Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2010

من خوب و خوشم و جفتك ميپرونم عين خر! به سبيل هام كه صبح زدم قسما. بي خوشي هام قسم!!

اينقدر خوبم كه روزي يك ساعت در نت ميچرخم و آپديت نميكنم. همينجوري! آخه حيفه شماها تو خوشي هاي من شريك بشيد! اين لحظات ناب رويايي مثل شب زفاف فقط يادگاري بمونه براي خودم و خودم!!

اتفاق خاصي نيفتاد فقط ويرژيل مسموم شده بود و من از شدت نگراني نزديك بود خانه پدربزرگم جلوي كل فاميل و ايل و تبار عين پسرخاله ي 1سال و چندماهه ام گريه كنم كه به خير گذشت. مشهد رفتن ما كنسل شد و متعاقبا ديدن روي ويرژيل هم ….. خانه فاميل ها هم در فاصله يك وجبي(دقيقا وجب كردم كه دروغ نگفته باشم!)با دختردايي اس ام اس ميداديم كه يكوقت قوم متعصب متحجر فكرهاي ناباب(!) نكند.

يكي از دخترهاي فاميل هم يكجورايي اظهارعلاقه نمود! آخه آدم خر!!!اگه 2سال پيش بود كه من بر و رويي، رنگ و بويي داشتم يك چيزي، الان كه پوست و استخوان خالص هستم مگر چيزت خل است كه همچين ميكني!!

يك چيز بامزه! امسال من 8هزارتومن عيدي گرفتم!! پسرخاله 1سال و چندماهه ام در كل خانواده كمترين عيدي را گرفت و فكر كنم 35تومن بود، بقيه كه خدا بده بركت!!! يعني من خجالت ميكشم ازتون عيدي نميگيرم، شما خودتون خجالت نميكشيد نميدين؟ قباحت داره!! همون چندتا 2هزاري هم يك روزه رفت پاي كارت شارژ و صحبت با ويرژيل و…. اي بسوزه پدر بي زني!!!

بچه ها كه خب عيدي تپل گرفتن، بقيه هم كه تازه ازدواج كردن يا نامزد كردن تپل تر. اين وسط تنها كسي كه نه بچه است نه رسما نامزد كرده من هستم كه همه دو دل بودن چه حكمي دارم! احتمالا يوم الشك تشريف دارم!! كي به يوم الشك توجه داره؟ جز چندتا آدم با خدا كه البته انگشت شمارهستند!مادربزرگ، دايي، يكي از خاله ها، مامان. من هيچ حرفي نميزنم كه چرا هركدوم يك 2هزاري دادن ولي شما فكر كن همون 2هزاري براي هر نفر در يك خانواده نزديك 100تومني خرج پشت دستشون گذاشته!خصوصا دايي!

بابا هم كه خوبن، سلام ميرسونن، تك تك لحظات عيد ما را خراب ميكنن!!! محض رضاي خدا يك دوست هم ندارم چند دقيقه باهاش برم بيرون روحم تلطيف بشه!!! همينجوري خوشم الكي!!!

————————————

پ.ن: براي همون دختره!لال شوم، كور شوم، كر شوم…… ليك محال است كه من خر شوم!يا حداقل خرتر از ايني كه هستم!

Read Full Post »

يك لباس، براي اينكه به مزاق شما خوش بيايد و ذهنتان تلطيف شود و لبخند روي لبانتان بنشيند ترجيحا شورت را شسته و سپس آبش را بگيريد!! يعني اينقدر بپيچانيدش كه آب جذب شده از منافذ شورت به صورت قطره خارج شده و به روي زمين بريزد.

چيزي كه مشخص است اين است كه چروك مي شود، ولي خب لباس زير است و اصلا مشخص نيست و يك آدم عاقل براي مثلا مهماني رفتن در اين عيد با شورت نميگردد!

خب اين شرت دقيقا وصف حال مغز من است! خودش كم پيچ و تاب داشت اين حال و روز افتضاح من هم شده قوز بالاقوز، يعني پيچ رو پيچ! كم مانده هرز شود و من را وادار كند با همان شورت بروم پاي سفره هفت سين و بعدش هم بروم خانه فاميل و ديده بوسي!!!

گاهي اوقات آدم ساعاتي را لازم دارد كه با دوستي باشد، اراجيف به هم ببافند و تو سر و مغز هم بزنند، هرچند حالشان شورتي باشد(!)ولي خودشان را بزنند به كوچه علي چپ و اين علي چپ، لامصب انگار يكي از كارهايش اوتوي شرت آدم است! خود به خود ذهن آدم روبه راه ميشود، پيچ ها اندكي باز ميشود و هوا به آن ميخورد و زودتر خشك ميشود!!

باري! قرار هميشگي با كمال كه لغو شد چون حضرت آقا 3شب است در شركت نميدونم چه غلطي ميكند(!)و به قول خودش دارد به فاك ميرود، بقيه دوستان هم كه رفته اند شهر و ديار خودشان!!! يعني محض رضاي خدا من يك رفيق شهرضايي پايه ندارم فقط يك ساعت با هم چرت و پرت بگوييم!يكي دوتا هستند كه سرشان شلوغ تر از كمال است! چون كمال حداقل جواب مسيجمان را داد!!

يك زنجير نقره دوست داشتني داشتم كه هديه اش دادم به ويرژيل. دقيقا يك سال پيش از من قول گرفت وقتي دارم مي آيم چيزي برايش نخرم، من هم يك سري چيزهايي كه دوستشان داشتم را به او هديه كردم هرچند به زور قبول كرد! امروز رفتم يكي ديگر بخرم، آقاي فروشنده عوض شده بود و قيمت هم دقيقا دوبرابر!17هزارتومن!! تازه طرف يقه من را گرفته بود كه قبلا برادرم اشتباه كرده و تو الان 9هزارتومن بايد به من بدهي!!!ميگم آخر اخوي، يك سال و نيم پيش كجا و الان كجا، ميگويد نخير! او اشتباه كرده و تو بايد بپردازي!!! همينمان مانده بود تاوان اشتباه هر ننه قمري را من بپردازم!!!

يعني راستش را بخواهيد همينمان مانده بود طرف به اضافه ملتي شود كه من دارم تاوان اشتباهشان را ميپردازم!!

راستش را بخواهيد حال شرتي من هم به خاطر اشتباه ديگران و تاواني است كه من بايد بپردازم!! الان هم يك نفر مي خواهم كه يكي دوساعت تو سر وكله هم بزنيم و فقط اندكي، اندكي احساس كنم من هم آدم هستم! من هم مي توانم زندگي كنم، مي توانم شادباشم، مي توانم نفس بكشم و…..

اين روزها بازار «عيدتان مبارك» داغ است جوري كه چندساعت ديگر حالتان از اين چندكلمه به هم ميخورد، يكجورايي دل آدم را ميزند! پس:

عيدتان شرت چروك نشده!!

————————————–

پ.ن: 24ساعت است با وورد پرس دست به گريبان هستم اما نمي توانم وارد شوم!! این پست مربوط به دیشب بود. حال و روزمان بس ناجوانمردانه گرم است! يعني صبح يك مسيج از جانب دوستي دريافت كردم كه هميشه يكديگر را با نام فاميلي صدا ميزديم و يك آقا هم به عنوان پيشوند به آن اضافه ميكرديم! يكجورايي با مسيجش دل ما را برد و يك حس آدميت و دوست داشته شدن در تك تك سلول هايمان به غليان در آمد و حالمان رو به بهبود است!

Read Full Post »

جل الخاق

هنرستان كه بوديم نزديك عيد كه شد، يك روز سر ميدون طالقاني جمع شديم و تصميم بر اين شد كه از امروز مدرسه نريم. چندنفري بوديم كه سر ميدون ايستاديم تا هركدوم از بچه ها خواستن برن نگذاريم! همه را دك كرديم، همين كه اومديم بريم يهو ناظممون جلومون سبز شد و با توپ و تشر و پس گردني ما را آورد مدرسه. از اونطرف هم شروع كردن زنگ زدن به خونه بچه ها و همه را با والدين مي خواستن و حرف از اخراج بود!!

يك لحظه رفتم تو دفتر، ديدم ناظممون داره جلوي پدر، مادرها و بچه ها به دكترها فحش ميده و از خجالت بيمه و…. درمياد!!! ميگفت من نميدونم چرا يهو از كلاس 32نفره28نفرشون مريض ميشن، اون چهارنفر را هم سر ميدون پشت درخت ها گير مياريم!!! امروز هركي از راه رسيده يك دفترچه بيمه تو دستش بوده، حراج كردن، مفت ميفروشن؟!!! چه خبره؟!!

مگه واسه ما درس عبرت شد؟ فرداش دوباره سر ميدون جمع شديم. اينبار گفتيم بايد يكجور از شر تلفن ها خلاص شد. رفتيم سراق كابل هاي تلفن! قطعشون كرديم!!! بعد گفتيم خب يك مشت سيم بيشتر نيست، سريع وصلش ميكنن، تقريبا نيم مترش را از جا كنديم!!! از منبع آب به طرف ميدون صيادشيرازي كل تلفن ها قطع شده بود، چون ما نيم متر كابل و سيم و….. را از جاكنده بوديم!!!!!خلاصه تعطيل شديم!!!

ديروز داشتم حيات را ميشستم كه ديدم داداشم اومد! گفتم چرا اينقدر زود اومدي؟ گفت فرار كرديم! گفتم چرا فرار؟ گفت خب 7نفر بيشتر سر كلاس نبوديم.

گفتم يكوقت زنگ نزنن خونه كه مامان كله ات را ميكنه!

گفت: نه اتفاقا! داشتيم ميومديم، آقاي طاهري(ناظمشون) جلومون را گرفت و گفت كجا؟ ما هم گفتيم داريم فرار ميكنيم!!!گفت حداقل تا ساعت 11باشيد، گفتيم نه ديگه. مزه اش به اينه الان فرار كنيم، اونم گفت پس مراقب خودتون باشيد!!!!!!

باري! ما چه كارها نميكرديم براي تعطيلي، چه كتك ها نميخورديم و…. اونوقت الان صاف صاف زل ميزنن تو چشم ناظمشون و ميگن داريم فرار ميكنيم!!!

تو اين هاگير واگير دانشكده ما يك حركت انتحاري كرده كه بهتره خودتون ببينيد!اين عكس را ببينيد!

—————————

پ.ن: در تمام بردهاي دانشكده نصب كرده بودن و جالب اين بود كه دربالاترين قسمت يعني در فاصله 2متري از زمين!بابدبختي عكس گرفتم!

Read Full Post »

5سال قلكي!!

همين ابتداي نوشته ام ميگويم: اگر حوصله اش را نداري نخوان و اگر نخوانده اي لطفا نظر نده! دردنامه اي بيش نيست كه بر قلب و ذهنم حك شده. فقط همين

————————————————–

از سايت گل آقا كشيده شدم به يك وبلاگ و درخواست ياري. نوشتن اين پست يك دليل بيشتر نداشت و آن هم احساس ديني است كه نسبت به اين مجله داشتم.

سال 75 بود، 7يا8سال بيشر نداشتم كه يك تصادف اتفاق افتاد. يك طرف قضيه، پدر من بود كه راننده كاميون بود و آن سرش هم يك اوتوبوس ار*تشي. 2نفر كشته و چندنفري هم زخمي، مقصر پدر من شناخته شد. درحالي كه در كروكي اول كه كشيده شده بود هر دوطرف مقصر بودند و50،50. اما اين كه چه شد كه يك شبه ورق برگشت و شد100درصد فقط خدا ميداند و يك سري از آدم ها!

5سال آزگار ما درگير اين تصادف بوديم. 5سالي كه روح و جسم كل خانواده را فرسود. در آخر هم بيمه حاضر به پرداخت ديه ها نبود فقط به اين دليل كه قضيه كش پيدا كرده بود و5سال گذشته بود!اما خدا را شكر همه چيز ختم به خير شد.

ابتداي كار پس از مشورت با چندنفر به اين نتيجه رسيديم كه يك وكيل بگيريم و بهتر است طرف جز نيرو*هاي مسلح باشد تا با چم و خم كار بهتر آشنا باشد. طرف يك سپا*هي بود. چندتايي چك همان اول كار به عنوان حق الزحمه گرفت و كار شروع شد. كار اين به اصطلاح وكيل شده بود برگشت زدن چك ها و سپس اجرا گذاشتن! كار پدر من هم پاس كردن آنها! قلكي داشتم كه هرچه پول توجيبي، پول هايي كه بهم داده ميشد تا هله هوله بخرم و… را ميريختم داخل اين قلك. سر يكي از اين چك ها اعصاب بابا حسابي خورد بود، چون يك مقدار خيلي كمي پول كم آورده بود و غرورش اجازه نميداد از كسي غرض كند. فقط چند هزارتومن! مامان اومد درحالي كه سرش پايين بود و جاي قلكم را پرسيد و من قلكم را بهشون دادم و اومدم تو حمام كه راحت گريه كنم و آن ها حداقل بدون خجالت از من، قلك زرد رنگ پلاستيكي بزرگم كه يك سال بود هرچه داشتم و نداشتم را در آن ميريختم را، پاره كنند. درخورد تنفر عجيبي نسبت به اين شخص و ار*گان حس ميكردم. پدر من زمان جنگ جزو آن ها بود، شهيد همت، همشهري ام، كسي كه الان دارم جايي درس مي خوانم كه او مي خوانده هم جزو آن ها بود، اما اينها و كجا و آن ها كجا!!!

اين تازه اول ماجرا بود. كار پدر من اين بود كه چند مدتي كار كند، تمام پول ها را پس انداز كند و يك سفر برود زاهدان و زابل(اوتوبوس مربوط به ار*تش زاهدان بود) و بعد از برگشت مدتي بيكار باشد و دوباره كار و…… تمام پس اندازش از زمان جواني را خرج كرد، پس اندازي كه قرار بود به زودي يك خانه براي پدر و مادر و تكه زميني براي من و برادر كوچكترم باشد. چندسالي بود هرماه پولي ميريخت به حساب ماشيني كه اسم نوشته بود، فقط 2ماه مانده بود تا تحويل گرفتن ماشين كه مجبور شد حواله اش را بفروشد.

ودر آن 5سال قلك من بي نصيب نماند. هربار كه پر ميشد چاقوي ناجوانمرد پاره اش ميكرد، هرچه بيرون مي آمد ميشد اسباب بازي، ماشين هاي كوچوك و بزرگي كه آرزوي بازي كردن با آن را داشتم، عروسك هاي باربي و…. همه ي اينها ميرفت داخل يكي از ساك ها، پدر و مادرم به عنوان تحفه براي بچه فلاني كه زخمي شده بود ميبردند. اسباب بازي هايي كه پولش را من جمع كرده بودم، مال من بود، به خاطر يك تباني كثيف سهم من نشد! از آن بنده خدا ها كه در حادثه آسيب ديده بودند گله نداشتم، دوست داشتم بچه هايشان خوش باشند با اسباب بازي هاي من، ولي از خدايي كه آن بالا بود گله داشتم، از آن هايي كه سري در سرا داشتند، كه پست و مكاني داشتند گله داشتم.

هربار، از 5زاري پول توجيبي ناقابل گرفته تا200تومني عيدي، روانه قلك ميشد و بعدهم روانه ساك كذايي. خيلي سخت بود وقتي در جيبم مثلا يك 10تومني داشتم و طرف بوفه مدرسه نميرفتم، سعي ميكردم به بچه ها كه در حال خوردن بيسكويت و تي تاپ و… هستن نگاه نكنم و نون و پنير خودم را گاز بزنم، وقتي ميرفتم خانه ميرفتم سراغ قلكم، 10تومني را مي انداختم داخل قلكم و خوشحال بودم كه پول داخل قلكم بيشتر شده، كه مامانم بعد از پاره كردن قلك بيشتر بغلم ميكند، كه كمتر سر نمازهايش گريه ميكند، كه كمتر موقع خواندن قرآن بغض ميكند، كه پدرم وقتي پول هاي قلكم را ميشمرد ميخندد وحيف كه نميدانستم خنده اش چقدر تلخ است!به خودم قول ميدادم كه وقتي بزرگ شدم، كار ميكنم، پول درمي آورم و آن بيسكوييت هاي 10تومني كه رويش عكس آهو و گوزن و گوسفند و شير است را ميخرم و اگر بچه اي سرش پايين بود و داشت ساندويچ نون و پنيرش را ميخورد، نصفش را حتما به او ميدهم.

كار پدر و مادرم شده بود رفت و آمد بين زاهدان و شهرضا. پدرم آدم عصبي است كه در يك چشم به هم زدن همه چيز را خراب ميكند و مادرم بود كه در دادگاه از حق پدرم دفاع ميكرد!چون بيمه حاضر به پرداخت ديه ها نبود خبري از رضايت نبود و دادگاه هم كه …… پدرم اعصابش در يكي از دادگاه ها خورد ميشود، قاضي يك كرد بود. پدرم هم رو ميكند به قاضي و بهش ميگويد در زمان جنگ همان كردستاني بودم كه تو به دنيا آمدي، درس خواندي، بزرگ شدي، دانشگاه رفتي و حالا شده اي قاضي، در فلان منطقه در زمستان در سرما چه كارها كه نميكرديم، با دست و پاي يخ زده، در1متر برف، اگر من و امسال من نبوديم تو اين آسايش را نداشتي كه درست را بخواني، بشوي ايني كه هستي و جلويم بايستي و بخواهي برايم حكم ببري!!!

هيچ گاه كردها را فراموش نميكنم، هركس جاي آن قاضي بود بلايي سر پدرم مي آورد كه در كتاب ها بنويسند! اما او خودش شروع كرد نشان دادن راه و چاه، كه پدرم چكار كند، كجا برود و….. بيمه مجبور شد ديه ها را پرداخت كند و تمام خانواده ها رضايت دادند.فقط مانده بود خسارت ماشين ار*تش و…..

امير لشكر خود شروع ميكند راهنمايي و كمك پدرم و يك سري از چيزهاي پشت پرده را هم ميگويد! اينكه آن اوتوبوس در حال ماموريت بوده و هراتفاقي مي افتاده كشته ها بايد شهيد و مجروحين بايد جانباز باشند اما نگذاشتند(دقيقا همدستگان همان وكيل كذايي در شوراي نميدانم چي چي نير*وهاي مسلح)!!! آن ار*تشي با غيرت آخرين مانع را هم برداشت و آن پرونده بسته شد.

بچه ها وقتي بزرگ مي شوند آرزوي اين را دارند كه برگردند به همين سن، اما من متنفرم از اين سن! آن 5سال كه بايد شاد ميبودم، بازي ميكردم، گل آقا ميخريدم و مي خواندم و ميخنديدم، كه بايد بچگي ميكردم، بچگي، در آن 5سال بزرگ شدم، در آن 5سال گريه كردم، در آن 5سال سرشكستكي پدرم جلوي زن و بچه اش را ديدم، گريه هاي پنهاني گاه و بيگاه مادرم را ديدم، اسباب بازي هاي بچه هاي ديگر را ديدم، خنده هايشان را ديدم، غذاهايشان را ديدم، شاديشان را ديدم، پول هاي در دستشان را ديدم، در اين 5سال من هيچوقت پول هاي داخل قلكم را نديدم.

نشد دينم را به گل آقا ادا كنم، پس ادامه دارد….

————————————————-

پ.ن: اين پستي كه شما درچند دقيقه خوانديد من در سه ساعت نوشتم. پشمان شدم، پاك كردم، گريه كردم، فحش دادم، دعا كردم و…..

Read Full Post »

به قول آجلال نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1367بود. از اون شومبوس كومبولي هاي تپلو با يك من لپ خالص بودم كه هردختري با ديدنم عنان از كف ميداد و خيل عظيم دخترهمسايه و فاميل و….سندي است بر اين مدعا! از اون مو بلوندهاش هم بودم! اما چشم هام از موهام تبعيت نكردو شدن مشكي!

http://ample.se/image-3D6F_4B9974C6.jpg اينجا بنده پوشك شده ميباشم!

http://ample.se/image-0133_4B9974C6.jpg  اينجا را هم داشته باشيد!

http://ample.se/image-D4B2_4B9974C6.jpg ديشب در حالي كه داشتم از بي خوابي ميمردم.

http://ample.se/image-3A4D_4B9974C6.jpg دستان بنده و ويرژيل!

http://ample.se/image-5801_4B9974C6.jpg بنده و ويرژيل.

http://ample.se/image-4B9F_4B997537.jpg وقتي حزب اللهي بودم!!

http://ample.se/image-E533_4B997537.jpg بابچه ها بالاي درخت!

http://ample.se/image-A7A0_4B997537.jpg يك چشمه ديگر از حزب اللهي بودنم!دركنار مداح اهل بيت حاج آقا منصوري!

http://ample.se/image-6B0B_4B997537.jpg من و پسردايي كه چندوقت پيش ازدواج كرد!!

http://ample.se/image-4DFD_4B997537.jpg من و دكي(همون دكتر!)!يكي از صحن هاي امام رضا! عكاسش همكلاسي ارجمند و رتبه 54كنكور كشوري است اما هنوز بلدنيست يك عكس ناقابل بگيره!!

http://ample.se/image-C53B_4B9977FF.jpg بنده-مامان-بابا-اخوي

http://ample.se/image-6D07_4B9977FF.jpg يك تخته سنگ زيرمن!

http://ample.se/image-4DEC_4B9977FF.jpg اولين هديه ويرژيل.ميگفت عين خودت چشماش درشته و بامزه است!اينقدر هم نرم و گوگوليه كه حد نداره!برعكس خودم البته!

http://ample.se/image-F14C_4B9977FF.jpg اين هم دستكش بچه ام!امسال كه رفته بودم پيشش اينو برا بچمون گرفتم!در حالي كه از خنده روي نيمكت پهن شده بود يك دونه اش را داد به من كه وقتي رفتيم زير يك سقف اونوقت دوباره جفت بشن!

http://ample.se/thumb-3AEF_4B9977FF.jpg يك سري از پوسته شكلات ها و… كه يا ويرژيل برام گرفته نوش جان كردم يا با هم خورديم كه اينها را هم بايد بسته بندي كنم و بذارم كنار بقيه!!!راست ميگه ها!ديوونم!!

http://ample.se/image-92E4_4B997B89.jpg يادش بخير.مسابقات كشوري.دلم واسه بچه ها يكذره شده.(چه گندي زدم!)

http://ample.se/image-B5C4_4B997B89.jpg همون مسابقات.

http://ample.se/thumb-A583_4B997B89.jpg اينم موهام!هرچند ديگه بلوند نيست و تقريبا خرمايي رنگه و در حال ريزش و….ولي دوست داشتنين!ويرژيل يكي از كارهاش به هم ريختن موهاي منه!

http://ample.se/thumb-F7AB_4B997B89.jpg بازم بنده در عنفوان كودكي!

 دوستان اگه كيفيت عكس ها پايينه به بزرگي خودتون ببخشيد.از عكس عكس گرفتم!

——————————————————————————–

پ.ن:اصلا حواسم نبود!20اسفند سال روز ولادت علامه دهر مجتبي مبارك!:))

 

Read Full Post »

من در يك خانواده كاملا مذهبي، يعني خانواده اي كه مذهب قلمبه زده بيرون(!)به دنيا آمدم. كلا قلمبگيمون خيلي مشخص است، مثل قلمبگي يك مرد شلوار پارچه اي….!

رگ و ريشه خانواده مادريم برميگرده با كاظمين و مثل اينكه از نوه نتيجه هاي امام موسي كاظم ميباشند!!اين را گفتم كه اگه زبونم لال فردا افتادم و انا لله و انا اليه راجعون، اگه برام ضريح ساختن و… بدونيد كه منم امامزاده هستم!! حالا كه هر روز4تا امامزاده جديد كشف ميشن، منم يكيشون! پس حالا متوجه ميشيد چرا ايران در زمينه اكتشافات و اختراعات رتبه اول را در جهان داراست!!

خانواده مادري همچين يك خانواده هيئتي و اصيل ميباشند و كلا من با تو خوشم تو خوشي با دل من، از دست من و تو غصه ها خسته ميشن!!همينقدر بگم كه وقتي اسم امام حسين مي آيد مثلا پدربزرگم كه كوه صبر و استقامت و غرور و شخصيت و كلا ايناست(!)گوشه چشمش تر ميشه و زن هاي خانواده سونامي راه ميندازن!!!حالا هي ما، كه آخه قربون چشاتون، امروز تولد امام حسينه، اونها كه قربونت برم امام حسين كه بعدا اونجوري شهيدت كردن و چطوري دلشون اومد تو كه يك روز به دنيا اومدي را شهيد كنن!!!

مادربزرگ من يك بار مشرف شدن كربلا، حالا هرچي من ميرم مشهد ميگه جواز كربلا را از امام رضا برام بگير!!منم خب چندباري بي جواز برگشتم و از اونجايي كه طبق تربيت خانواده مادري اين حركات كه حتما بايد دستمون به ضريح برسه و نهار امام حسين را ميل كنيم مهم نيست و مهم نيته و نماز ظهرعاشورا واجب است و بايد فرهنگ داشت و بيخيال نهارشد و…. ضريح را لمس نميكردم! ايندفعه گفتم حتما يك جاي كارم ميلنگه و دليل صادر نشدن جواز نبود اثرانگشت روي ضريحه!!!

باري! اينبار كه رفتم بودم يك فروند مرد چهارشانه و خوش قدوقامت اونجا بود و دستش به ضريح متصل! رفيقش گفت هادي بيا بريم!!! منم متوجه شدم كه طرف هادي است و عايق نيست! چهارچنگولي چسبيدمش و ديگه ول كنش نبودم!!كلا ما به وسيله هادي باردار شديم (بار الكتريكي ضريح منظورمه بي تربيت ها.مگه تو فيزيك اول دبيرستان نخونديد باردارن كردن به وسيله مالش و القا و….!!!) و منتظريم نوبتمان بشود و جوازمان صادر گردد! اين مثلا از خانواده مادري!!!

اما خانواده پدري! يك خانواده ايراني اصيل كه باز قلمبه ازشون مذهب زده بيرون!!!پدربزرگم كه وقتي ابوي در عنفوان كودكي بوده مرحوم ميشوند و اگر از من بپرسيد دست اجانب در كار بوده!!كلا بنده خدا سكته كرده!!! اما مادربزرگم كه ما ميگوييم ننه جون، يعني ميگفتيم، يك ايراني كاملا اصيل ميباشند!!كپي برابر اصل عزيزدلمان ونورچشممان سرا*ن مملكت كه خداوند فرموده در قرآنش كه به ملل مظلوم كمك كنيد، ننجون ما هم همين كار را ميكردند!! از در و همسايه گرفته تا مسجد و روحاني مسجد و كليه گدا گشنه هاي شهر از حقوق بازنشستگي ايشان كه مقدار كمي هم نبود سهم ميبردند!!! و چون ننجون با ما زندگي ميكردند خواهي ناخواهي ابوي فلك زده من مايحتاج مادر خويش را تامين ميكردند!!!!

همينقدر بگويم كه وقتي آن شيرزن بخشنده، آن حاتم طالبي، ببخشيد، آن حاتم طايي جان به جان آفرين تسليم كرد و به سوي معبود شتافت، ملت عاشق بود، كه در مراسمش حضور يافته و گريه زاري سر ميدادند!!! بچه هايش اعم از پسرها و دخترهايش مشغول بردن آب قند و دادن دلداري به مردم بودند!!! مثلا 11تا زن افتاده بودند روي خاك و ضجه مويه ميكردند و از حال ميرفتند و اين عمه ي من بود كه به يكي دلداري ميداد، در دهن يكي ديگر آب قند ميريخت، پشت يكي ديگر را ماساژ ميداد، يا مثلا عموها و بابا بودند كه ملت كه حالشان به هم ميخورد از شدت گريه را به بيمارستان ميبردند و با مردم اظهار همدردي(!)ميكردند و به مردها دلداري ميدادند و……برخي از زنان چنان گريه ميكردند كه انگار نان بيار و مرد خانه شان را از دست داده اند!!!! كلا ما نميدانستيم ننجون ما اينقدر محبوب است وگرنه ما هم قبل از مرگش يك كارهايي ميكرديم تا اينجا محض رضاي خدا دوقطره اشك بريزيم و حداقل جيبمان در اين دنيا و كارنامه اعمالمان در آن دنيا خالي نباشد!دقيقا سال 75بود كه ننجون ما فوت كردند و در آن روزها بنده و تمام پسرعموها مشغول تهيه آب قند واسه ملت بوديم! يادش بخير!!!!

—————————————-

پ.ن: به هرحال دوستان ميدانند كه اول هر داستاني يكم بي مزه است، حتي سريال هاي بي مزه مهران مديري!!!اما اسم داستان را عوض كردم ، وگرنه اين همان داستان من از راه در به در شده مباشد!

Read Full Post »

آدم وقتي با يك سيستم خارجي كار ميكنه يكجور حس شيرين را تجربه ميكنه. نميدونم به خاطر جهان سومي بودنه يا هرچيز ديگه اي ! احتمالا سوار يك زانتياي مشكي رنگ شده ايد. كلا خودروي دوست داشتني است، همينقدر كه مارك خودروسازي سيتروئن رويش خورده يعني سگش شرف دارد به تويوتا و….!

وقتي در صندلي نرمش فرو مي رويد و ميدانيد ساعاتي در اين ماشين هستيد و ميتوانيد به دور از هياهوي بيرون از ماشين، فكركنيد و دوستانتان هم مثل هميشه انتظار سكوت از جانب شما را دارند يك آرامش نسبي برشما مستولي مي شود.

ناخودآگاه ميرويد به پاريس، خود را درآنجا ميبينيد، اينجا ميدان كنكورد است، اوه همينجا بود كه سر لويي شانزدهم را با گيوتين از بدن جدا كردند! ساديسم دراعماق وجودتان خودنمايي ميكند، كاش ميشد الان درميان ميدان يك گيوتين بود و قصد داشتند سر آن دخترك با موهاي فرفري را از بدن جدا كنند!! خدا ميداند ابنجا چقدر گردشگر دارد. فرانسوي ها واقعا احمق هستند! اگر من يك مغازه اينجا داشتم يك سري گيوتين اسباب بازي ميريختم داخلش! به خدا بهترين سوغات از فرانسه همين است! ميبريد براي دوستانتان و براي هريك ساعاتي وراجي ميكنيد كه آره در همين ميدان گردن لويي شانزدهم و ماري آنتوانت و لاوازيه را زدند، از معماري ساختمان هاي اطراف ميدان ميگويي، از دختر و پسرها، از گردشگران و….حسادت را ميتواني در چشمان طرف ببيني! اوه به اين ميگن ساديسم، نه گردن زدن آن دخترك!به نظر من يك مغازه كوچك2*2مي تواند حداقل 1هزارم درآمد روزانه سالن هاي مد و هتل هاي شيك درون اين ميدان را داشته باشد! ميداني چقدر گردشگر و هرگردشگر حداقل 2عدد گيوتين!ميداني همان يك هزارم چقدر مي شود؟

حركت ميكني به طرف خيابان معروف شانزاليزه، دختركان بلوند با چشمان آبي، سبز و…بوت ها و نيم بوت هايشان، پاهاي لختشان، حتي آن سياه سوخته هايشان هم دوست داشتني به نظر ميرسند! ساعت ها مي تواني در اين خيابان قدم بزني و انواع و اقسام آدم ها با پوشش هاي مختلف را ديد بزني!

بعد يك تاكسي دربست به طرف كافه دوماگوت. اگر اهلش باشي لبي تركني، سيگاري چاق كني و….شب ديروقت خودت را برساني به هتل كريليون در حاشيه خيابان رويال وهمان ميدان كنكورد. صبح ساعت 8و30از خواب بيدارشوي، صبحانه ات را در رختخواب ميل كني و آماده شوي تا به اپراي گارنير بروي و بعدش هم موزه لوور و عصر وقت بگذاري تا بروي گورستان پرلاشز به ديدار بالزاك و شوپن و زولا و بعدش هم جهت شادي روح صادق هدايت يك فاتحه اي چاق كني و پقي بزني زيرخنده! آخر صدايش به وضوح شنيده شد كه گفت: پسره ي بي همه چيز! گورمان را در اينطرف دنيا گم كرديم تا حداقل بعد از مرگ اين خزعبلات را نشنويم كه تو گند زدي به هرچه ما رشته بوديم!

يكهو وسط گورستان يك بستني قيفي بهت تعارف ميشه و چهره ي دوستت نمايان ميشه كه ميگه غرق نشي!!

باري! حالا فكر كن سوار يك عدد پرايد شده اي، نهايتا ياد مناطق فقيرنشين كره ميوفتي و بعدش به تايواني ها وسنگاپوري ها و چشم هاي كوچكشان فكر ميكني و نهايتا همه چيز به يك سونامي ختم مي شود! اگر هم جان دوست باشي خودت را در خيابان هاي شلوغ و دود گرفته شهرت ميبيني مشغول زدن مخ يك دختر پرافاده زشت!

اين وورد پرس لامصب مثل آن زانتيا است!! امتحانش كنيد حتي براي چند دقيقه، اگر زياد فكر ميكنيد البته!! اگر هم دوست داريد برويد دنبال همان مخ زني!!!

————————————–

پ.ن: براي دوستاني كه مي خواستند بدانند كيفيت كار با وورد پرس چگونه است. شيرين و دوست داشتني و كم كم بهش عادت ميكني و از كار باهاش لذت ميبرين.

پ.ن: قصد دارم يك سري از خاطراتم تحت عنوان» خاطرات يك آدم از راه در به در شده» را بنويسم!خواندنش خالي از لطف نيست و براي شما احتمالا بامزه و خنده دار و براي من بسيارتلخ!

پ.ن: زماني بودم روزنامه پيروزي را مي خواندم.الان دوباره هوس كرده ام روزنامه بخوانم ولي نميدانم چرا هربار تصميم گرفته ام فرداصبح اول وقت بروم فلان روزنامه را بخرم و بخوانم شبش در20:30گفتند توقيف شده و اين يارو رامين اومده نطق كرده!!كلا روزنامه براي من يعني رامين!!

پ.ن:مديونيد اگه توقيف شدن روزنامه ها را به من ربط بدهيد!!!!!راستي!الان ميفهمم چرا درس نميخونم!!!!

 

Read Full Post »

Older Posts »