Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2010

متاسفانه به خاطر ندارم در كدام وب با نحوه ي انتقال مطالب به وورد پرس آشنا شدم. به هرحال من آنچه را ياد گرفتم مينويسم و اميدوارم نويسنده آن وب خيلي خيلي خوب(!)من را ببخشه!نبخشيد هم فداي سرم!!

1-     اينجور كه مشخص است بايد از فايرفاكس استفاده كنيد. سيستم نفتي من و علاقه مفرطم به ويندوز ايكس پي و سانتاكلوز قديمي باعث شده است كه نسخه هاي آخر اينترنت اكسپلوره پشتيباني نشود و من نميدانم ورژن هاي جديد اكسپلوره چنين گزينه اي را دارد يا نه!

2-     بايد نرم افزار اكسپورتر را بر روي فايرفاكس نصب كنيد. روي اين لينك كليك كنيد. بر روي Allow در بالاي صفحه و قسمت راست ياAdd to Firefox در ميانه صفحه كليك كرده و روي اينستال كليك كنيد(محكم نه ها!!دردش ميگيره!).فايرفاكس را ببنديد و دوباره باز كنيد، به قول خودمون يعني ريستش كنيد تا خيرش را ببينيد ننه!

3-     دوستان عزيزي كه مثل من رضا شيرازي دوست داشتني را ميپسنديدند و در بلاگفا مينوشتند وارد قسمت مديريت وبلاگ خود شده و به بخش «انتخاب قالب وبلاگ» بروند و قالب «نارنجي ساده» را انتخاب و تاييد كنند. به بخش تنظيمات برويد و نحوه نمايش تاريخ را به صورت «نمايش تاريخ به صورت ميلادي 2/5/2010″ قراردهيد. در قسمت نحوه ي نمايش زمان پست ها آن را روي» ساعت و دقيقه» بگذاريد. تعداد پست ها در صفحات داخلي را يك عدد مثلا50بگذاريد. اگر هم جز آن دسته از آدم هاي بيكار و خرپول بوده ايد كه صبح تا شب درنت بوده ا يد و در يك ماه بيشتر از 50پست گذاشته ايد خب بيشتر از تعداد پست ها در آن ماه عددي را وارد كنيد. جدا اينهمه وقت و يك پدر خرپول(!)ازكجا آورده ايد؟ دومي شايد براي عده اي جز من البته مشكلي نباشد ولي اولي!!! ثبت تنظيمات را كليك كنيد. در نوار ابزار فايرفاكس به Tools–>Option–>Content رفته و تيك هاي Load images automatically و Enable JavaScript را برداريد. يك بار ديگر روي » تنظيمات وبلاگ» كليك كنيد تا صفحه ي مربوطه باز شود. حال از نوار ابزار فايرفاكس به Tools برويد و بر روي Weblog Exporter كليك كنيد. در همان صفحه مطالب وبلاگ و نظرات و… يكي يكي باز ميشوند. بعد از پايان كار يك پيغام مي آيد به اين مضمون :» تهيه ي نسخه ي پشتيبان پايان يافت». بر روي صفحه ي دسكتاپ يك فايل با نام بك آپ و فرمت xml ذخيره شده است. يك نصيحت دوستانه! اگرمي خواهيد تمام رشته هايتان پنبه نشود وقتي كه در حال تهيه نسخه پشتيبان هستيد پنجره مربوطه را عوض و… نكنيد!بستگي به حجم وبلاگتان دارد اما من با ديال آپ بيشتر از يك ربع نشد!

4-     دوستان پرشيني عزيز هم به بخش «تنظیمات عمومی وبلاگ » رفته و به جز «جعبه آرشيو» تيك همه ي «اجزای قابل نمایش» را بردارند. نحوه ي نمايش تاريخ را روي»23/2/89″(اين اعداد الكي هستند! حوصله ندارم بروم ببينم دقيقا پرشين و بلاگفا چه نوشته اند! فقط نحوه ي نمايش بايد به اينصورت باشد)قراردهيد. بازهم مطالب نخست صفحه را بيشترين مقداري كه در يك ماه نوشته ايد انتخاب كنيد. ربط خرپولي با دايم النت بودن در اين است كه شما صبح تا شب در نت هستيد و ابوي محترم كار ميكند و در حلقوم شما ميريزد و نه قرميزند و نه اذيتي! البته ابوي من در حلقوم من ميريزد اما با صدهزار قر كه چرا در روز 1ساعت پاي كامي هستم و چرا در كنار درس كار نميكنم و….! قالب وبلاگ را»simple» قراردهيد. دوستان پرشيني و بلاگفايي اگر قالب آنها همان است باز هم قالب را دوباره انتخاب كنند! دليلش پاي نويسنده آن مطلب! تنها كاري كه من ديده ام از محكم كاري عيب كند پيچ ها بوده اند كه بريده اند! بازهم به بخش تنظيمات وبلاگ رفته و در نوار ابزار فايرفاكس Tools و سپس Weblog Exporter را بزنند و بقيه ماجرا مثل بلاگفا است!

5-     حال به وورد پرس رفته و از داشبود وبلاگ خود به ابزار درون ريزي برويد. براي درون ريزي فايل بر روي لينك وورد پرس كليك كنيد( جلويش احتمالا نوشته:  وارد كردن صفحه ها و كامنت و….!يا درون ريزي صفحه ها و كامنت و…). browse و انتخاب فايل بك آپ و بقيه ماجرا. صبركنيد تا درون ريزي پايان يابد. در پايان كار يك پيغامي مي آيد به اين مضمون: خركيف شويد كه منتقل شديد! يا: با دمبتان گردو بشكنيد كه كارتان تمام شد! از شوخي گذشته در پايان كار يك پيغام مي آيد كه انجام شد خوشحال باشيد يا يك همچين چيزهايي!!

————————————-

كار شما با موفقيت انجام شده است و خدا روزيتان را به وورد پرس حواله كرده است! اما يك نكته كوچولو موچولو! اينجا ايران است! يك ربات(ط؟) پدروسخته است كه كلمات روتختي(!) و زير لحافي(!) و ماتحتي و… را پيدا ميكند و دمار از روزگار آدم در مي آورد، پس اگر قبلا جيز شده ايد و باز هم سريع السير جيز شديد يك سركي به مطالب نكته دار خود بزنيد و يك دستي به سر و گوش آن كلمات بكشيد!خود به خود فكر كنم درست بشويد! من كه اينجوري شدم!

پ.ن: متاسفانه نحوه برون بري و درون ريزي بقيه سيستم ها را نميدانم. ممنون ميشوم اگر كسي آن وبلاگ كذايي را پيدا كرد يا كسي توضيحاتي كامل در اين باب داده بود من را خبر كند كه لينكش را بگذارم!

پ.ن: همه چي آرومه! من چقدر خوشبختم!يك سرمايي خوردم كه بيا و ببين! هفته پيش يك قرار وبلاگي گذاشتم كه جايتان خالي! هرچندوقتش محدود بود اما خوش گذشت! ممنون محمدجان! با كمال هم ميسازيم! هرچند ديگر نمينويسد اما با من كوه مي آيد و همين ما را بس! هفته پيش هم جايتان باز خال خالي(!) رفتيم اصفهان هرچند اين كمال نهارجايي دعوت داشت و نيامد پيتزايش را بدهم و هرچند زيربار آيس پكي كه به من قل داده بود نرفت اما باز هم خوش گذشت! در ضمن اين مال مردم خور باز كتاب كافكاي من را نياورد! آي ايهاالناس!!!!

Advertisements

Read Full Post »

پيش نويس: چقدر دوستان گفت حرف بد نزن فلفل دهنت ميكنن!!!ديدي آخرش كر-دن؟آي كر-دن!!!يعني آي سوخت لامصب!!! اميدوارم ديگه اين مشكل پيش نياد و ما يا قسمت نظرات را فيتلر(!)نكنند!اگه باز هم مشكلي بود ديگه تقصير من نيست!! اگه همون اول مامانم ميزد تو دهنم و ادبم ميكرد اينجور نميشدم!!!كه هرچه ميكشم آن آشنا كرد!!! از دوستاني كه به خاطر حذف پست نظراتشان پاك شد معذرت مي خواهم.

——————————————–

به خاطر اون نيمچه كتاب هاي فلسفي كه خونده بودم چنان جوگير شده بودم و افتاده بودم رو دور بحث باهاش!! يكي هم نبود بهم بگه اول درست حرف زدن را يادبگير بعدا در زمينه اي كه هيچ تبحري نداري بحث كن!! خلاصه قبل از عيد حسابي وقت كلاسش را ميگرفتم و سوال پيچش ميكردم!! بچه ها همه راضي!! يكي دستش تو دماغش بود و يكي با گوشيش شطرنج بازي ميكرد و يكي هم هندزفري را تا ته اعماق(!) گوشش فرو كرده بود و آهنگ گوش ميداد. بقيه هم دستشون يا به چيز(!) خودشون بود يا به چيز كناريشون و خلاصه كسي كاري به كاريشون نداشت، فقط واسه تنوع ميرفتن بيرون با دوست دختراشون 1ساعتي حرف ميزدن!! حالا كلا كلاس 1ساعت و نيم بود!!

بعد از عيد نسبتا نونوار شده بودم، البته همه ميشن!! به هرحال يك چيز عموميه، درست مثل جنب شدن!! همه ميشن، دير و زود داره ولي سوخت وسوز نه!!

نشسته بودم و داشتم از حضرت استاد سوال ميكردم. اونم روي وايت برد يك مشت چيز و شعر مينوشت و برميگشت و جوابم را ميداد. قبل از عيد تو صورتم نگاه ميكرد و جواب ميداد ولي ايندفعه روم به ديفال چشمش به يك جاي ما بود!!!

ما هم كه منظورش را نميفهميديم!! يعني منظورش اينه سوال تخ*مي نكن؟!! يا اينكه يك بار ديگه ازم سوال كردي تخ-م هات را ميكشم، چميدونم!! آدم از اوضاع خودش بهتر خبر داره، ميدونه چيزش لالاست يا مثل پرچم برافراشته!! منم وقتي دارم در مورد افلاطون ازش سوال ميكنم چيزم كه بلند نشده!! لالاست!!

نيم ساعتي از كلاس گذشته بود و من سوال ميكردم و استاد برميگشت به ميله پرچم ما نگاه ميكرد و جوابمون را ميداد!! خودم به خودم شك كرده بودم!! گفتم نكنه واقعا اين عنصر نامتعارف، چشم و گوشش باز شده، اونم سركلاس انديشه اسلامي!!!

يك نگاه بهش كردم. يا حضرت عباس!! اين چيه؟!! انگار يك بتري 1ونيم ليتري نوشابه زمزم(!) توي شلو-ارم بود!! اينقدر وضع فجيع بود كه هرچقدر بگم متوجه نميشيد!!

فشارش دادم، زرتي رفت تو!! ايندفعه انگار اصلا چيزي ندارم و دخترم!! دوباره بهش ور رفتم(به شلوارم) دوباره قلپ زد بالا!!! هي فشار ميدادم و تو و بير-ونش ميكردم، استاد هم زل زده بود به من!!!

بلند شدم رفتم دستشويي، يك نگاه به سرتاپاي شلوار كردم، ديدم زيپش فجيع سفته و وقتي ميشينم مثل كوه ميشه (مثل معادله درجه سوم!!!!يا خلاصه هرچيزي كه بتونين به اون شكل تصورش كنين) يك زيپ عجيبي بودها!! همونجا شروع كردم نرم كردنش و اينقدر باهاش بازي كردم كه نگو(شلوارو ميگم)!! بعدش يك نگاه به ساعت كردم ديدم كلاس تموم شده!! رفتم ديدم جز كيف و كتابم هيچ كس(!) تو كلاس نيست!! اونروز ديگه كلاس نداشتم، اومدم خونه، به مامانم گفتم زيپ اين شلوارم را عوض كنيد! گفت مگه چشه؟

خدايا، بگم چشه؟ برداشتم با انبردست زيپ را خراب كردم و گفتم خراب شده!! خلاصه زيپش عوض شد و وضع شلوار روبه بهبود!!! ولي با اينكه شلوار پارچه ايه گاهي اوقات يكجوراييه!!

—————————————————-

پ.ن: امسال هم رفتم يك شلوار دقيقا همرنگ و هم مدلش خريدم وايندفعه فقط حواسم به زيپ شلوار بود!

پ.ن: دلم براي گذشته ها، براي بچگي هايم در اين دنياي مجازي،براي كدخدا و مجتبي و داروگ و ويدا و نظراتشان تنگ شده است!!وقتي پست هاي قديمي را مي خوانم از بچگي خودم خنده ام ميگيرد و شرمنده دوستاني مي شوم كه صبورانه من را تحمل كردند!راستش را بخواهيد دلم نظرات كدخدا را مي خواهد!

اگه مشكلي بودبه خاطر اون نيمچه كتاب هاي فلسفي كه خونده بودم چنان جوگير شده بودم و افتاده بودم رو دور بحث باهاش!! يكي هم نبود بهم بگه اول درست حرف زدن را يادبگير بعدا در زمينه اي كه هيچ تبحري نداري بحث كن!! خلاصه قبل از عيد حسابي وقت كلاسش را ميگرفتم و سوال پيچش ميكردم!! بچه ها همه راضي!! يكي دستش تو دماغش بود و يكي با گوشيش شطرنج بازي ميكرد و يكي هم هندزفري را تا ته اعماق(!) گوشش فرو كرده بود و آهنگ گوش ميداد. بقيه هم دستشون يا به چيز(!) خودشون بود يا به چيز كناريشون و خلاصه كسي كاري به كاريشون نداشت، فقط واسه تنوع ميرفتن بيرون با دوست دختراشون 1ساعتي حرف ميزدن!! حالا كلا كلاس 1ساعت و نيم بود!!

بعد از عيد نسبتا نونوار شده بودم، البته همه ميشن!! به هرحال يك چيز عموميه، درست مثل جنب شدن!! همه ميشن، دير و زود داره ولي سوخت وسوز نه!!

نشسته بودم و داشتم از حضرت استاد سوال ميكردم. اونم روي وايت برد يك مشت چيز و شعر مينوشت و برميگشت و جوابم را ميداد. قبل از عيد تو صورتم نگاه ميكرد و جواب ميداد ولي ايندفعه روم به ديفال چشمش به يك جاي ما بود!!!

ما هم كه منظورش را نميفهميديم!! يعني منظورش اينه سوال تخ*مي نكن؟!! يا اينكه يك بار ديگه ازم سوال كردي تخم هات را ميكشم، چميدونم!! آدم از اوضاع خودش بهتر خبر داره، ميدونه چيزش لالاست يا مثل پرچم برافراشته!! منم وقتي دارم در مورد افلاطون ازش سوال ميكنم چيزم كه بلند نشده!! لالاست!!

نيم ساعتي از كلاس گذشته بود و من سوال ميكردم و استاد برميگشت به ميله پرچم ما نگاه ميكرد و جوابمون را ميداد!! خودم به خودم شك كرده بودم!! گفتم نكنه واقعا اين عنصر نامتعارف، چشم و گوشش باز شده، اونم سركلاس انديشه اسلامي!!!

يك نگاه بهش كردم. يا حضرت عباس!! اين چيه؟!! انگار يك بتري 1ونيم ليتري نوشابه زمزم(!) توي شلوارم بود!! اينقدر وضع فجيع بود كه هرچقدر بگم متوجه نميشيد!!

فشارش دادم، زرتي رفت تو!! ايندفعه انگار اصلا چيزي ندارم و دخترم!! دوباره بهش ور رفتم(به شلوارم) دوباره قلپ زد بالا!!! هي فشار ميدادم و تو و بيرونش ميكردم، استاد هم زل زده بود به من!!!

بلند شدم رفتم دستشويي، يك نگاه به سرتاپاي شلوار كردم، ديدم زيپش فجيع سفته و وقتي ميشينم مثل كوه ميشه (مثل معادله درجه سوم!!!!يا خلاصه هرچيزي كه بتونين به اون شكل تصورش كنين) يك زيپ عجيبي بودها!! همونجا شروع كردم نرم كردنش و اينقدر باهاش بازي كردم كه نگو(شلوارو ميگم)!! بعدش يك نگاه به ساعت كردم ديدم كلاس تموم شده!! رفتم ديدم جز كيف و كتابم هيچ كس(!) تو كلاس نيست!! اونروز ديگه كلاس نداشتم، اومدم خونه، به مامانم گفتم زيپ اين شلوارم را عوض كنيد! گفت مگه چشه؟

خدايا، بگم چشه؟ برداشتم با انبردست زيپ را خراب كردم و گفتم خراب شده!! خلاصه زيپش عوض شد و وضع شلوار روبه بهبود!!! ولي با اينكه شلوار پارچه ايه گاهي اوقات يكجوراييه!!

—————————————————-

پ.ن: امسال هم رفتم يك شلوار دقيقا همرنگ و هم مدلش خريدم وايندفعه فقط حواسم به زيپ شلوار بود!

Read Full Post »

مرگ بر آمريكا!!!

مثل اينكه هرپست جديدي مينويسم قسمت نظراتش جيز شده است!

من كه ميدونم همه اش كار استكبار جهاني و شيطان بزرگ يعني آمريكا است!همه اش تقصير اوباماست!مردك خجالت نميكشد!!از اون گنده ترهاش هم هيچ غلطي نتوانتند بكنند!!!

آزادي بيان فقط در ايران است و من نميدانم چطور آمريكايي كه خبرنگار ما را در دو متر جا محبوس كرده و گفته گزارش تهيه كن حرف از آزادي بيان ميزند!!! اصلا من خود لازم شود لبا رزم ميپوشم و تو دهن آمريكاي خونخوار ميزنم!!!

به نظر شما چكار كنم؟يعني پاچه خواري هم بكنيم جيز مي شويم؟؟

Read Full Post »

يك معذرت خواهي بزرگ بهتون بدهكارم! خصوصا دوستاني كه مدت ها است دركنار هم در دنياي مجازي زندگي ميكنيم. در فرصتي كه داشتم نوشته هاي گذشته ام را مرور كردم و به جاي لذت بردن شكنجه شدم!!! خيلي راحت فضولات ذهنم را تحويل شما ميدادم و شما بزرگواري نشان ميداديد و هيچ نميگفتيد.

جدا از اون حس، يك حس تلخ و شيرين هم داشتم! حس يك دلقك! دلقكي كه فراز و نشيب زياد داشت، گاهي اوقات چنان شما را به خنده واميداشت كه تمام اهل خانه در اتاق شما جمع ميشدند و گاهي هم مثل يك دلقك پير از كارافتاده رفتار ميكرد كه مردم به خاطر اينكه طرف از گرسنگي نميرد لطف ميكردند و نمايشش را تماشا ميكردند. في الحال در اين دنياي مجازي حس دلقكي را دارم كه تنها راه امرار معاشش اين است كه برود پشت صحنه، صورتش را كاملا سفيدكند، خط چشم ها و ابروانش را با قلم بكشد، دماغ پلاستيكي  بزرگ قرمز رنگ را بگذارد روي دماغ متوسط و معمولي خودش و تمام فكرش اين باشد روي صحنه نخندد! حس دلقكي را دارم كه جز دلقك بودن هيچ نمي تواند بخواهد، دلقك بوده و بايد دلقك بماند، بايد فكر رئيس سيرك شدن را از ذهن خارج كند چون فقط مي تواند دلقك باشد و وقتي از كارافتاد، وقتي پاهايش ياريش نمي كند و دستانش رمق ندارد، در گوشه اي از سيرك بين تماشاگران بنشيند و منتظر بماند دلقك تازه وارد برنامه اش را شروع كند و با هرخنده مردم در افكارش، خاطراتش غرق شود!

تصميم گرفتم چيزهايي بنويسم كه اگر دوباره خواندمش عذاب وجدان نگيرم، بعد از خواندن حس پتياره اي را نداشته باشم كه دست خالي به خانه برگشته ام!

در اين مدت معجوني بودم از مشروب نسبتا ناب، آب هويج، قهوه، زهرمار و شاش خر!! راستش را بخواهيد وقتي خودم اين معجون را چشيدم، ريدم!!!!!!!!!به معناي واقعي كلمه!

رك باشم! اين معذرت خواهي از شما به خاطر خودم است، احساس ميكنم بعد از معذرت خواهي يك حس شيرين را تجربه ميكنم! حس ميكنم مي توانم به مرور زمان از دلقك بودن فاصله بگيرم، شايد بشوم مربي فيل ها! وقتي شلاقم را بالا مي آورم فيل روي پاهاي عقبيش مي ايستد و مردم كف ميزنند براي من يا شايد فيل !سوت ميزنند، و مي توانم بخندم!بدون هيچ ترسي!!براي اولين بار مي توانم روي صحنه بخندم، جاي من و تماشاگر عوض شده! هميشه من بايد خود دار ميبودم تا آنها به من بخندند و حال من بعد از يك عمر مي توانم بخندم! هرچندسروكله زدن با فيل ها خيلي وقت گير و اعصاب خرد كن است اما خوبيش اين است در پايان هربرنامه لبخند رضايت را مي تواني روي لبانت ببيني، ولي يك دلقك حتي حق خنديدن را ندارد، حق راضي بودن را هم ندارد! آخر كار وقتي برنامه هاي سيرك تمام شد كسي از دلقك حرف نميزند، چون زشت و مسخره است اما مربي فيل ها، با آن لباس هاي زيبا، خوشتيپ جلوه ميكند، مردم از كارهاي مربي فيل حرف ميزنند، دخترهاي حيوان دوست كه عده شان كم نيست منتظر ميمانند تا مربي را ببينند، روي سرش خراب ميشوند و سوالاتشان را ميپرسند، دستانش را لمس ميكنند و هركدام سعي ميكند خودش را بيشتر به مربي بچساند! اما دلقك بايد برود پشت صحنه، گريمش را پاك كند، دماغ پلاستيكي قرمز رنگ را بردارد و در تنهايي اش غرق شود!

خواهش ميكنم رك باشيد!

———————————–

پ.ن: تنها و سرگشته، بيتاب و گمگشته،نگو كه با من اين تب هجران پايان ندارد!فعلا زير خط اسقاط(!)به سر ميبرم!فوق العاده داغون!

پ.ن: ال كلاسيكو با طعم حرص و جوش و اضطراب و اين اواخرش گريه!!! البته هيچي از بازي نفهميدم!! هرچي زنگ ميزدم گوشي را برنميداشت و هرچقدر مسيج ميدادم جوابي در كارنبود!!! يك بار غيرتي شديم ها به گه خوردن افتاديم!!! درضمن چقدر لذت بردم از بازي بارسا و بيشتر از كنف شدن كريس!

Read Full Post »

موضوع بي شوهري بي طرزي احمقانه و پيش پا افتاده مسخره عام و خاص شده است. اما وقتي خود آدم دچار روزمرگي و پيش پا افتادگي شود همين موضوعات مسخره ميشه دستمايه گفتن چرت و پرت ها.

مدلي براي شوهرپيداكردن كه كم كم دارد از مد مي افتد، همان است كه يك پسر جنتلمن را زير نظر بگيريد و وقتي دارد با خودروي خود( از ژيان بگير تا لامبورگيني)رانندگي ميكند خود را بيندازيد جلويش و دامب!!!

يا زنده ميمانيد و طرف عاشقتان ميشود و…. يا طرف عاشقتان نميشود اما شما توانسته ايد يك پولي….! يعني شما سعي خود را كرده ايد و حركت از شما بوده، بركت كه همانا شوهر است را خدا دريغ كرده!!!

يا هم زرتي ميميريد كه فداي سرتان، بالاخره يك شتر روتون خوابيده !!! به هرحال پسراي الان زياد باشتر فرق ندارن!نمونه اش خودم!!! در خواب ميبينم پنبه دانه(!) گهي لپ لپ كنم(!)گه دانه دانه!

كلا شتريه كه روي هر خري مي خوابه!! ايضا يك مشت علامت تعجب ديگه كه بيشتر به اين چندتاكلمه فكر كنيد!!!!!

خلاصه رفقا هم خاطراتي جالب داشتند. آخرين نمونه پسردايي خودم بود كه وقتي متوجه شدند ازدواج كرده به ديه راضي شده اند!!! چندوقت پيش يكي از دوستان ميگفت خونه كپه مرگمان را گذاشته بوديم كه فلاني زنگ زد و گفت ميام دنبالتون بريم چرخي تو خيابون بزنيم، ما هم گفتيم باشه.

طرف با يكي از رفقاش اومد و وقتي سوار شديم ديديم حالشون خوب نيست، تازه دوزاريمون افتاد كه يكم، فقط اندازه اينكه ببينن چه مزه ايه يك چهارليتري مشر- وب نوش جان كرده اند!

هنوز100متر از خونه فاصله نگرفته بوديم كه يك چيزي گفت، پوك!! به زحمت حضرت راننده را راضي كرديم نگه داره، وقتي پياده شديم ديديم خبري هم نيست، فقط اون عقب ها يك چيزي شبيه گربه افتاده!!  خودم نشستم پشت فرمون و يك دنده عقب گرفتم، وقتي رسيدم به گربه ديدم فقط يكم گربهه كيف زنونه است!

دركيف را باز كرديم ببينيم صاحبش كيه، ديديم ازوسط گل و گياه هاي بلوار، يك جفت پا با كفش پاشنه 10سانتي سبز شده!!!! فلاني مثل اينكه تازه اثر مشر-وب پريده بود به خودش اومد و سوار ماشين شد و رفت!!!! من و هم خونه ايم و رفيق فلاني مونده بوديم وسط خيابون با يك جفت پا!!

رفتيم كنار پاها و بقيه اندام را كشف كرديم!!! از ترس داشتيم ميمرديم، يك چندباري خانومه را صدا زديم ديديم زيرلب يك چيزايي ميگه، فحش ميده، يك چيزايي مي خواهد و….! رفيق فلاني هم شروع كرد زدن تو صورت زنه كه به هوش بياد!!! چنان ميزد كه بيا و ببين، مي خواست تنفس دهان به دهان هم بده كه ما نگذاشتيم! مدام هم دستش يك جاي زنه بود و مي خواست ماساژ قلبي بده!!!!

با كلي بدبختي دكتر(!) را جدا كرديم ! از تلفن عمومي زنگ زديم اورژانس و  فرار كرديم و اومديم خونه!

خلاصه! فرداش كه واسه تحقيقات و… اومده بودن فهميديم اتفاق خاصي خدا را شكر نيفتاده و مثل اينكه خانمه يكم جن*ده تشريف داشته، فقط يكم ، اينقدر كه فقط تشريف داشته باشه! و حالش اصلا خوب نبوده و تست الكلش مثبت بوده و احتمالا داشته از ددر(!) برميگشته و اينقدر حالش بد بوده كه متوجه نشده وسط بلوار جاي دراز كشيدن نيست!! توي آمبولانس و بيمارستان هم چيزهايي ميگفته و مي خواسته كارهايي بكنه كه ازش تست الكل ميگيرن و….. فقط دستش كه يكم خراشيده شده بود را پانسمان كردند و خلاص !!خدا را شكر به خير گذشته بود!!!

مي خواستم به آقايون بگم مراقب باشن! به خانم ها هم بگم مراقب نباشن!

——————————————

پ.ن: سيگاري جون خودم چيز به درد بخوري نداشتم، اينم خاطره دوستم بود. اميدوارم دلتنگي ات برطرف شده باشه!!!!

پ.ن: خاطرات شما را خريداريم!!!!

پ.ن: راستي! راست و دروغش پاي كسي كه برام تعريف كرد!جهت خالي نبودن عريضه نوشتمش.

پ.ن: اندكي داغان تر از ژيان هستم!حوصله داشتم ميام!

Read Full Post »