Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2009

نسيم نامه2

اولين شعري كه در طول دوران آشناييمون برام گفتي را يادت مياد؟

 از کجا شروع شد این ما…..تویه این قحطیه احساس                     

                                        تویه گرگ و میش دنیا…..که نمی شد بگی دنیاس                        

                  از کدوم واژه نوشتیم…..که دلامونو یکی کرد؟                             

                     که رسیدیم به نهایت…..به غروب سقف دل زرد                           

از کجا رسیدیم اینجا…..از کدوم دهکده ء دور؟                           

از تکاپویه کدوم دل…..از فراسویه کدوم نور؟                            

از تمنای دلهامون…..پر کشیدیم تویه رویا                               

تنهایی امونمون داد…..تا رسیدیم به هم اینجا                          

منو تو تو اوج عشقیم…..همین امروز همین لحظه                      

همین احساس ما بودن…..به همه دنیا می ارزه                        

عاشق اين شعرم. عزيزترينم فردا 18ساله ميشي، ظهر روز 5تير يك هزار و سيصد وهفتاد، هنگام اذان خدا تو را به بابا و مامان، نه! خدا تو را به من داد. خيلي چيزها تو دلمه كه مي خواهم بگم ولي حيف كه زبونم قاصره. فقط ميتونم خدا را شكر كنم. خداجون شكرت.

داستان ما شدنمون در اين زمونه كه به قول شما قحطي احساسه را نوشته بودم و مي خواستم بگذارم، ولي منصرف شدم! يكجور ديگه مي خواهم بنويسم!

مجتبي به اسم نسيم علاقه مند ميشه. ميگذره و ميگذره تا با يك دختر شيطون و بامزه مشهدي آشنا ميشه. مجتبي قصه ما اون روزا داشته يك دوران بد را پشت سر ميگذاشته. دختر هم ، اوم، يك دسته گل بوده.

اين دوتا تا اون زمان هيچ شبي پاشون را بيرون از خونه نگذاشته بودن، اما دست تقدير طوري رقم ميزنه كه اينها يك شب را در كنار هم سپري كنن(با حفظ فاصله شرعي و قانوني البته!).

پسر شروع ميكنه درد و دل كردن و حرف زدن و…. دختر هم ميشينه پاي حرفاي پسر. گاهي براش گريه ميكنه، گاهي لبخند روي لباي غنچه و كوچولوش ميشينه و….

دختر به پسر علاقه پيدا ميكنه، پسر كه خودش هم نسبت به دختر بي ميل نبوده دختر را ناراحت ميكنه و ديگه تموم! پسر خيلي دليل داشته براي اينكه نگذاره يك رابطه شروع بشه، مثلا دوري از جماعت نسوان يا عقايدي كه باهاش بزرگ شده، عقايدي كه خودش در ذهنش شكل داده، ترس(!) و…

دل پسر براي دختر پرپر ميزده و البته دل دختر هم. ولي پسر مثل اينكه از عشق و علاقه بويي نبرده، يا بهتره بگم دوست نداره بيشتر از اين بو ببره! پا ميگذاره رو دلش و هيچ كار نميكنه، اما دختر غرورش، شخصيتش، نجابتش را زير پا ميگذاره و براي پسر پيغام ميفرسته. پسر هم، منتظر يك جرقه بوده شايد، يا يك معجزه(!)، سرتون را درد نيارم، اين دختر قصه ما كه سعيده عزيزمه، با پسر قصه ما كه مجتبي است، يك عهدي ميبنده كه اميدوارم هيچ وقت، هيچ كس نتونه بشكندش.

در اين رابطه حدود 2سال و نيمه پسر فقط خيرديده و دختر شايد بيشترين ضربه را خورده! پسر نه از قوانين عاشقي سر در مياره، نه همون شاهزاده سوار بر اسب سپيد قصه هاست و خيلي نه هاي ديگه، اما پسر خودشه و شايد اين تنها دليليه كه دختر، پسر را دوست داره.

خب اينم قصه ما! كجا آشنا شديم و كي آشنا شديم، چرا شب بيرون بوديم، خانواده ها كجا بودن، چرا گير ندادن(خصوصا خانواده من به شب بيرون بودن) و خيلي چيزهاي ديگه دوست دارم مسكوت بمونه! تا زمانش فرا برسه، اونوقت حرف مامان قشنگ(مادر عشقم) سنديت پيدا كنه كه فرمودند(!): دوتا آدم اگه قسمت هم باشند، هرجاي دنيا هم باشند خدا به هم ميرسوندشون.

خب عزيزم، ياد اولين شعري كه براي تو گفتم افتادم، همون شعري كه اولين شعرم بود(!). يك بيتش را ميگذارم اينجا، بيتي كه خيلي دوستش دارم ولي هميشه بدنمو ميلرزونه:

به هنگام خرقه بازي، به حيلت خرقه افكندم

نـد ا آمد تـو نـا پـا كـي، نشـان رنـديم ميـداد

ميترسم، ميترسم، ميترسم.


خرقه بازي : وقتي كه صوفي در حالت وجد و حال قرار ميگيره جامه اش ميدره، يا به نوعي ميشه گفت به وجد اومدن صوفي.

خرقه افكندن: كنايه به اعتراف گناه كردن و تسليم شدن و از خود بيرون آمدن.

پ.ن: تولدت مبارك عشق اولين و آخرينم. ببخش كه امسال كنارت نيستم.سومين ساله كه عشق منو در لحظه تولدت داري ولي خودمو نه، جبران ميكنم. راستش ميدونم خيلي بده كه آدم روز تولدش دوتا كنكور بده، ولي شايد يك حكمتي داخلش هست كه من و تو ازش سر در نمياريم.

پ.ن: خاله يكي دو روز اينجا بود. دلم غنج ميره واسه ني ني خاله! عصر مي خواستم بخوابونمش ولي مگه خواب ميرفت. اومدم پاي كامپيوتر اونم بغلم، بچه جوگير شده بود با چنان شدتي ميزد رو كيبورد كه گفتم الانه كيبورد، منفجر بشه! نينيمون تو 6ماهه.

پ.ن: از عصر بايد برم خونه عمو، عقد پسر عمو است. بابا هم مسافرته، من هم كسي را نميشناسم، غريبي بي كسي اندازه داره! اصلا دوست ندارم برم چون آشنايي ندارم ولي چاره اي نيست!

دست خاله پسر

 پ.ن: ۲نظر آخر پست پيش را ني ني خاله دادند!من زبونشو بلد نيستم!مترجم كجايي؟

پ.ن:معدلم فعلا۱۱.۱۲۹!درس های ۳واحدی و اندیشه و …. را که بالای ۱۸میارم نزدن!احتمالا برای اولین بار در تاریخ دانشجوییم معدلم میره بالای۱۵!ولی زوره ۲واحد افتادم!جرش دادم!ماتحتو میگم!

 پ.ن: امان از دست این فمنیست ها! صفحه نیازمندی ها: به یک پسر جهت همدردی نیازمندم! راستش اگه کاری کردم تاوانش را دادم! بستونه؟ خوب شد؟ راحت شدید؟ والله!

 

Read Full Post »

نسیم نامه1!

شوهرخاله محترم لطفي به ما نمودند و طريقه چت در فارسي چت را به ما آموزش دادند! البته بماند يك كارت 5ساعته كه اون روزها 1500تومن ميشد را جهت حق الزحمه پذيرفتند!

………….. اتفاقات اين قسمت سانسور!

من كه اونروزا از اينترنت فقط چت تو فارسي چت را بلد بودم وصل شدم به نت و رفتم تو سايت مذكور. نميدونم چي شد اسم نسيم را انتخاب كردم تا برم ملت را سر كار بگذارم! يك پسره بود به اسم ميلاد كه خيلي برامون چشمك ميزد! ما هم چون هم اسم پسرخاله مان(پسر همان شوهرخاله!) بود يكم از ميزان نازمان كم كرديم و به ايشان افتخار داديم كه با ما چت كند!

خلاصه همه جور حرفي شد تا رسيديم به اينكه تو اهل كجاي اصفهاني و من اهل كجا! يكم كه گذشت شصتمان خبردار شد كه اين ميلاد همان شوهرخاله محترم است! مي خواستم بگم تو كه همسن جد بزرگ مني! چرا ميگي 27سالته؟ بيخيال شدم!

مامان را صدا كردم و بهش گفتم احتمالا اين فلانيه! خلاصه پيش چشمان مادر محترممان كلي شوهرخاله را سر كار گذاشتيم و آخرش تير خلاص را بهش زدم! گفتم اسم زنت فلان نيست؟ رنگ موهاش بهمان نيست! يك خال، بيسار جاي سرش نيست! عصر پيش هم بوديم! كلي هم دل و قلوه داديم*. بهتره بدوني من پسرم!

بنده خدا قاط زده بوده، خاله را صدا ميزنه، يكم با خاله چتيديم! خاله دوزاريش افتاده بود كه يكي از خواهرزاده ها يا برادرزاده هاست اين نسيم خانم پسر! خلاصه تمام فك و فاميل را اسم برد و بعد گفت مجتبي تويي!

گفتم چاكر خاله! ديگه كشش نداديم! يك چاق سلامتي كرديم و ديس شدم، چند دقيقه بعدش پسرخاله زنگ زد كه تو بودي؟ منم خودم را زدم به كوچه علي چپ! گفتم نه! ولي خب نمي خواستم شوورخاله برنجه و بعد از گذشت چندين سال هنوز تو روش نياوردم ولي به خاله گفتم……… سانسور!

 از اون روز اين محبت نسيم خانم به دل ما افتاد!

بعدش كم كم فضاي نت را شناختم، ديگه چت نميكردم و ملت را سركار نميگذاشتم، ولي به هر حال اسم نسيم پلي بود بين من و دنياي مجازي، ميل ميساختم با اين نام، اولين وبلاگم با اين نام بود و….

تا اينكه گذشت و من با سعيده عزيزم آشنا شدم…

ادامه اين برنامه را در قسمت بعد تماشا كنيد!

*عصرش خونه مامانجون(مامان بزرگ) همو ديده بوديم و با خاله ها دور هم كلي گفته بوديم و خنديده بوديم و قربون صدقه هم رفته بوديم.


پ.ن: جریان حدودا ۳یا ۴سال پیش!

پ.ن: پ.ن های پست پیش را بخونید! خودم خیلی دوستشون دارم!البته جدیدن!احتمالا نخوندید!

 پ.ن: کاش این نا آرومی ها تموم میشد! کاش گوریل انگوری را دوباره میگذاشت! کسی فوتبالیست ها را میبینه؟ قدیم ها اینا کارتن های ما بودن! هنوزم از دیدن فوتبالیست ها لذت میبرم بیشتر از شرک! دلم قیلی ویلی میرفت وقتی ایرج طهماسب اومد پسر خاله جبلی! ممول.خونه مادربزرگه.نیک و نیکو.هاچ زنبور عسل.حضور ذهن ندارمن دیگه!یادش بخیر! ما هم بچه بودیم! ولی بچه های اون روزا باهوش تر و پاک تر و چشم و گوش بسته تر بودن!

 پ.ن: امشب جومونگ را كه ديدم ياد طلب آمرزش صادق هدايت در كتاب(فكر كنم!) سه قطره خون افتادم. عزيزآقا بعد از به دنيا اومدن بچه هاي هووش، سنجاق زير گلوش را باز ميكرد و تا ته تو ملاج بچه چندماهه فرو ميكرد! اين اتفاق 2بار تكرار ميشه تا اينكه هووش را ميكشه! بعدش هم شوهرش ميميره! بچه سوم كه زنده مونده را بر ميداره ميبره كربلا! خلاصه نتيجه گيري آخر داستان بامزه اس1: (( مگه پاي منبر نشنيدين؟ زائر وقتي كه نيت سفر ميكنه، همه گناهاش اگه اندازه برگ درخت هم باشه طيب و طاهر ميشه!)). خلاصه سولان اگه بچه جومونگ را كشت نيت سفر كربلا كنه!

پ.ن: به یک ترک تبریزی(اردبیلی و…) خوش سر و زبون جهت آموزش زبان ترکی به بنده حقیر نیازمندم!چیکار کنم؟ خب دوست دارممخلص تموم ترک ها هستم و البته ترک نیستمتا یادم نرفته بگم حق الزحمه اشیعنی دلتون میاد پول بگیرید؟ شما ترکید نه اصفهانی!

پ.ن:فیزیک مغناطیس زهرمار با۱۰.۲۵پاس شد!آقایون دست خانوما هم خجالت بکشن!مملکت اسلامیه هاوقتی بچه ها گفتن نمره ها را تو سایت زده و بیش از ۹۰درصد()افتادن من مردم!دوست دارم مجتبی که ما تحت را جر واجر کردی!هو روح قلبی هو نور عینیهو جرحی و هو دواههو اللی خلانی اعشق واقول یانیآه یانا یانا من حبه آه

 

 

Read Full Post »

حدود ساعت 5 ونيم عصره، اصلا حال و حوصله ندارم، ميزنم بيرون، انتخابات و…. يك نفر عكس ميرحسين را زده بوده پشت شيشه مغازه اش، شيشه را شكستند! پسر كوچولوي صاحب مغازه كه 10،12ساله است ميگويد، اگه بفهمم كي بود شيشه خونشو ميشكنم! ميگم عزيزم به هرحال ما بايد با اونها يك فرقي داشته باشيم يا نه؟ اگه سيلي هم زدند بايد سرتو بندازي پايين و راهتو بكشي و بري!

نزديك ساعت 7برميگردم خونه. افشين قطبي با تيم ملي هيچ كار نكرده! فقط علي كريمي را آورده وگرنه سيستم و نحوه بازي تا حدودي شبيه به قبل است! قراره خانمي بعد از فوتبال به قول خودش زنگوله بزنه. قبل از اينكه بازي تمام شود ميروم بيرون، پارك ملت!

روي آن تپه مانند گوشه پارك چندتا صندلي است، آن قسمت پارك تاريك است، به معناي واقعي ظلمات! ملت قافل از اين جاي دنج، وگرنه تمام دختر پسرها كه حول نيمچه درياچه مصنوعي جم شده اند اينجا را…. روي يكي از صندلي ها مينشينم، اطراف را ورانداز ميكنم، خيلي خيلي(!) آنطرف تر دوتا پسر روي نيمكتي نشسته اند و به زحمت مي توان آتش سيگار را تشخيص داد. وه! عجب جايي! اگر قاتل هاي زنجيره اي از اين مكان خبر داشتند! به يك ترفند فرد مورد نظر را ميكشيدند اينجا و بعد… خودم را ميگذارم جاي يك قاتل! چندش آور است! گردن بريده شده طرف توسط يك چاقو با لبه اي كه به زور آب را ميبرد! آخر اگر يك لحظه باشد، طرف زجر نكشد، چه لذتي مي تواند داشته باشد؟! بايد طرف زجر بكشد، خر خر كند! دست مادرمان درد نكند! چه پرورش داد و چي شد! يك قاتل زنجيره اي بي رحم!

از اين فكر بيرون مي آيم، لحظه هاي معين را مي آورم، چشمانم را ميبندم، برميگردم به3سال پيش، همين روز. احمق، خر، نفهم و به معناي واقعي الاغ! چطور تونستم عزيزترين كسمو ، عشقمو، به اون روز دربيارم، اصلا ميفهميدم؟ بچه بودم، چيزي از عشق نميفهميدم، فقط مي خواستم يك حس مضخرف را ار*ضا كنم! حس كنجكاوي ابله را! و اون در حالي كه ميگفت مرگ من، جون من بيخيال شو و…. اما من، نه حتما بايد بگي، اگه نگي ميرم براي هميشه، ديگه مجتبي نداري! اونم مجبور شد بگه. در حالي كه دارم اين خاطراتو مرور ميكنم آروم آروم اشك ميريزم.

اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم

لحظه ها را با تو بودن

آهنگ تموم ميشه، به خودم ميام، مثل بچه ها اشك هام را با پشت دست پاك ميكنم. خودمو جمع و جور ميكنم، چندتا نفس عميق، دختر پسرها دست در دست هم، عجب منظره اي است، روي همه ديد داري ولي كسي تو را نمي بيند، سرم را مي آورم بالا و محو آسمان ميشوم. نميدونم چقدر گذشته، سعيده زنگ ميزنه، صداش، خدا صداش، خدا، خدا، آروم ميشم، چه لذت بخشه آرامش. سلام خانوم، خوبي عزيزم؟

براش ميگم، معذرت خواهي ميكنم، بغض گلومو ميگيره، چشم هام بيقراره، آروم آروم اشك ميريزم، چند لحظه سكوت، ((عزيزم مي خواهي قطع كنم، بعد زنگ بزنم؟)) صداش، ديوانه ام ميكند، نه! دوست دارم برام حرف بزني. خدا ميدونه وقتي حرف ميزنه روح من چطوري تا اوج ميره، اما اكثر اوقات بايد من حرف بزنم! به هرحال اين شده يك قانون نانوشته، مدت زمان حرف زدن اون محدوده، اما من، نميدونم چه حسي داره وقتي صدامو ميشنوه، نمي خواهم از اين حداقل محروش كنم.

بي تو اما سر سپردن،،، بي تو و عشق تو بودن،،، تو غبار جاده موندن،،، بي تو خوب من محاله،،، بي تو حتي زنده بودن،،، بي هدف نفس كشيدن،،، تا ابد تو را نديدن؛،، واسه من رنج و عذابه.

نيمه كاره چندتا از قسمت ها را براش ميخونم، بهش ميگم: بي تو حتي مردن برام غير ممكنه، اگه وقتي خواستم بميرم پيشم باشي، سرمو بگيري تو آغوشت، آغوشي كه خدا ميدونه چندبار كنارت قرار گرفتم ولي يك بار طعمشو نچشيدم، نخواستي، نخواستيم بچشيم، چون گناهه!

توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست،،، روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست،،، توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره،،، دل عاشقم به جز تو هيچ كسي را دوست نداره.

يك مقدار تو پارك قدم ميزنم، يك همبر ميخورم،  اول يك گاز ميزنم، قبل از اينكه سس را بريزم و مزه ها را با هم درگير كنم و نفهمم چي خوردم! گوشتش مغزپخت نشده، اوم، ولي خوشمزه است.  مي خواهم دومي را سفارش بدم، به خودم نهيب ميزنم! جلوي شكمتو بگير! اينجوري كمتر دستم جلوي بابا دراز ميشه. دوتا ميز ديگه پره، پشت هر ميز هم دوتا پسر جوون كه دارن تركي بلغور ميكنن! خير اينجا ديگر شهرضا نيست، ترك آباد است، البته كاش ترك تبريزي يا خلاصه هرجاي ديگري اما ترك قشقايي! هميشه بقيه ترك ها را دوست داشته ام اما قشقايي ها، يكجورايي، ولش كن! ميام بيرون، ميرم از محمد مهدي كتاب ديجيتالم را ميگيرم، نيم ساعتي با هم حرف ميزنيم. بعدش خونه، حرف هاي احمدي نژاد! بابا زنگ ميزند كه بروم بيارمش! ساعت12 نصف شب! ماشين را روشن ميكنم، آروم، آروم تا ترمينال كاميونداران ميروم، باز هم لحظه هاي معين.

بابا مي آيد، دعوا ميكند كه باز هم گوشيت روشنه! مي خواهد خاموشش كند، خودم آهنگ را قطع ميكنم. اين سكوت هميشگي بين پدر و پسر را هميشه آهنگ پر ميكرد، اما چقدر هوا سنگينه، شيشه را ميدهم پايين. بكش بالا! سوز مي آيد! فضا، هوا سنگين است! كاش اين راه لامصب تموم ميشد، تموم ميشه، گوشي را برميدارم و به حميد اين مسيج را ميدهم:

امشب رفتم پارك، چقدر بده آدم تو شهر خودش غريب باشه! بهترين دوستمي!

كامپيوتر را روشن ميكنم و اين متن را تايپ ميكنم و آروم آروم اشك ميريزم، چقدر بده گريه بغض آدم را سنگين تر كند.

لحظه ها را با تو بودن،،، درنگاه تو شكفتن،،، حس عشقو در تو ديدن،،، مثل روياي تو خوابه،،، با تو رفتن با تو موندن،،، مثل قصه تو را خوندن،،، تا هميشه تو را خواستن،،، مثل تشنگيه آبه


پ.ن: سعيده عاشقتم ولي كاش خدا هم بفهمه! يعني ميفهمه ولي…!

پ.ن: وقتي امتحان ها تموم شد، حميد براي 3ماه برميگرده خونشون، شاهين شهر. چقدر بده آدم فقط 1دوست داشته باشه كه درك متقابل ازهم داشته باشن! يا يك همچين چيزايي! چقدر بده آدم فقط يك دوست پسر(!) داشته باشه كه واقعا و از ته دل دوستش داشته باشه!

پ.ن: دوست دختر نداريم، حتي شما دوست عزيز! تا ابد!

پ.ن:واقعا نيازمند ياري سبز(قرمز، سفيد، آبي، نارنجي، بيدينجيلي)تان هستم

پ.ن:تو نوشته هاي من يك شخصيت خوب هست و يك شخصيت بد! شخصيت بد يك جنايتكار تمام عياره و خوبه يك فرشته الهي. اين البته تصور شماست!حالا من جنبه مثبت خودمو ذكر نكردم و ايرادم را گفتم دليل نميشه جد و آباد شيطون باشم! والله منم خوبم! پاكم! مهمتر از همه آدمم! الكي كه نيستم دل دختر مردم را ببرم. يعني اگه يك فرقايي با پسراي ديگه نداشتام عمرا سعيده خانم حاضر ميشد يك نگاه بهم بكنه چه برسه به اينكه عاشقونه 3سال به قول شما تحملم كنه! مثل اينكه من خوب بلدم تر بزنم و به فاك بدم شخصيت تقريبا خاكستري نوشته هامو!

پ.ن:تعداد زیادی از سا*یت های آپلو*د عکس فیل*تر شده! روز مادر را به تمام مادرها از جمله مامان قشنگ خودم و مامان ناز و عزیز سعیده جونم تبریک میگم همينطور به سعيده عزيزم همسر بعد از اينم و مادر بعد از اين مينه آ كوچولوم(دخترم!يعني دختر بعد از اينم٬ واي خدا!ميميرم برات كوچولوي من!)اینم تقدیم به همه زن ها و مادرزن ها!

من بي تقصيرم!

پ.ن:بابت تذکر کدخدا واسه غریب و قریب ممنون!

 

Read Full Post »

چي بود پيشي برد؟


پ.ن: رمز همونهُ عوضش نکردم

پ.ن: ممنون میشم همینجا نظر بدهیدنظرات را هم تاییدی میکنم

پ.ن: نویسنده این وبلاگ شایعه حمایت از کاندیدای خاص را تکذیب می کند! اگر باور ندارید به عکس روبرو  توجه کنیدتكذيب شايعه

پ.ن پوپولیستی!:مادرجان!!!!!!!!!!!!!!!

 

Read Full Post »