Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2009

عنوان ندارد!!!

دوست داشتم امشب میمردم!!!

شاید یک نهیلیستم مثل فویرباخ!!حس امشبم اینه شاید!! 

مرگ مزخرف ترین چیز موجود است!! وقتی آدم می خواهد بمیرد نمیمیرد و وقتی نمی خواهد بمیرد میمیرد!! کلا مرگ با خودش هم درگیره!!

۸/۸/۱۳۸۸


پ.ن: به نظر شما میشه آدم خودکشی نکنه ولی زمان مرگشو خودش مشخص کنه؟

 پ.ن:۶سال پیش می خواستم ۳سال بعدش تاریخ مرگم باشه البته در یک روز مشخص که نشد!! به هر حال از اون روز این فکر داره تو ذهنم میچرخه!!برای اولین بار اینجا گفتم!!تاریخ بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد!

 پ.ن: حذف تاریخ! بین بیشتر بچه ها من جز معدود کسانی بودم که به تاریخ علاقه داشتم و البته تاریخ پیش از اسلام بنا به دلایلی!جالبه در خود قرآن مکررا به انسان گفنته شده از سرنوشت گذشتگان و پادشاهان عبرت بگیرید و مثال هایی چون فرعون و نمرد و… را هم آورده!! باز هم سخن مطهری که میگفت افرادی که داعیه حمایت از اسلام را داشته اند خود بیشتر به اسلام ضربه زده اند!بعد از خوندن این نوشته بدجور یاد سر نیزه رفتن قرآن ها در جنگ صفین افتادم!!در ضمن هیچ وقت وصیت نامه امام علی(ع) به امام حسن در قسمتی از کتاب تاریخ را فراموش نمیکنم که فرموده بودند از سرنوشت گذشتگان پند بگیر و الخ…..آقایان دست اندر کار!!این وصیت نامه خطاب به شما بوده!!

پ.ن: جهت اثبات حرفی به فردی(!) تغییر جنسیت میدهم البته از نوع مجازیش!آن هم از نوع پانته آ ایش!!

 

Read Full Post »

صداي جيرجيرك!!

ساعت 3نيمه شب بود، تلويزيون را خاموش كردم و اومدم بخوابم كه ديدم صداهاي عجيب غريبي از طرف هاي اتاق مامان و بابا مياد!! صداي آه و اوه ويس و يس!! خدايا!! يعني چي!!بيربط: (( آخه از پدر و مادرم سني گذشته!!)). بيشتر گوش دادم تا مطمئن بشم صدا از اون طرف هاست!!!

دست خودم نبود، در را باز كردم و پريدم تو و كليد لامپ را زدم!! خداي من!! چي ميديدم؟؟ هيچي!!! آخه بابا كه سركار بود و مامان هم بيمارستان پيش مادربزرگ!! اما صداي واضح آه آه!!

گوشم را چسبوندم به ديوار!! از خونه همسايه بود!! از خارجكي بلغور كردنش معلوم بود فيلمه و هيچ اتفاق خاصي اونطرف ديوار در حال رخ دادن نيست!! تموم لامپ ها را خاموش كردم و داخل جام دراز كشيدم و پتو را كشيدم تا روي سرم!! ولي مگه صدا قطع ميشد!! فكر كن يك پسرجوون شب ساعت3 مي خواهد بخوابه اونوقت دارن بغل گوشش آه و اوه ميكنن!! بابا ما هم آدميم، دل داريم!!

يك چند دقيقه اي گذشت و همسايه ما دست بردار نبود!! لجم گرفت. رفتم لامپ اتاق را روشن كردم و يواش با دست زدم به ديوار مابين خونه خودمون و هسايه!! صدا كم نشد!! محكمتر زدم!!! نشد!! با مشت و لگد افتاده بودم به جون ديوار بدبخت، بلكم اين همسايه ما بفهمه!! اما مگه ميفهميد!!!

رفتم عقب، با سرعت رفتم طرف ديوار، مثل فيلم تام و جري هست ها، منتظر بودم همسايه مون ديوار را باز كنه!! ولي لامصب اينم نفهميد و چنان خوردم تو ديوار كه كل خونه ما كه سهله، محله لرزيد!!! ((تريلي 18چرخ خودتي!! كلا من زورم زياده!!!))

ديدم يارو چنان غرق شده كه اين صداها كارگر نيست!! رفتم تو جام و تا خود صبح صداي آه و اوه شنيدم!! يك نگاه به ساعت كردم ديدم5 و خورده ايه!!! وضو گرفتم و نماز صبح را خوندم و همين كه رفتم تو جا خوابم برد!!!خدا نميشه در چنين شرايطي ساعت 3نماز صبح بخونيم؟!!!

هنوز جاهاي خوشمزه داستان مونده!!! زن همسايه مون چند وقت بعد مادرم را ديده بود و گفته بود:

چندوقت پيش دخترم خونه تنها بوده، يك صداهايي از خونه شما ميومده!!! چكش ميكوبيديد!! پتك ميزديد!!چيكار ميكرديد؟!! تا صبح كه ما اومديم خونه دخترم چشم روي هم نگذاشاته بود از سروصدا!!! بعد مثل اينكه وقتي صدا ماشين ما را شنيديد ديگه سر وصدا قطع شده!!

مامانم هم گير داده بود اونشب كه خونه تنها بودي چيكار ميكردي؟؟!! لجم گرفته بود مي خواستم بگم دختره از سروصداي من خوابش نبرده يا آه و اوه فيلم هاي پور*نو. ولي بيخيال شدم!! از اونشب به بعد هروقت بابا نبود و مامان ميرفت پيش مادربزرگ غيرممكن بود اجازه بدن داداشم بره خونه خاله ام!!!

چندوقت بعد هم اين اتفاق افتاد!! حالا هي داداشم ميگفت اين صداي چيه؟ من: كدوم صدا؟!!

-مجتبی یک صداهایی از خونه همسایه میاد!

– بگیر بخواب!!فکر میکنی!من که صدا نمیشنوم! اینا صداي جيرجيركه!!!

 ورچسب: خاطرات پور* نوی من!!


پ.ن:کمال ممنون! خیلی خوش گذشت.البته میدونم به تو هم خوش گذشته چون با یک کوهنورد حرفه ای کوه رفتیاون چندباری هم که نزدیک بود از قله پرت بشی شانس آوردی حرفه ای بودم و نجاتت دادمبه اضافه شکلک من همیشه راست میگم و همه ی این اتفاق ها واسه کمال افتاد! 

پ.ن:شرح نه چندان کامل آلپ نوردی ما را اینجا بخوانید!

 

Read Full Post »

گاهي اوقات فكر ميكنم برم دماغم را عمل كنم! براي بستن دهن مردم هم بگم انحراف بيني داشتم يا وقت مسابقه خوردم زمين و دماغم شكسته!!!

حالا كه ذهن ها آماده شده بپردازيم به قسمتي از ماجرا!!حتما جمله ي معروف دماغت چاقه را شنيدين؟ منظور از اصطلاح فوق اينه كه يعني از لحاظ رواني خوب هستي يا نه؟ دماغ همون مخچه است!

كنت گوبينو در كتابي كه به زبان فرانسه منتشر كرد با نام((سه سال در ايران)) خيلي زيبا به اين موضوع دماغ پرداخته!! در قسمتي از كتابش مينويسد: ((پس از آنكه شما و صاحبخانه و جميع حضار نشستيد، شما به طرف صاحبخانه رو مي كنيد و ميگوييد: بيني شما فربه است؟ صاحبخانه مي گويد: در سايه ي توجهات باريتعالي بيني من فربه است، بيني شما چطور؟)) و يا در ادامه همين مطلب مي گويد:(( شنيدم در توصيف يكي از علماي تهران ميگفتند: وقتي به ملاقات يكي از بزرگان ميرفت نه تنها در خصوص بيني وي و متعلقان وي پرسش مينمود بلكه راجع به بيني تمام نوكرها و حتي دربان استفسار ميكرد.))

خلاصه بيني ما فربه است!! گفتيم برويم عملش كنيم!!! خب از شوخي كه بگذريم اين عمل كردن بيني خيلي معمولي شده!! گمون كنم تو وب آوا خانم بود كه ميخوندم وقتي سوار هواپيما بود به بيني همه كه نگاه ميكرده همه عملي بودن!! يك ظرافت خاص هم به خرج داده بودن و گمون كنم يك عكس از دماغ كوچولوي يك راسو گذاشته بودن!!!

خوب يادم مياد عكس هايي ميگذاشتن زيبا ولي نميدونم چرا من از عكس ها ميترسيدم!!! حيف چندباري وب عوض كرد و بعد هم ديگر ننوشت!! جز معدود وبلاگ هايي بود كه به موضوعات با ديدي متفاوت ميپرداخت، قلم روان و دوست داشتني هم داشت!!

اما در مورد عمل من!! راستش حرف ندارم برم دماغم را عمل كنم ولي گمون كنم با عمل دماغ هم درصد جنون من كم نميشه!!!

راستي!! چقدر با ويرژيل به اين بيني بخت برگشته من خنديديم!! حالا من بيام دست به ريخت اين بنده خدا بزنم؟ چيكارش دارم!! داره زندگيشو ميكنه، فين فينش را ميكنه!! خودمونيما نه بزرگه نه بدفرم ولي چون حضرت ويرژيل مادرزادي بيني كوچولو و جمع و جوري داره گير داده به بيني ما!!


پ.ن: منم تبریک را تسلیت و تسلیت را تبریک میگویم!!! حالا!!

پ.ن: آدرس پرو*کسی یا فیلتر*شکن!! اکثر وبلاگ های موردعلاقه ام فیلتر هستند!

پ.ن: گاهی اوقات چقدر راحت سوتفاهم میشه!مثل من!مثل کنت گوبینو!

پ.ن: نزدیک غروب یک عدد ماشین بیوک می خواست بنده را زیر بگیره!! یکی نیست بگه .. کش روانی!آخه وقتی پلیس با موتور افتاده دنبالت تو با ماشین زمخت و گل و گنده ات میری وسط ترافیک؟!!آخه پفیو*ز اینهمه راه چرا مستقیم می خواستی از روی من رد بشی!! الان حالم خوبه فقط رفتم تو دیوار! فاصله ای حدود۲۰سانتی متر باهام داشت!! بعدش اومدم خانه مادربزرگم خیلی ریلکس با کمال حرف زدم!! بعدش پسرخاله۹ماهه ام را بغل میکنم و باهاش بازی میکنم!! بعدش هی چایی میخورم و میرم دستشویی!! بعدش چرا کسی نگفت چرا صدات میلرزه؟چرا اینقدر پرت و پلا میگی؟خلاصه صدام معمولا میلرزه!!پرت و پلا زیاد میگم!!یعنی خاک تو سرمن!!یکذره نمیتونم احساسات دیگران را نسبت به خودم برانگیزانم!!

پ.ن!: اتفاق فوق نزدیکی مسجد نو(؟) افتاد!!حکیم فرزانه و اینا!!!نرسیده به تکیه سنگ زن!

 

Read Full Post »

بابا زن ذلیل!!!

این پست به خاطر سوتفاهم به جود آمده حذف شد!

امیدوارم ایشون به دل نگیرن! شرمنده خواهر خوبم(به شیوه خودتون: آیکن یک آدم کچل که جلوش یک رودخونه از عرق شرم راه افتاده!)

Read Full Post »

آب آب است!

فكر كن روزي پدر يا مادرت بخواهند داستان زندگي تو را براي فرزندانت تعريف كنند. به بچه ات مي گويند پدر يا مادرت در فلان روز به دنيا آمد، حالا فكر كن بچه ات از آن پدرسوخته هاي دم بريده باشد!

 بابا بزرگ؟! چي شد بابا به وجود اومد!!!؟

باري، چه شد ما به وجود آمديم!!؟جبر از جانب پدر و مادر، يا پدر يا مادر! پدر و مادر براي برطرف كردن نيازهاي خود دست به كار مي شوند. گاهي اوقات آن سلول وارد بدن مادر مي شوند، با سلول ماده در مي آميزد و بعد نطفه بسته مي شود. گاهي اوقات هم آن سلول بيچاره مدتي را در كاند*وم به سر ميبرد يا به جبر قرص هاي پيشگيري در بدن مادر است و بعد هم بدون هيچ مراسم ختم و چهلم و سال از بين مي رود!!

راستش را بخواهيد دليل نوشتن اين پست اين بود كه هر بار كه مادر و پدرم در هم گره ميخورند(!)برادران يا خواهراني دارم كه بدون هيچ مراسم خاصي، بدون هيچ ياد و خاطره اي از بين مي روند! فكر كن پدر و مادرت، با هم نقشه بريزند و برادر يا خواهر كوچكترت را با چاقو تكه تكه كنند!

فكر اينكه ممكن بود شب اول پدرم از كاند*وم استفاده نمايد يا مادرم قرص خورده باشد و من 9ماه و9روز بعد از شب عروسيشان به دنيا نيايم برايم آزار دهنده شده!! الان من حس آن اسپر*مي كه از آ*لت پدرم خارج شده، به كاند*وم وارد شده را درك ميكنم. حس آن اسپر*مي كه وارد بدن مادرم شده اما اجازه ورود به سلول ندارد را حس مي كنم!حس سلولي كه نمي تواند وارد آن سلول خوش تراش و خوش تركيب شود و لذت آميز*ش با آن موجود زيبا و رويايي را درك  كند، انحناي اندام آن سلول را لمس كند و…..و من درك ميكنم!!!

جبر، جبر، جبر! گاهي اوقات جبر پدر و مادر و گاهي اوقات هم جبر جامعه و….خيلي ساده مي توان ارتباط برقرار كرد بين زندگي و جامعه!!! اگر نگذارند وارد جامعه شوي، اگر نگذارند وارد جامعه دانشجويان، كارمندان، كارگران و…. شوي. زندگي چيزي جز جبر زمان ومكان موقعيت نيست! زندگي سرتاسر جبر است و خوشمزه گي قضيه اينجاست كه جبر خود به خود اختيار را به وجود آورده است!!!

باري! از اين به بعد كافي است حقي از حقوقت را غصب كنند، هر حسي پيدا كردي، حس برادر يا خواهر اسپر*مت است!

آري زندگي تو را تبديل به اسپر*مي كرده كه گاه اجازه حضور، ورود و… را به تو مي دهد و گاهي هم تو را روانه سطل زباله مي كند كه تو بگندي و بوي تعفنت باعث شود شب ساعت9تورا بگذارند داخل كوچه! حال اگر اولي الامر بي مسئوليت باشند، كافي است 1ساعت ديرتر راهي كوچه شوي، آن وقت گربه سياه چندش آور كه شب ها در كوچه پرسه مي زند تو را بو مي كند، ميليسد و به سبيل هاي بلندش ميمالد!

بعد از سبيل گربه راهي مي شوي به طرف……و خلاصه مثل چرخه آب در طبيعت، اول ابري، بعد ميباري، بعد راهي رودخانه مي شوي، به دريا ميريزي، بخار مي شوي، ابر ميشوي!

آب آب است!


 پ.ن: ای تو روح کسی که سي دي پي اسپايسم را گرفته و برام نياورده!!!

پ.ن:۴بار مدار مذكور را بستم جواب نگرفتم.يكي از بچه ها پراب اسليسكوپ را به منبع تغذيه دي سي وصل کرد موج مدوله شده گرفتبا عذرخواهي از بانوان محترم:كي*ري تر از الكترونيك رشته اي هست؟البت وسايل عهد دقيانوسي كارگاه ما بي تقصيرن!!!

پ.ن:یک دستگاه پخش کننده موسیقی! ام پی ۴یا ام پی۳چیزی!قیمتش حدود۲۰تومن!چی خوبه؟

 

Read Full Post »

شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست ……. جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت

برای دوستی که همیشه خنده بر لب هایم مینشاند اما در دلش غوغایی است پنهان.دوستی که ندیدمش اما با نظرات و نوشته هایش حق دوستی را به جا آورد.گاه گاهی دلم از همشهری هایم میگیرد، به تنگ مي آيد از اين نامردمان كه خود را نيز از ياد برده اند چه رسد به دوستان و آشنايان و همشهريانشان، اما حضور هرچند كمرنگ اين دوست و همشهري ناديده قوت قلبي بود و كور سوي اميدي.

همه شده ايم كوه غم و اين حق را به خود داده ايم تا بلرزيم و سنگ هاي ريز و درشت غممان را روي يكديگر بسرانيم بدون توجه به تابلوي(( خطر ريزش كوه!)) كه خودمان خوب ميدانيم اين علامت نه براي آگاه كردن عابران است بلكه براي كوه است تا بداند عابري رد مي شود و نبايد غمش روي دل عابر خسته و تنها سنگيني كند! آري همه شده ايم كوه غم كه مي نويسيم از غم هايمان، از درد دوري، از خستگي و…. بدون رعايت اصول و قوانين آدميت. اما كوه پر از غمي هست كه مي نويسد و چه زيبا مي نويسد و خوب رعايت ميكند قوانين خدا را، و جاده هايش را براي عابران مطمئن ساخته، زيبايي اش را آشكار ساخته و لحظاتي زيبا را براي عابرانش رقم زده.

آنكه ميگريد يك درد دارد، آنكه ميخندد هزار درد و اين را از من داشته باشيد: آنكه مي خنداند كوه غم است، اما سرافراز، بالا بلند، از جنس خدا.

كمال مديونت بودم، چه لحظاتي از روزها و شب ها كه در غم و اندوه فرو رفته بودم و با خواندن نوشته هايت غم را براي لحظاتي فراموش ميكردم. اين چند سطر اميدوارم اداي دين كند، هرچند ميدانم نشاندن يك لبخند حقيرتر از آن است كه بخواهد در برابر خنده هاي از ته دل قد برافرازد و بتواند ادای دین کند.

گفتم هواي ميكده غم مي برد زدل …….. گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند

به ادامه مطلب سر بزنید لطفا!!

 

(بیشتر…)

Read Full Post »

بيخيال خدا!

چيزي از غروب آفتاب نگذشته بود كه زنگ زدي. سوار اتوبوس شده بودم، خط16. خطي كه براي اولين بار در كنار تو سوارش شدم. آمدم كنارت بنشينم كه خنديدي گفتي برو جلو! و من كه آمده بودم قسمت خانمها!! وقتي از حرم بيرون آمديم هم همين اشتباه را مرتكب شده بودم. رفتم جلو و پوزخند مسخره آن2دختر كه تو متوجه شان نشده بودي! نه متوجه خودشان و نه متوجه پوزخندشان! اما من نگاه سنگين همه را لحظه اي ديدم!بگذريم.

سوار خط 16شدم، گفتي شارژ نداري، با بغض گفتي، قطع كردي و من بهت زنگ زدم. بغضت، بگذريم نازارم؟ نه! گريه ميكردي و خطوط بي روح مخابرات امواج صدايمان را مخابره ميكرد. با صداي بلند برايت حرف ميزدم، مني كه وقتي با تو حرف ميزنم وقتي نزديكترين دوستانم كه از رابطه ما با خبرهستند هم كنارم هستند، اصلا تعداد كلماتم براي مكالمه به 10عدد نميرسد!! اما بلند برايت حرف ميزدم، به زحمت بغض فروخفته ام را براي لحظاتي فراموش كرده بودم، نگاه هاي سنگين بقيه برايم بي اهميت شده بود، چشم خيره هاي آن دو نفر كه جلوي رويم نشسته بودند مسخره بود!! فقط با تو حرف ميزدم، دلداريت ميدادم، اينكه دوباره مي آيم، اينكه تحمل كن. اينكه عاشقي همينه، تاوان عشق چيزي جز اين دل كندن ها نيست، عشق تاوان مي خواهد و بايد پرداخت. گريه ميكردي، ميگفتي نرو، و نرفتني كه اي كاش دست من بود!! گريه هايت داشت نابودم ميكرد، كنارم نبودي تا لرزش دستانم را ببيني، پلك زدن هاي بي اراده و پشت سرهم، سري كه آرام آرام خودش را به شيشه اتوبوس ميزد، مي خواست خودش را به شيشه تحميل كند!

فقط حرف ميزدم، اگر گريه كردنت تمام نميشد، آرام نميشدي، جسمم بي حركت سرجايش ميماند تا يك نفر شك كند كه اين هنوز زنده است يا نه و بعد…..

فردايش براي 1بار ديگر هم ديدمت، يادم رفت بهت بگويم كاپيشنت خيلي بهت ميومد! باز هم جدايي! ولي آرام بودي!! راحت تر از روز قبل از هم دل كنديم. سوار ماشين شدم، باران ميباريد!! چقدر قشنگ اما دلگير بود!!! صداي احسان با برخورد قطرات ريز باران به شيشه عجين شده بود:

خداحافظ اي شعر شب هاي روشن

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر شبانه

شيشه ماشين بخار گرفته بود، با دست رويش كشيدم، شد اين:

باران

ازش عكس گرفتم. زيپ كاپيشنم را تا بالا كشيدم، يقه اش را دادم بالا و بي صدا باريدم، هرچه از شدت باران كم ميشد، من بيشتر ميباريدم. رسيدم به فرودگاه، پياده شدم، ساكم را برداشتم و راهي شدم. سوار شدم، هرچه هواپيما اوج ميگرفت، من…. شب بود، بيرون تاريك، روي ابرها بودم!! اما ابري مشخص نبود!!! جسم روي ابر باشد و روح در كوچه پس كوچه هاي مشهد!

پشت آن درختها را به ياد داري، اينقدر به هم نزديك شده بوديم كه كفشهايم روي كفشهايت بود، سرم را خم كرده بودم و در چشمانت غرق بودم!!! در آن سرما گرمي نفسهايت داشت آبم ميكرد.  انتظار هر حركتي را داشتم جز اينكه بروي عقب!! چند قدم رفتي عقب، حرف هايت مستم كرد!! چقدر اين شدن و نخواستن شيرين است!! چقدر عشق پاك و بي هوس، بگذريم دختر خانم مشهدي؟ بگذريم قيلي ويلي من؟ بگذريم توپول خانم؟

امان از دست آن روسري ات!! چقدر ليز ميخورد، من آن پلاستيك را ميگرفتم و تو روسري ات را مرتب ميكردي و من زير چشمي محو موهاي سياهت ميشدم!! از آن به بعد با مقنعه آمدي!!

وقتي دستت در جيبم بود، وقتي گفتي دستم را پنهان كنم تا آن ها را در دستت نگيري!! وقتي داشتي روي آن چوب مينوشتي ومن كاپشينم را انداختم روي دوشت، باد شديدي مي وزيد و تك تك سلول هايم از سرما در حال تركيدن بودند، اما گرما نه در لباس بود و نه در تن من، گرما در قلب و چشم تو بود، دختر بد! هوا به فرض هم كه خوب باشد، تو نبايد احتمال بدهي ممكن است وضعيت هوا تغيير كند كه لباس گرم نپوشيدي؟

پفك را يادت مياد؟ همه اش را خوردم!! فقط آن ميمون بامزه روي پوسته اش را چيدم و براي يادگاري گذاشتم وسط نقشه مشهد! كنار آن بسته آدامس كه شرط رويش بستيم مال من بود يا مال تو و تو شرط را بردي! كاكائو ها را يادت مي آيد؟ ميگذاشتي دهانم، با دندان نصفش ميكردم، نصفش را ميبلعيدم و نصف ديگرش را تو ميخوردي، يا برعكس، ما 2نفري كه اگر كسي از فاصله 1متري بشقاب غذايمان رد شود لب به غذا نميزنيم!

امشب هرچه گرفتم، صداي خشك و بي روح آنطرف خط بود كه ميگفت پيغام بگذاريد!! لعنت به اين خطوط اروميه!! حالا تو اروميه اي، دور از خانواده، من حساس، نگران، اس ام اس امشبت، مسيج هاي پشت سر هم من كه فقط 4تايش رسيده است!!

خدا دست هم را نگرفتيم چون تو گفته بودي، هم ديگر را بغل نكرديم چون تو گفته بودي، و خودت بهتر ميداني چه كارها كه مي توانستيم بكنيم و نكرديم چون تو گفته بودي، چون تو خواستي، چون تو، ميفهمي تو؟؟ ميفهمي؟ امشب كه دارم جون ميدم كجايي؟ الان ساعت 3است، از ساعت 12 دارم گريه ميكنم، دارم صدات ميزنم، پس كجايي؟ ديگه بريدم، خسته شدم اينقدر بهش دلداري دادم ولي كسي نبود به من دلداري بده، خسته شدم وقتي حرفي ميزد و ميگفتم خدا، ولي خدايي در كار،،، بود؟؟؟

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم!!!

خدا، به خدا من طاقت تو را ندارم، من آدمم، گوشت، پوست، خون، عشق، من كه خدا نيستم، من كه خدا نيستم، من كه خدا نيستم! باشه! يك روز به هم ميرسيم، يك روز، اونوقت ببينم، بگذريم!! خيلي سخته اشك بريزي و بخندي! خدا تا حالا وقتي اشك ميريختي با يادآوري خاطراتت خنديدي؟ دهنت باز بشه، اشكت بيوفته روي لبهات و غلط بخوره و بره تو دهنت، شوره، نه؟ بيخيال!!


پ.ن:رانندگي بيرون شهر يعني صداي ضبط را بلند كني، همراه با اخشابي بخوني(آلبوم پريزاد) و گريه كني!! حيف كه روز بود!! رانندگي در شب فوق العاده است!

 

Read Full Post »