Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2009

قسمتي از من

خيلي وقته سعي دارم يك پست بنويسم اما هربار وسط كار ميزنم زير گريه و وورد را ميبندم بدون سيو كردن مطلب!

گفتم شايد حق مطلب را عكس قسمتي از اتاقم ادا كنه! اگه دوست داشتيد به ادامه مطلب برويد.

 

(بیشتر…)

Read Full Post »

پشمك نامتعارف

آدم بعضي اوقات حالش از اين داستان هاي آبكي به هم ميخوره!! يك سرچ در گوگل با اين عنوان: داستان هاي عاشقانه، يك مشت چيز و شعر محض برايت رو ميكند كه فلان پسر با قد187و وزن بهمان و سيماي بيساب و عضلات قوي و برآمده و وضعيت مالي عالي و الخ…. دختر داستان هم يك دختر زيباروي170سانتي،53 كيلويي و با مشخصات فلان و وضعيت مالي بهمان!! اتفاقات مختلفي در طول داستان رخ ميدهد اما در پايان اين دو نوگول نوشكفته باغ زندگي ميروند زير سقف خانه3000متريشان و سال هاي سال با هم زندگي ميكنن و زرت و زرت بچه پس ميندازن!!!

تقريبا همه ي داستان ها به اين شكل است! يك سوال برايم پيش آمد. يعني ما بدبخت بيچاره ها كه احتمالا اگر خدا عمري داد(تنها چيزي كه به ما داده به جز بدبختي و بيچاره گي البته!) حق نداريم عاشق بشويم و به عشقمان برسيم و زندگي كنيم و…؟ البته اگر همه اينها شد بچه دار نميشويم يا زرتي ميميريم!

اصلا حق داريم در داستان ها باشيم يا نه؟ البته در داستان ها هستيم اگر از حق نگذريم! مثلا در طول داستان مست ميكنيم و از خانه به در ميشويم و يكهو ميرسيم به آقاي پولدار و شومبولش را گاز ميگيريم!! يا با پيكان قراضه ي فكسني از رده خارجمان با دختر عاشق و بينوا تصادف ميكنيم و زخم و زيليش ميكنيم و بعد يهو پسر پولدار خوشتيپ از راه ميرسد و ماتحتمان را پرچم ميكند.

يا شب ميرويم خانه مجردي پسر پولدار دزدي كه دختر و پسر را آنجا ميبينيم و عيششان را خراب ميكنيم و با پسر گلاويز ميشويم و دختر ميبند داريم پسر را ميكشيم ما را به درك اسفل السافلين ميفرستد و بعد خاكمان ميكنند و كلا گور به گور ميشويم! يا يهو چاقو كش از آب درمي آييم و شومبول پسرك را ميبريم و پصطان(!)و ماتحت دخترك را خط خطي ميكنيم و اين دو در ته صحنه(!) دستشان به هم ميرسد و مي آيد كه داستان تمام شود يك مردك مضمحل فلان فلان شده هردو را به بيمارستان ميرساند و اين دو خوب مي شوند و ميروند سر خونه و زندگيشان و احتمالا ما را به جرم چاقو كشي، چماق در ماتحمان ميكنند و خا*يه هايمان را ميكشند و…..

اصولا عقده از همه جايمان قلمبي زده بيرون! از اين طرف فحش عالم را نثار از ما بهترون ميكنيم از آنطرف خود بدبخت بيچاره مان برايشان داستان هاي عاشقانه و پرمتحوا(!)مينويسيم!

به پير به پيغمبر اين داستان ها اگر واقعي باشد وصف حال حداكثر100هزار نفر در مملكت 70ميليوني است. يعني 69ميليون آدم را پشم حساب ميكنيد كه فقط وصف حال آن ها را مينويسيد؟ كسي كه به فكر ما نيست حداقل خودمان به فكر خودمان باشيم! از بدبختي و بيچاره گي هم بنويسيم به خدا تجربه ثابت كرده نوبل ادبيات ميبريم و بعدش از رويمان(!)فيلم ميسازند و اسكار ميبريم و خلاصه نون فقط تو پولداري نيست! اگه چشم هامون را باز كنيم نون تو بدبختي هم هست!!! البته نه از همه نوعش! حداقل از نوع من نه!


پ.ن: یعنی فکر کردی من اینها را برای خنده نوشته ام؟

 

Read Full Post »

خانه نحس!(2)

قسمت دوم: کا*ندوم چیست؟!!!

يكي، دوسال همسايمون بودند و بعدش خونه را اجاره دادند و رفتند. چندسالي خونه دست اين و اون چرخيد تا رسيد به2تا دانشجوي دانشگاه آزاد. كلا آدماي بي آزاري بودند ولي يكم سر و گوششون ميجنبيد!

براي ما مرسوم شده كه پنج شنبه ها كل خانواده مادري دور هم جمع ميشيم. اون روز هم رفتيم خونه پدربزرگم. وقتي برگشتيم ديديم كوچه شلوغه و همسايه ها هركدوم براي خودشون گروهي تشكيل دادن و جلسه گرفته اند!( حالت محترمانه جمع هاي خاله زنكي!). مامانم رفت بين خانوما ببينه چه خبر شده كه همه بيرون هستن، منم رفتم بين بروبچ محله ببينم چي شده!

قضيه از اين قرار بوده كه:

وقتي ما ميريم، يكي دو ساعت بعدش همون دوتا دانشجو با يك خانم سانتي مانتال ميرن داخل خونه! خانم همسايه روبرويي ما كه فضول كل محله است، شاهد ماجرا بوده! ميره پیش خانم يكي از همسايه ها كه تو منكرات كار ميكنه! شوهره خونه نبوده.زنش زنگ ميزنه به شوهرش كه زود بيا كه اين دوتا دانشجوي پدرسوخته جن*ده آوردن و آبروي ما را به باد ميدهند و لكه ي محل را دامن دار ميكنن!

اونم في الفور خودشو با يك لشگر تا دندان مسلح ميرسونه!!! پسرهمسايمون ميگفت4،5تا ماشين نظامي با يك مشت سرباز گنده منده، با كلاش!! اينهمه نيرو و …. اومده بودن چيكار كنن؟ جن*ده دستگير كنن!

خلاصه ميرن پشت در و ميگن خودتون را تسليم كنيد و…..اونها هم امتناع ميكنن! ميوفتن به جون در و تا ميتونن لغت ميزنن و سر و صدا ميكنن و….. هرچي آدم توي خيابون پاسداران بوده ريخته بوده تو كوچه ما!! از در و ديوار مامور بوده كه ميرفته بالا و…. تا خودشون وقتي هوا را پس ميبينن در را باز ميكنن!

بعدش هم اونها را سوار ماشين ميكنن و مي خواهن ببرنشون، ولي مگه ميشه؟ مثل ماشين رئيس جمهور مردمي ما جناب احمدي نژاد كه بين خيل جمعيت مشتاق و عاشق گير ميكنه، ماشين اونها هم بين جمعيت مشتاق و عاشق گير ميكنه!!!

خب مردم حق دارن!! اومدن جن*ده ببينن!!! خداي نكرده برداشت بد نكنيدها!! منظورم همون دختره بوده، وگرنه من غلط كنم منظورم چيز ديگه اي باشه!!! با مشقت اونها را از كوچه ميبرن بيرون. همون همسايمون كه تو منكرات بود از خونه مياد بيرون و چندتايي كا*ندوم كه مدرك جرم بوده را جلوي چشم همه ميگيره و سوار ماشين ميشه و از بين جمعيت ميگذره!

بعد از اينكه پسرهمسايمون اينها را تعريف كرد، ديدم يك نفر داره پاچه شلوارم را ميكشه و ميگه: مجتبي! ديدم داداش كوچولومه. گفتم بله؟ گفت: كا*ندوم چيه!!! گيرم داده بود و ول كن نبود!! منم در حالي كه يك لبخند مليح مثل بابام تحويل همه ميدادم دست داداشتم را گرفتم و اومدم داخل خونه! والبته اون روزا من ميدونستم جن*ده يعني كي و كا*ندوم يعني چي!

فقط اين آخر اضافه كنم كه يكي از دانشجوهاي بدبخت از دانشگاه اخراج ميشه!!!همون هم مجبور ميشه با خانم سانتي مانتال ازدواج كنه!!! والبته ما ديگر نفهميديم سر اون يكي چي اومد!! ولي مثل اينكه پارتيش كلفت بوده!

الحمدالله حريم شخصي در اين مملكت بيداد ميكرد و ميكند!! اصلا اسلام مثل هلو زده بيرون!!!


پ.ن: پيژامه در ويكي پديا!!

 پ.ن: متاسفانه نشد قبل از محرم خانه نحس را تمام کنم!قسمت آخر و گل سرسبدش بعد از محرم!خیر سرم یکم بچه مسلمونمفقط یکم!

پ.ن: یک نفر با نام حسنی آمده و نظری داده در پست قرآن سر نیزه! می خواستم بهش بگم بره جواب کامنت عالمانه اش را بخواند تا از دهن نیفتاده!

 پ.ن: هرچند به فال اعتقادی ندارام اما شب یلداست و….. گرفتم این غزل اومد:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی       دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو       ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 والخ

 

(بیشتر…)

Read Full Post »

سوراخ كوه

۱- جاي همگي خالي، نشسته بوديم با کمال صبحونه را ميزديم به بدن كه 3تا شاخ شمشاد، قندونبات، واي آبنبات، جون شكلات! سر رسيدن و خدمت حضور محترممان عرض نمودند كه:

آقا شما نميدونيد اين سوراخ كوه كجاست؟!!!!(آیکون ما دوتا….!!)

2- در حالي كه به زمين و زمان فخر ميفروختم و كمال از حسادت سرخ شده بود و مثل بيد ميلرزيد(كي گفته هواسرد بود؟) گوشي تك و نيست در جهانم را بيرون آوردم تا هنگام صبحانه گوشمان را نوازش دهيم و حالي كنيم بس ديدني و شنيدني و اولين آهنگ اين بود : اين دل پر زده، همه جا سرزده، بيق! شارجش تموم شد!!!

3- يك آدم متشخص و جنتلمن بالفطره( به جون عمه ام!) مثل من خيلي خوب ميدونه نبايد از كمال جماعت سوال خصوصي بكنه، چون اين بشر همينجوري اش ميگه فلان چيز را ميدوني، و وقتي ميگيم نه، تعريف كن، ميگه نميگم!! اما مبحث مفا*سد و خاطرات ويژه اين انسان مال مردم خور(!) اينقدر بكر و دست نخورده است كه مي ارزد دوتا قلمبه سلمبه ازش بشنويم! به هرحال ممنون بابت جواب ها و شرمنده بابت سوال هام!جا داشت همینجا ازت معذرت خواهی کنم!

4- آقاي خداداي تقلبي! اون كتاب ميان دختران صحرا را فكر نكن بالا كشيدي كه جمعه اين هفته ازت ميگيرم! گفتم وقتي صبحونه را خورديم اين اثر مرتيكه نيچه(!) را بخوانيم، كه از بس هوا سرد بود، بيخيال شديم! بعدش هم شما گذاشتيد در جيبت و گفتي پايين بهت ميدم(برو تو كف جمله!!!) كه من يادم رفت و تو زدي به كوچه علي چپ!! كمال اين مال ها خوردن نداره!!!(اصولا كف جمله را درك ميكني؟)!


پ.ن: بازگشت غرور آفرین هدهد از نزد ملکه سبا را خدمت تمام عاشقان حضرت داوود، مورچه ها، اجنه و…. تبریک عرض میکنیم!(شوخی با هدهد)

 پ.ن:((هر ترم ۱میلیون باید بابت شهریه بدهم!!فرید چطوره کله پزی را به دانشگاه تبدیل کنیم!))دیالوگی محشر در طنز لوس اما فوق العاده مسافران!!واقعیت محض!

 

Read Full Post »

قرآن سر نيزه!

مثل بقيه راهپيمايي ها، بازم كلاس ما! از ميدان تاسوعا شعار داديم تا دبيرستان شهيد رجايي. مراسم تمام شد، همه داشتند مي رفتند. چشمم خورد به پوسترهايي كه روي زمين پخش شده بود، يا پاره شده بود، يا جاي پاي بچه ها رويش مشخص بود، پوسترهايي كه سپاه بين بچه مدرسه اي ها پخش كرده بود وگوشه پوستر، آرم سپاه و آيه شريفه «واعدوالهم ما استطعتم من قوه» خودنمايي ميكرد!

نشستم و شروع كردم جمع كردن پوسترها به خاطر حرمت آن آيه شريفه، همان كسي كه پوسترها را آورده بود بهم گفت داري چيكار ميكني؟ بچه برو مدرسه ات!!

آن روز كسي نگفت به ساحت قرآن توهين شده! آن روز كسي فرياد نكشيد براي حرمت ها، آن روز همان آقايان درجه*دار و بسي*جي با كفش از روي آيه قرآن رد شدند، آن روز بچه ها گفتند بيخيال، بيا برويم خانه!! آن روز شعار براي قرآن ندادند، آن روز كسي براي قرآن گريه نكرد، آن روز حوزه ها تعطيل نشد، آن روز در صدا و سيما يك روز پرشكوه تصوير شد!! بعد از گذشت چندسال، كسي كه افتخارش اين است همان آيه را تفسير كرده، چون عكسش پاره شده، حوزه را تعطيل كرده اند، شعار ميدهند، از قرآن آيه مي آورند كه با منافق فلان كار را بكنيد و…. راهپيمايي ميكنند.

عجيب ياد جنگ صفين و قرآن سر نيزه افتادم!

اين ها به كنار، آقايي كه ميگويي شيعه ام، آقاجان! خدا عقل را به عنوان حجت پنهان در مغزت قرار داده، تفكر شيعه، فلسفه شيعه، مبتني بر عقل است، حال اين عقل را به دست كه سپرده اي؟ اين عقل به تو نمي گويد كه:

وقتي دو گروه ميگويند ما دنباله روي آرمان هاي فلان كس هستيم، ممكن است گروهي عكس فلان كس را پاره كند و بگويد بهمان گروه پاره كرد، در بوق و كرنا كند، تا تنها دستاويز بهمان گروه را ازشان بگيرد؟

فقط فكر كنيد و اين احتمال را بدهيد كه همه ي اينها يك سناريوي از پيش برنامه ريزي شده باشد! شيعه عزيز من، ولايت از اين جهت در شيعه ركن اساسي است چون در پس آن هزار دليل عقلاني وجود دارد، اما فراموش نكن يكي از اين هزاران دليل ميگويد حكم از جانب ولي، از عقل سلب مسئوليت نمي كند، عقل ميگويد اين ولايت فقيه است، ولايتي نيست كه از جانب خدا به كسي تنفيذ شده باشد، ولي فقيه آدمي است همچو ديگران و احتمال خطا در كارش ميرود. برادر من، فقط فكر كن، داد زدن، حنجره پاره كردن را حيوان ها بهتر مي توانند انجام دهند، تو انساني، تو عقل داري، عقلت را به كار بينداز، سني ها هم چشم و گوششان را بستند و گفتند هرچه فلان بن فلان بگويد درست است، تو اين را نگو، تو بگو هرچه قرآن ميگويد، قرآن در چنين شرايطي ميگويد هرچه عقل بگويد. برادر شيعه عاشق ولايت من، فقط فكر كن!

الهم عجل لوليك الفرج


پ.ن:خداوندا تمام دشمنان اسلام را رسوا کن!

 پ.ن: اوضاع جالبی است! اول حوزه تعطیل میکنن و تظاهرات راه می اندازن و…. بعد خودشون به ملت میگن آرام باشید!!

پ.ن: بنده هم به نشانه اعتراض و توهین به ساحت مقدس امام خمینی کلاس را تعطیل نمودم و آمدم خانه جایتان خالی یک چای دیشلمه خوردم و بعدش خوابیدم!!مرگ بر منافق!!!

 

Read Full Post »

چقدر سخته سر جلسه امتحان جیشت(!)بگیره و اونوقت!

هیچی دیگه!اونوقت باید خودت را نگه داری حدود۱ساعت!

چقدر سخته۱ساعت به جای فکر کردن به سوال های امتحان میکروپرسسور به این فکر کنی که اگه تو دستشویی بودی و دستشویی دوستت دارم!اصلا عاشقتم!

چقدر سخته وقتی برگه را تحویل دادی جیشت فی الفور نیست و نابود بشه و تو نمیدونی اونهمه فشار یکدفعه کجا رفت!

چقدر سخته وقتی به عنوان آخرین نفر برگه را تحویل میدی دوست داره چقدر سخته رضا صادقی را گوش میکنه!!(سختیش در اینه که به تخ*مش نیست ۹۰درصد بچه ها و خودش برگه سفید تحویل دادن و……)

چه بدبخته!


پ.ن:من نفهمیدم عاشق این استادم یا ازش متنفر!

 

Read Full Post »

حق السکوت حمیدی!

حميد ميگه:  نه حق كپي رايت را رعايت كردي، نه حق دوستي را، نه حق استادي را، نه حق وقتي كه ازم گرفتي را، اي بميري حداقل حق السكوتم را بده!!

يكي به من بگه چرا ما بايد زبان اسمبلي را در2واحد ياد بگيريم؟ هفته اي1ساعت و نيم! بعدش سخت افزارش هم هست! بعدش من هنگ كرده ام! بعدش حميد ميكرو را پاس كرده و 3ساعت داشت براي من مثال حل ميكرد و درس ميداد و…..

بعدش:

ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست

ياكه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست

ساقيا امشب مخالف مي نوازد ساز تو

يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست


پ.ن: امشب رو دور حرف جیرجیرکی هستم از نوع خفنش! اما بیخیال!

پ.ن: يا تو كفم يا تو كفيم! كف بزنيد تا كف مالي شویم و از كف زدگي خارج شويم، باشد كف خونمان متعادل شود، هم خدا را خوش بيايد هم بنده هاي كف بين خدا را!برداشت شما از این پ.ن بسته به ذهنیت شماست!فقط لطفا ازش کفگیر برداشت نکنید! مجتبی بی مزه

 پ.ن: بعد از نوشتن پ.ن بالا ياد رساله فيدون افتادم! دوستت دارم ذكاالملك فروغي دوست داشتني من! هرچند سر و سري با انگليسي هاي پدرسگ و پدرسوخته داشتي!

 

Read Full Post »

Older Posts »