيزه عقده اي بويي از اسلام نبرده! يا هم بدك نيست
 

Read Full Post »

ديوان شمس

از شهر تو رفتيم و ترا سير نديديم * از شاخ درخت تو چنين خام فتيديم

در سايه سرو تو مها سير نخفتيم * وز باغ تو از بيم نگهبان نچريديم

بر تابه سوداي تو گشتيم چو ماهي * تا سوخته گشتيم و ليكن نپزيديم

گشتيم به ويرانه به سوداي چو تو گنج * چون مار به آخر به تك خاك خزيديم

چون سايه گذشتيم بهر پاكي و ناپاك * اكنون به تو محويم نه پاك و نه پليديم

ما را چو بجوييد بر دوست بجوييد * كز پوست فناييم و بر دوست پديديم

تا بر نمك و نان تو انگشت ز دستيم * در فرقت و در شور بس انگشت گزيديم

چون طبل رحيل آمد و آواز جرسها * ما رخت و قماشات بر افلاك كشيديم

شكرست كه ترياق تو با ماست اگر چه * زهري كه همه خلق چشيدند چشيديم

آن دم كه بريده شد ازين جوي جهان آب * چون ماهي بي آب برين خاك طپيديم

چون جوي شد اين چشم ز بي آبي آن جوي * تا عاقبه الامر به سرچشمه رسيديم

چون صبر فرج آمد و بي صبر حرج بود * خاموش مكن ناله كه ما صبر گزيديم

Read Full Post »

Older Posts »