Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2009

پنجره ي اتاقم را ميبندم. در اتاقم معمولا شب ها بسته است! هوا كم كم دم مي كند. جوري روي صندلي ميشينم كه انگار داخل دبليو سي خودتان و توالت خودمان و مستراح خودشان نشسته ام. زير بغلم را مي گذارم روي زانوهايم. با اينكه موهايش را تازه زده ام اما به سرعت عرق مي كند و همه را به سرزانوهاي شلوارم منتقل مي كند. حالا راحت مينشينم، زانوهايم را بغل ميكنم و فوت ميكنم! بعد دماغم را ميچسبانم به سرزانوها و بو ميكشم!

گمون كنم ژسيكا همين بو را ميداد وقتي هوده رر رفت كنارش و بهش گفت: وقتي مي روي سراق سليك و ژرژ اين عطر را نزن! و اوگفت عطر نزده ام و هوده رر گفت ديگر بدتر يا يك همچين چيزهايي!

اصلا از اول اين زنيكه روي اعصاب من بود! ژسيكا را مي گويم! هوگو را خيلي نزديك به خودم حس كردم، علاقه اش به اولگا را دوست داشتم و حداقل دليل بازگشتش از باغ و دليل شليك نكردنش درآن 10روزو خيلي چيزهاي ديگر! خلاصه هوگو يكجور مجتبي رقيق شده بود!

در تمام طول داستان دوست داشتم ژسيكا را ببينم، چهره اش را براندازكنم و بعد سرم را بيندازم پايين و بويش كنم! يعني چه بويي ميداد؟ وقتي از كسي خوشت نيايد، ولي يك نكته يا هرچه شما اسمش را بگذاريد كه حس كنجكاويتان را تحريك كند را در خود داشته باشد، حسي را نسبت بهش پيدا مي كنيد كه من نسبت به ژسيكا دارم.

راستش را بخواهيد يك دليل ديگر هم براي بوييدنش دارم! در ملاقات هايم با تنها دختري كه در زندگيم پاگذاشته چنان مجذوبش شده ام، مسخر شده ام(!) كه عملا هيچ كاري نمي توانم بكنم، حتي دستهايش را بگيرم، چه رسد براي بوييدن بدنش نزديكش شوم.

براي من جز آن دختر تسخيركننده ، زن ها و دخترها به دوگروه تقسيم مي شوند، يا به آنها نزديك هستم و يك حس مثل حس برادري نسبت بهشان دارم، بويشان برايم فرقي ندارد، بقيه زن ها و دخترها هم برايم مثل گازهاي بي اثر جدول تناوبي عناصرهستند، بي بو، بي رنگ، بي مزه! اما نجيب!(با98درصد استثنا!)

تنها كسي كه مي تواند به من بفهماند حس بوياييم خوب كار مي كند، يا اصلا از اين حس بهره ميبرم يا نه ژسيكا است! حيف ژسيكا از اول روي اعصابم بود!

چيزه : ژسيكا همسر هوگو است، كسي كه به نحوي باعث شد، هوگو، هوده رر كسي كه به نوعي داشت بزرگش ميكرد، داشت چيزهايي را به هوگو ميفهماند بكشد!هوگو هم به نوعي قهرمان «دست هاي آلوده» ژان پل سارتر است، به ترجمه ي حضرت جلال آل احمد!


 پ.ن: نمی دونم که تو را نفرین کنم یا اینکه نه!…نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم!سرم به شدت درد میکنه.چشمهام میسوزه!پسر۱۰۰باربهت گفتم تو عاشق نیستی فقط ادای عاشقارو در میاری!حالا مگه به خرجش میره؟میگم نه ترکت کرده و نه باهات دعوا کرده، پس تو چته؟میگه دوستش دارم!میگم خب چرا گریه میکنی؟میگه چون دوستش دارم!میگم دلیلش فقط اینه که دوستش داری؟میگه آره!میگم برو بابا دلت خوشه!میگه معلومه که خوشه، وقتی اونو دارم خوشه. میگم پس چرا گریه میکنی؟ میگه چون دوستش دارم!میگم دیدی ادای عاشقارو درمیاری!میگه ، نه دیگه هیچی نمیگه!فقط سرش دردگرفته و چشماش میسوزه و میگه: بگذر عاشقی تو قصه هاست!

 پ.ن: از این به بعد شاهد جنجالی ترین مطالب این وبلاگ خواهید بود!با رمز البته!خواننده های قلیل چراغ خاموش رخ بنمایانند تا از غافله جا نمانند!!

Read Full Post »

چيزكن مخملي!

برابرتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

1- داشتم با فروشنده كه هم اسمم هم بود گپ و گفتي ميكردم كه گفت قلعه حيوانات را ببر! ما هم گفتيم به چشم! بماند آن زنيكه ي پلاسيده، هرچه مجتبي جان(!) ميگفت با قيمت پشت جلد حساب كن، ميگفت نه! و خلاصه آن سر رسيد كذايي را باز ميكرد وبراساس چاپ جديدش حساب ميكرد! نتيجه هم اين شد30تومن پولم كفاف همه ي آن كتابها را نداد و مجبور شدم از خير چندتايي بگذرم.

وقتي اين كتاب را مي خواندم به درماندگي و واماندگي خودم يعني خودمان برميخوردم! خلاصه خواندني است! حضرت جورج اورول قبل از انقلاب چنان اتفاقات را پيش بيني كرد كه دست نستراداموس وشهيدان راه حقش(!) را از پشت بست و دهن كجي كرد به اين زنديقان رمال و مفلسان همكارش! البته ناگفته نماند از منبع ناموثق چرت الدهاني(!) با دو گوش خود شنيدم كه حضرت مستطاب جورج، زبانكي هم در پايان كار براي حسن الختامه(!) درآوردند و چه زبانكي!

باري! اين قلعه ي حيوانات را بايد خواند! آينه ي تمام نماي اوضاع و احوال كنوني است!آن 9توله سگ كه افتادند به جان حيواناتي كه يكي يكي اعتراف ميكردند! آن3مرغ اسپانيايي كه خائن قلعه يعني سنوبال در عالم خواب برآنان ظاهر شده بود، يا آن گوسفندي كه اعتراف كرد كه در آب استخر شاشيده! و…خلاصه  مي خواستند قلعه حيوانات را دودستي تقديم صاحب مزرعه فكس وود يا پينچ فيلد كنن!

1.5!- آخر آدم كهير مي زند وقتي قبله عالم مي فرمايند عده اي قصد چيزاندازي نرم و مخملي را دارند! چاكران درگاه هم كه چپ مي روند و راست مي آيند در سيماي نامليشان چيزچيز مي كنن!يعني همه اش زير سر اين طايفه ضاله است!بگذريم! اما نه!

وقتي با تانك از روي دودول مباركت رد شدند و دسته ي بيل در ماتحتت كردند و جوراب حضرت فرمانفرما، هاله ي نور، آن خوش قدوقامت را جلوي دماغت گرفتند به همه چيز اعتراف ميكني! مثلا خود من از همان طفوليت كه بين خر و الاغ فرق نمي گذاشتم، طرفدار چيزمخملي بودم! آن هم از نوع نرم نرمش! خب ديگر، آن هاپوكومار بي بته و آن مادربزرگ بي جربزه، نگذاشتند كه مخمل خان كارش را بكند! در ماشين هم اگر ابوي ترانه ميگذاشتند سيا نرمه نرمه ميگذاشتند! ما شديم چيزانداز مخملي نرم كن! يا نرم انداز مخملي چيزكن!

اصلا من بودم كه چيزكردم، در رختخوابم، در خواب ! اصلا من بودم كه قبلا در تنهايي چيزميكردم! من بودم كه هيروشيما را چيزچيز كردم! باباي من دست راست مولوسيني(!) بود! و خلاصه از اين اعترافات چيزانداز چيزنرم كن مخملي!

2- رفته ام طرحم را برايش توضيح داده ام، چشمهاي ننه قوراي اش را انداخته روي دست نوشته هايم و مي گويد: اينها عملي نيست! رويم نشد بگويم: آخه چلغوز! معلومه طرح من عملي نيست! عملي تويي و جد و آبادت! طرح من پاكه پاكه! ك.. كش قحبه(!) 50تا استاد دهانشان بازمانده، هي برايمان زنگ مي زنند كه آن پروجه ات(!) به كجا كشيد! آن وقت توي خناس منحط مفلس كو*ني(!) ميگويي عملي نيست! يعني من يك مهندس معمار اگر داشتم الان شده بودم نخبه! اينجا كه چيز تو چيز نخبه ها مي كنند! ولي از آنطرف مي آيند دنبالمان كه برويم چيزتو چيزشان كنيم!

3- قبل از انتخابات چند خطكي نوشتم با عنوان شرق زدگي! يعني اگر غرب زدگي جلال را خوانده باشي وبعدش شرق زدگي من را!!!! تازه ميفهمي كجاي كاري! خلاصه دادم دست يكي از حواريون كه بخواند. برايم آورد در حالي كه عرق سرد رو پيشانيش نشسته بود و آن كاغذ پاره ها را بين يك مشت پوشه و كتاب قايم(!همان مستتر خودتان!)كرده بود! والبته كرده بود! يعني يك جايي برداشته بود با خودكار قرمزيك علامت سوال گذاشته بود، با 3خط علامت تعجب! فقط نوشته بودم، براساس فلان اتفاق وطبق بهمان قانون، حضرت والاي معظم، شيخ الشيوخ خا…… مرتد شده اند! يا اگر قضيه را از جانب ديگر نگاه كنيم، ايشان از رداي حكو*مت  خلع مي گردد و الخ…! خلاصه دوستم آمد و گفت والله حرفت درست ولي از ديشب كه من اين را خواندم ترسيدم يك نفر ببيند و چوب تو آستينم بكند و ديشب تا حالا خواب به چشمم نرفته!

 خلاصه من هم ميترسم! درست است من هم مخمل كن نرم هستم(!) ولي من لاغرم و تپل نيستم و اگر2تن از وزنم هنگام فكر كردن و ارشاد شدن و به راه راست هدايت شدن و خلاصه شدن ها، كم شود رسما به ديارباقي شتافته ام! حالا اگر تپل شدم چند خطكي از آن كاغذپاره هاي كذايي كه سوزانده شد ولي تايپ شد را برايتان ميگذارم!

4- اگر چرند و پرند دخوي عزيز را داريد كه الهي من كه نه، ولي شما دورش بگرديد، مقاله 25از شماره 29روزنامه صوراسرافيلش را بخوانيد، بدك نيست! با اوضاع كنوني مثل چي به دل مي نشيند!

۵- حضرت چس فيل هم نزول اجلال كردند!

پ.ن: لینک دانلود قلعه ی حیوانات

پ.ن:حالم اصلا خوب نیست.دوستان سرفرصت میام به وب ها تون و برای چندتایی هم ایمیل میزنم.به هرحال شرمنده.     آدمی حسرت سرگردونه!

Read Full Post »

تنها بودم و داشتم نتايج كنكور ويرژيل را نگاه ميكردم كه ديدم يك آدم بافرهنگي دستش را گذاشته رو زنگ و برنميداره، پيرهنم را پوشيدم و رفتم در را باز كردم.

يك داف پريد تو و به زور مي خواست منو ببوسه! هنگ كرده بودم، خدايا اين كيه تو فرستادي؟ يك لحظه ياد عفت و پاكدامني خودم افتادم، صورتم را دادم عقب، ولي اون دست بردار نبود! به زور مي خواست منو ببوسه!

بهش گفتم با كي كار داري، ولي اون كار خودش را ميكرد و زير لب يك چيزايي بلغور ميكرد! مونده بودم چيكار كنم، سرتاپاش را وارسي كردم، به لرهاي اطراف ياسوج ميخورد، با اون لباس هاي محليش! گفتم با مو*سوي كار دارين يا با جمالي؟

گفت : ها؟ با خودت عزيزوم،  جمالي مو*سوي! آخه دوتا مو*سوي داخل كوچه داريم و يك جمالي و هر3با هم فاميل هستند. از زير دستش فرار كردم و اومدم بيرون! دافه داشت بهم ميگفت: عزيزوم، غلامم كجا؟ سريع رفتم زنگ خونه جمالي اينها را زدم! پسرش اومد در را باز كرد.  دافه اومد دنبالم، پسره اونو شناخت، ولي دافه گير داده بود به من، ميگفت:  غلاموم بيا تو!

تو را خدا مي بينيد؟ آخر عمري غلام و حلقه به گوش در و داف شديم! بي عفت دستمو گرفت! پسرهمسايه لري ميگفت، طرف دستمو ول كرد ولي هي ميگفت بيا داخل!

تو را خدا ميبينيد! آخر عمري در و داف ما را به زور مي خواهند ببرند تو خونه! گفتم: ممنون، كاري دارم و خداحافظي كردم!

ه.ن( همون وقت نوشت!): دافه بالاي 80سال سن داشت! اسم پسرهمسايمون، همون پسره كه اومد در را باز كرد غلامه، از اسمش متنفر بود و رفت اسمش را عوض كزرد و گذاشت امير! دهن هركس كه بهش بگه غلام را هم جرميدهد! حالا بدبخت با اين فاميل غلام گو چي ميكشه!


پ.ن: خداوندا زنداني طلبم، حكومت مصر را زود، تند، سريع بهم بده!

پ.ن: این پست یکی از آن پست هایی بود که جون میداد برای تبدیل شدن به چیز خانومه! اما حوصله عذاب وجدان لعنتی و متعاقبا(؟) دوری چندماهه از اینجا را نداشتم!لطفا خودتون براساس این ماجرا یک پست چیز خانومه در قسمت نظرات بنویسید!به بهترین مطلب جایزه ی نفیسی(!!!) میدیم!

 

 

Read Full Post »