Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2009

توضیح نومچه!

مي خواستم قسمت اول پست به فارسي مسلطي را نگذارم ولي چون قبل از نوشتن اون قسمت ها داشتم به اين موضوعات فكر ميكردم گفتم در درك پست ميتونه كمكي باشه. به هر حال هرچه مينويسم و ايراداتي را بيان ميكنم، مبني بر اين نيست كه يادم رفته گوشت و خون و پوستم از كيه، يا مثلا فرد مورد نظرم اصلا خوبي هايي نداره، فقط چندتا ايراد بود كه بيان شد. هنوزم روش نميشه منو ببوسه ولي هيچ وقت يادم نميره ساعت 3نصفه شب توي نت بودم، بابا از سركار اومد خونه، سريع كامي را خاموش كردم و خودمو زدم به خواب، هيچ وقت لذت بوسش را فراموش نميكنم. به هرحال قسمت اول روي تمام مطالب پست مذكور تاثير داشت و بقيه به نوعي فراموش شد! اميدوارم تو وب سینا اون چيزايي را كه مي خواستم ببينم. به هرحال از34نظر فقط چندتاش مربوط  به قسمت هاي مورد نظرم بود. حالا قسمتي از چيزهايي كه از نوشتن اون پست در نظر داشتم:

1- خمس!: خب منظور من از اون قسمت اين بود كه: ما آدمها تا نداريم، بدبختيم، بيچاره ايم و تمام آرزوهامون ازمون دوره هيچكس را جز خدا نداريم، ميشيم غلام حلقه به گوشش، به اخلاص كامل تموم وظايف و.. را انجام ميديم.

حالا دري به تخته ميخوره، خدا مرحمت ميكنه و يك دستي برامون بالا ميزنه، اونوقت خدا؟ خودم زحمت كشيدم، خون دل خوردم، خدا چيكاره است؟!! به كل خدا را فراموش ميكنيم. انسان هيچ وقت با جنبه نميشه! مي خواستم يك پست ميني مال!( به قول هد هد ماكسي مال و….بگذارم كه) ما آدم ها تنها چيزي كه نداريم جنبه ي چيزهايي است كه داريم! ديگه طولش نميدم، يكم فكر كنيد، فكر كنم و…. اينجا وبلاگ هدهد كاملا توصيه مي شود! ما كه دستمان كوتاه است(!) ولي آنهايي كه دستشان به دهنشان ميرسد دريغ نكنند. جمعيت طفلان مسلم و….

2- واقعا سر از كار خدا در نياوردم، حتي ابن سينا با اون سطح درك و فهم و علم سر از كار خدا درنياورد چه برسه به من!

3- هنوز من تو زمينه جبر و اختيار و عدل مشكل دارم. جبر و اختيار را كه به صورتي ماست مالي ميكنم! ولي عدل! اگه بخواهيم معناي صحيح عدل در اين جهان را بيان كنيم ميشه: دادن نعمت ها و… به هر كس، به اندازه استحقاقش. تا اينجاش درست؟ منم قبول دارم، اما يك مشكل!به قول مولوي:

عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش                ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعش

عدل چه بود؟ آب ده اشجار را                      ظلم چه بود؟ آب دادن خار را

موضع رخ، شه نهي، ويراني است                موضع شه، پيل هم ناداني است

چه كسي درخت را آفريد؟ خار را آفريد؟ خدا؟ آب دادن را هم استحقاق در نظر بگيريد. حالا خدا بر اساس چه ملاك و معياري از نيست گل و درخت مي آفريند وآب ميدهد؟ براساس استحقاقش و بر چه اساسي از هيچ خار و… اصلا بگذار به اين شكل بگم، استحقاق ها را خدا برچه اساسي رقم ميزنه؟ همه از نيست هستيم، توسط ذات حق آفريده ميشويم، يك نفر در يك حلبي آباد متولد ميشود و با بدبختي زندگي ميكند و براي سير كردن شكمش دزدي ميكند و…. با زجر جان ميكند و بعد هم ميميرد. اما يك نفر در همان لحظه در بهترين بيمارستان شهر به دنيا مي آيد و بهترين امكانات را دارد و بعدا مثلا مي شود فلان علامه و كلي پيش خدا آبرو پيدا ميكند. خب اين ملاك و معيار استحقاق چي است؟

4- واقعا به اين نتيجه رسيدم كه بي خدا هيچم. يكجورايي از خدا خواستم آدمم كنه. خدا كه اينقدر بزرگه، ما را هم يكم بيشتر از استحقاقمون بزرگ كنه، عاقل كنه و مهمتر از همه آخر و عاقبتمو بخير كنه.

5- يك قسمتيش بود : چرا وقتي مي خواهم باهات حرف بزنم سرمو بايد بيارم بالاو تو هم مثل آخوندا کردی! رفتی روی منبر که بگی من بیشتر از شماها میفهمم؟ بیا پایین، بیا کنارم، یکم خاکی باش!

اينجا همون خدا از رگ گردن به ما نزديكتره و….  در وبلاگ معجزه اي به نام قرآن هم در پستي آيه اي از قرآن را آورده بودم كه در همه حال خدا را ناظر و حاضر بر اعمال خود ميبينيم و در هرشرايطي ميشه باهاش حرف زد و…. اما قسمت دوم، تو هم مثل آخوندا كردي! اينجا واقعا مشكل دارم من با عده اي از اونها. حالا جديدترها كمتر چيز(!) ميگن! گاها آدم پاي بعضي از منبرها كه مينشيند حرف هايي را ميشنود كه اگر چاره داشت بلند ميشد و داد ميزد: چيز نگو مومن! خداييش يكم تحقيق كنند، ملت ما ديگه ملت 50سال پيش نيست كه بگند حضرت ابالفضل يك مشت كه به يكي ميزد، طرف ميرفت هوا، نفر 100را كه ميزد نفر اول تازه مي افتاد رو زمين! و…. حالا شعر ميشه گفت، بزرگ نمايي كرد و…. ولي به جاي اين اراجيف بهتر نيست از وفاي ابالفضل بگيم؟ به خدا هرچي وفايش را بزرگ كنيم باز هم نميتونيم حق را ادا كنيم. حتما بايد از چشم و ابروي ابلفضل بگيم تا ملت را گريه بندازيم؟ حتما بايد سگش بشيم؟ به پير به پيغمبر داريم در حقشون ظلم ميكنيم. اگه ابلفضل قشنگ هم نبود من عاشقش بودم و هستم. هيچ وقت هم نمي خواهم سگش باشم، ترجيه ميدم يك روز با سربلندي بگم من شيعه باباتم نه سگ تو!

6- به فارسي مسلطي به نظرم اوج او نوشته است. به هر حال يك نوشته هرچند بد باشه بالاخره اوجي داره، من بقيشو گفتم اون قسمتش با خودتون! اون قسمت را اگه تونستم خودمو قانع كنم مينويسم!


پ.ن:یک یارویی آمده بود درباره احمد*ی*نژاد کلی زر زده بود که فلان است و بهترین است و…!می خواستم نظر را پاک کنم پست را پاک کردم!

پ.ن۲: سعیده خواب دیده بود که رفته بودم جواب آزمایش را گرفته بودم و معلوم شد که داریم بچه دار میشیم! کلی خوشحالی و… زده بودیم به جنگل و کوه و دریا. بعدش معلومه میشه بچه ای در کار نیست! من شدیدا عاشق بچه و سعیده را به زور مجبورش کردم بعدا به خاطر من یک پدرسوخته(!)به دنیا بیاره!میگه حالت گرفته شد ببخشید! میگم اشکال نداره! خوشحالم که داری آدمادگی روحیشو پیدا میکنی!

پ.ن۳: یک جایی بودیم یک بنده خدایی بود داشت قربون صدقه بچش میرفت به این شکل: الهی قربونت برم.الهی بمیرم.پدرسوخته بابا. ک..(=چیز!)کش بابا.دو*دولت را بخورم!حالا من یک پدرسوخته میگم شما زیاد جدی نگیرید!


 من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

Read Full Post »

……. نامه!

به فارسی مسلطی؟را بنا به دلایلی خصوصیش کردم! رمزش را هرکه خواست بگوید تا بدهم! البته باید فرد مذکور تایید شود. الکی که نیست.اینجا خودش یک پا شورا*ی نگهبا*نه!

یک نکته دیگه! قسمت نظرات اونجا را بستم که اینجا نظر بدهید و اینجا را هم نظراتش را تاییدی کردم که فقط خودم بخوانم! خصوصیجاتی است دیگر!

در مورد پست پیش هم سرافرازمان کردید!ادامه بدهید!


پ.ن: فعلا پ.ن ندارم ولی دوستون دارم. جیش هم دارم! تا بعد

پ.ن: مردم آزاری اینه که ساعت ۳نصفه شب این مسیج را برای کمال ارسال کنید! دو روز تو خونه خورده و خوابیده سر کار نرفته و کوه را جور نکرده حقشه! ولی صبح که پاشیده میشه(پا میشه=بیدارمیشه)مشعوف میشه طفلی!

پ.ن: مسیجه اینه البته با پوزش از هموطنان ترک!مقصود ما ترک استانبلی است!اینم مسیج:ترکه(استنبلیه!)سوار خر بدون پالون میشه به جرم هم*جنس بازی میگیرنش!

Read Full Post »

مسابقات وبلاگ نويسي قرآني مدتي پيش در آموزشكده ما برگذار شد و من شدم نفر اول. وبلاگ مذكور را بنا به دلايل شخصي(!) پاك كردم. چون دوست نداشتم جز گروه و دسته خاصي قرار بگيرم! يك چپيه بيندازند گردن ما و…. دقيقا داشتند ما را ربط ميدادند به آنها! البته ما با آنها اصلا مشكل نداريم، بسا اگر 30سال پيش بود خودمان جزشان بوديم ولي الان كه فقط اسمش مانده و.. ارزاني خودشان! دوست نداشتم سو استفاده كنن، از من، وبلاگم، قرآن و….

اما بهم گفتند اسمم را رد كرده اند واسه مسابقات كشوري! مي خواستم بگم: اسم همان هايي كه برديد نمايشگاه كتاب، جايزه داديد* و… براي مسابقه بفرستيد، اما از آنجايي كه بنده حقير اندازه يك ارزن ناز كردن نميدانم، حرف زدن بلد نيستم، گفتم باشه!

تمام نوشته هايم را ذخيره كرده ام. يك خواهش! برويد در صفحه اول و براي تمام مطالب نظر بدهيد! مطالب صفحه اول را از بين مطالب كم حجم انتخاب كردم! دستم به دستتان! دامنتان، چادرتان، شلوار جينتان، خلاصه به دك و پزتان!

تو اين مدت نشان داده ام كه نميروم چه چه و به به كنم براي بقيه و بگم عجب وبلاگ قشنگي داري به من هم سر بزن! آپ هم ميكنم و خبر نميدم. ولي اينجا به آبرويم بسته است!روسفيدم كنيد و نظر بدهيد!

*به نفرات اول رشته ها جايزه دادن به من نه! بقيه را بردند نمايشگاه كتاب تهران من را نه! خلا صه به تريج قبايشان برخورده!

                        معجزه ای به نام قرآن

 

Read Full Post »

گاهي اوقات حوصله ام از دست اين دوره و زمونه سر ميره ! بعضي اوقات خيلي مضخرف ميشه، آدم مي خواهد گريه كنه فرصت نداره! بخنده، اين وسط چيزي واسه خنده وجود نداره! سرت را درد نيارم، ترجيح ميدم تقديرم واسه 100سال پيش رقم ميخورد!

مطمئنا خيلي از مزاياي اين دوره و زمونه را نداره، اما چيزهايي داره كه يك عمر حسرتش را ميخوريم. دردآورترين مشكل واسه من در 100 سال پيش عدم وجود بهداشته، كه اونم عادت ميكنم!

مثلا وقتي از سركار برميگردم خونه، زنم حدود 2هفته است حموم نرفته، با موهاي ژوليده، لباس كثيف كه اندازه 1وجب روش آبگوشت ريخته، داره گوش بچه ها را ميكشه كه چرا در قفس را باز كردن كه خروسمون بره خونه همسايه و دودول پسر همسايه كه داشته لب باغچه ميشاشيده * را نوك بزنه!

قيافه همسرم اصلا دلچسب نيست، اوضاع خونه اعصابمو به هم ميريزه، اما همه اينها به اين در كه: وقتي پا ميگذارم تو خونه بوي گندم تا 3تا محله اونورتر ميره، از سر و كله ام پهن ميريزه و….

اين وسط همه اين چيزها بد ولي قديمي ها با عشق زندگي ميكردن، همو دوست داشتن و الي آخر….

ميشه گفت اينها الانم وجود داره، بله وجود داره، من منكرش نيستم، ولي بين چندتا خونواده؟ اگه 10تا خونواده تشكيل بشه، چندتاشون با عشق شروع ميكنن و با عشق تموم ميكنن و…

مهمتر از همه، در 100سال قبل مردم هيچي نداشتن، ولي زندگي داشتن، هيچي نمي دونستند ولي هنر و علم زندگي كردن را ميدونستند، مردم 100سال قبل زندگي ميكردند كاري كه ما نميتونيم بكنيم.

خب جدا از همه اين حرف ها و كلمات و جملات كليشه اي كه ممكنه بارها و بارها از پدربزرگ و مادربزرگ ها بشنويم، اگه اين حقو ميدادند به من كه در اين ادوار يك دوره را انتخاب كنم، مطمئنا تاريخ تولدم را ميگذاشتم: 20/12/1337، يعني 30 سال قبلتر، چون ميدونم با اين شخصيت و روحيه و علاقه جات(!) كه من دارم فوق العاده موفق بودم در اون دوره. البته يك شرط داره، شريك زندگيم حتما سعيده باشه، چون اگه در خواستگاهم يعني زمان كوروش كبير هم زندگي ميكردم بدون اون بازم هيچ بودم. ولي در كل من با اين روحيه و شكل و شمايل و خلق و…. به درد 30سال قبلتر ميخوردم نه الان! زيادي دير به دنيا اومدم!


پ.ن:تا گذاشتن پ.ن فعلا در خماری بمانید

پ.ن:بازگشت غرورآفرین همشهری علامه فرزانه ام را خدمت تمام دوستداران آن مرحوم(!)تسلیت عرض میکنم.بقای عمر شما نثار بازماندگا ماکمال جان به دل نگیرشوخی کردم

 

Read Full Post »

يك لحظه خودم را جاي افرادي قرار دادم كه مثلا در جنگ جهاني دوم در گورستان هاي دسته جمعي دفن شدند. اصلا كار نداشتند طرف هنوز زنده است، دارد نفس ميكشد، فقط يك قطعه سرب بي پدر و مادر كنار قلبش را پاره كرده و… همينجور روي هم تلنبارشان ميكردند و بعد خاك را ميريختند رويشان و بعد هم نه خاني آمده و نه خاني رفته! اصلا خاني هست كه بيايد و برود؟ چيزي هست كه مي آيد و مي رود ولي خان نيست!شايد هم باشد، اصلا همه اش مال آن است!به قول دوستم خرطوم بچه فيل داخل شكمم!

راستش چندشم شد، مثلا فكر كن همين الان انگشت قطع شده يك نفر داخل دماغته!، يا يك نفر رويت افتاده در حالي كه دارد نفس آخر را ميكشد هوس ميكند اين دم آخري ادرارش را بكند، چيزشم دقيقا روي دهان توست! يا آن يكي را ببين! كله ندارد، آن يكي هم هيچي ندارد!

خب دقيقا اين اوضاع فعلي  است! رو.ي هم تلنبار شده ايم،آن يكي دزد است تو را مجرم ميدانند، آن يكي پدرسگ و بي همه چيز است شما بايد زنداني اش را بكشيد، آن يكي ظنا(!)ميكند تو را منكرات ميبرد، آن يكي جا*سوس است و با يك نا*مه آزاد ميشود و آن يكي كه بي گناه است به جرم جا*سوسي اعد*ام، آن يكي، خلاصه آن يكي است و تو يكي!

اينجا قبرستان، صداي جمهو*ري اسلا*مي!(اگه ايراني مونده شما ايرانش را در ادامه بگذاريد!).


پ.ن:از جمهور*ی چیزی نمونده.اسلا*مش هم که ….گریه کن برای من گریه کن برا ما!مردها گریه میکنن!

پ.ن: یک سر رسید جینگیلی و ناز بود که خانومیم لحظه سال تحویل بهم عیدی داد! خیلی دوستش دارم و هر شب احساسات روزانه و… را داخلش مینویسم.دیشب نوشتم و گذاشتم کنار تا داخل کمدم را تمیز کنم.یادم رفت بگذارم داخل کمد و تا خود صبح وسط اتاق مونده بود.جالبه بدونید همش عشقولانه بود و عرض ارادت خدمت حضرت دوست! احتمالا مادر هم….به این میگن یک گند که به هیچ وجه نمیشه جمعش کرد!چون امروز هم بابا اومد و مامان سرش به بابا گرمه! نمیدونم فعلا اوضاع چطوریه!

پ.ن:حميد امروز مياد خونمون.بچه را به زور مي خواهم بكشم داخل خونه!ميگه تا حالا خونه هيچ كدوم از دوستام نرفتم!روم نميشه!مجتبي هم گفته فردا ميام دنبالت يك دوري تو شهر بزنيم! روابط با دوستان قديم از سر گرفته شده و با دوستان جديد حسنه و حسنه تر گشته!از تنهايي كم كم دارم درميام ولي بيشتر در حد وقت پر كردن!روحم هنوز هم تنهاست!

پ.ن(پنچ شنبه نوشت!):امروز عصر واقعا خوش گذشت.عصر که حمید خونمون بود.نزدیک غروب هم رفتیم با هم بیرون.پیاده روی و پارک و… یک آدم صاف و صادق و بی شیله پیله.دوست داشتنی و باهوش.از لحاظ فرهنگی هم خیلی به هم نزدیک هستیم. واسش دعا کنید!عشقش…برای اولین بار واسه یک دوست تو دنیای واقعی درد و دل کردم و اونم همینطور!همکلاسی دوران دبستانم را هم دیدم.با حمید رفتیم در یک مغازه تا دوتا همبر بخوریم فروشنده اش همکلاسی سابقم بود.مهمون اون شدیم!

پ.ن: بیتی که به دلم نشست!:

به هنگام خرقه بازي به حيلت خرقه افكندم       ندا آمد تو ناپاكي، نشان رنديم ميداد

 

Read Full Post »

زخمم نزن

گاها نميدونم به خريت هاي خودم بخندم، گريه كنم يا …. شايد دليلش ناديده گرفتن اصول هايي است كه شايد ده ها بار يا 100ها بار برام خودم مشخص كردم و باز هم… فكر كن دستت را داخل يك سوراخ ميكني كه ميدوني داخلش يك مار زندگي ميكنه، خب مار هم روي غريزه نيش ميزنه، اشكال از منه كه دستمو ميبرم طرف سوراخ، حفره يا هر كوفت و زهرماري كه هست.

نميدونم با اين سهل انگار بودنم چكار كنم، ميگم فوقش اين كبري نيست، خب يكي نيست بگه: عزيز من بوآست، يا چميدونم، به هر حال ماره، نفهم بفهم!

دوباره ياد حرفش افتادم: از صداقتت درست استفاده كن. واقعا حرف قشنگي بهم زد ولي مگه منه خره نفهم، ميفهمم؟

چرا من بعضي موضوعات ساده را اينقدر ديرميفهمم، چرا گاهي اوقات نمي خواهم بفهمم؟ بازم چرا و چرا، تا ابد چرا.

مهمترين چراها: چرا من يك لاقبا را دوست داره؟ چرا اونشب پا به پام، برام گريه كرد؟ چرا قبولم كرد؟ چرا لايق عشقش نيستم ولي او اصرار داره كه هستم؟ چرا شده سنگ صبورم؟ چرا بودنش حتي در فاصله 1200كيلومتري هم بهم انرژي ميده؟ چرا داره پاكيشو، عقايدشو، زندگيشو، عقلشو، دلشو ميريزه به پاي منه بي چيزه بي كس؟ چرا اينقدر كوچيكم؟ چرا اينقدر بزرگه؟ چرا اينقدر پر رنگه؟ چرا منو ميفهمه؟ چرا عاشقه و من فقط دوستش دارم؟ چرا اينقدر اذيتش ميكنم؟ چرا زجرش ميدم؟ چرا نميگذارم زندگيشو بكنه؟ چرا گريه اش ميندازم؟ چرا ناراحتش ميكنم؟ چرا ميشكنمش؟ با اين تفاسير، چرا لهم نميكنه؟ چرا تركم نميكنه؟ چرا نابودم نميكنه؟ چرا ……

كم آوردم جلوش، تا كي مي خواهم نفهمم؟ تا كي مي خواهم بفهمم ولي خودمو بزنم به نفهمي؟ كاش لحظه آخر، 1دقيقه ديگه طول ميكشيد، اونوقت اين بغض لعنتي چندساله ميشكست، ميباريدم، دلم باز ميشد، ابرهاي روي عقلم كنار ميرفت. آدم ميشدم، ميفهميدم، مي خواستم بفهمم، اونوقت تو اينقدر زجر نميكشيدي، تو لذت ميبردي، تو خوش بودي، منم از خوش بودنت لذت ميبردم، تووووووووووووووووووووو

سعيده من، چقدر اذيتت كردم تا بله را از زبونم شنيدي، چقدر صبور بودي، چقدر شكستي و دم نزدي، چرا نميفهميدم؟ حالا منم دارم مثل تو ميشم، ولي من طاقتم مثل تو نيست، من اگه شكستم ديگه بند نميخورم.

دوستت دارم، يك دوست داشتن خارج از عرف دوست داشتن!

يا حضرت زهرا(س) تنها اميدم تويي، تويي كه هيچ وقت دست رد به سينه ام نزدي، هروقت چيزي از ته قلبم، از ته تهش خواستم بهم دادي، به من كه زياد در خونت نميام، به مني كه خجالت ميكشه بياد، به مني كه تو رو بيشتر از هرچيز و هركس دوست داره، اينو ازم دريغ نكن، عشقشو دارم،خودشو هم مي خواهم، دست رد به سينه ام نزن، اگه درو برام باز نكني جايي ندارم برم، دلت مياد؟ تو كه اينهمه زخم خوردي، چطور دلت مياد زخم بزني؟ تموم زندگيمه، معني زندگيمه، زندگيمو تباه نكن، بي معنيش نكن.

                         از کجا شروع شد این ما…..تویه این قحطیه احساس

                         تویه گرگ و میش دنیا…..که نمی شد بگی دنیاس

چقدر اين شعرتو دوست دارم عزيزترينم، عاشق دو بيت آخرشم:

                          منو تو تو اوج عشقیم…..همین امروز همین لحظه

                           همین احساس ما بودن…..به همه دنیا می ارزه


پ.ن: چقدر دیر میفهمیم عاشقیم!

پ.ن:مامان گفت وبلاگ داری؟گفتم وبلاگ دیگه چیه؟گفت: فلانی و بهمانی داشتند میگفتند مجتبی وبلاگشو بست.نمیدونی الان کجا منویسه؟مامان گفت منم اتفاقی شنیدم.خوب شد اونجا را بستم!دوست نداشتم هرچه مینویسم بره زیر دست فامیل و بعدا جلسه بگیرن که اله و بله!

Read Full Post »