Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

گاهي اوقات حرف حق ميزني و مجبوري خفه خون بگيري!!!!!!!!!!!!!!!
بنا به نصيحت دوستان و البته فيل*ترشدن وبلاگ در يك سري از شهرها(!)بنده اين پست را حذف كردم!
خدا به داد نسل بعد برسه!!!

Read Full Post »

گاهي اوقات يك نقطه، فقط يك نقطه نيست، يك نقطه ميتونه بي نهايت معني داشته باشه، از يك بگير و بشمار تا ابد، تا ابد اين نقطه ميتونه معاني مختلفي را در بر بگيره، بستگي داره به خيلي چيزها!

يك نقطه بيرون از من بود و من را از دور و تسلسل در خود بودن نجات داد، يا بهتره بگم بيرون كشيد يا……

به هرحال در برخورد با ديگران هميشه از موضع ضعف سردرمي آوردم، تا با كسي صميمي نميشدم، يا احساسات ضدونقيضم بهم اين اطمينان را نميداد كه برتر از اون هستم در موضع ضعف باقي ميموندم.

از اول ترم قرار بود يك تحقيق براي يكي از آزمايشگاه ها ببرم اما خب به اون چيزي كه مد نظرم بود نرسيدم، تا اينكه بالاخره يك فايل 8صفحه اي در اينترنت پيدا كردم، 2صفحه اش كه منابع بود و…..

سرجمع 6صفحه را خواندم، خلاصه اش را در يك برگه دفتر چهل برگ نوشتم و رفتم سركلاس، تحقيق را به استاد نشان دادم و قرار شد توضيحاتي برايش بدهم.

چيزي كه مشخص بود من در موضع ضعف قرار داشتم! در مقابل كسي مي خواستم از اتوماسيون و…. بگويم كه چندين و چندمقاله و كتاب خوانده، در صنعت از نزديك تمام اجزا را لمس كرده و فقط اين تحقيق را به دانشجويانش داده بود كه آنها يك آشنايي با اين مبحث پيدا كنند.

شروع كردم به گفتن، 6صفحه را برايش موبه مو گفتم، چندتا سوال پرسيد از همان6صفحه كه جواب دادم وچند سوال هم خارج از آن 6صفحه كه مثل بزاخفش فقط بهش نگاه كردم!

اما چيزي كه برايم شيرين بود راحت صحبت كردنم بود، بدون تپق، بدون احساس ضعف، بدون….نمي دانستم اما از اين ندانستنم شرمنده نبودم، حس خوبي داشتم، حس كردم از خودم بيرون آمده ام، شده ام يك آدم معمولي، يك نقطه خارج از من و من آن نقطه را كشف كردم، لمسش كردم، تك تك اجزايش را با تك تك سلول هايم درك كردم!

هميشه اطرافم پربود از نقطه، از حرف، از كلمه، از جمله، از كتاب، هميشه ترس داشتم از اينها، اما امروز خيلي غيرارادي يكي از ترس هايم را زيرپاگذاشتم!

دوست دارم بگويم اصلا به تو چه!!آره به توچه!!!تويي كه داري اينها را مي خواني! به اين ميگن خارج از خود!!!چون اگر در خودم بودم ميترسيدم توي خواننده الاغ برنجي و….اما حالا ميگويم خيلي خري كه دراين مدت اراجيفم را خواندي!!!!!

الان حس ادامه دادن اين نوشته ام نمي آيد!!!بعدا مينويسم! دوست دارم بگم برويد به درك ولي خب ميبينم دوستتان دارم و حيف است برويد به درك، چون به نظر من درك اصلا جاي خوبي نيست!!

پس برويد به جايي كه بهتان خوش بگذرد!

برميگردم!

ميدونستين خيلي دوستم دارين؟

————————————

پ.ن: شايد اينكه زياد در مقابل استاد احساس ضعف نميكردم اين بود كه 15سانتي قدبلندتر از او هستم!

پ.ن: الان به حرف مجيد رسيدم!نوشتن براي خودم!

Read Full Post »

پريشب ساعت 3بابا را رسوندم و اومدم، موقع برگشت سر خر بابا(ماشين) را كج كردم و از كمربندي اومدم، تا طرفاي سي ان جي رفتم و بعدش اومدم تو شهر، ميدون شهدا و چهارراه مدرس و….تا پاسداران، فرعي ايكس، پلاك ايگريگ منزل باباي كاهو!

عاشق رانندگي تو شب هستم، فوق العاده آرامش بخش و دوست داشتني است، به خصوص اگه آدم تنها باشه، البته اگه ويرژيل كنار دستم باشه خب مسلما بهتره اما وقتي ويرژيل باهام 1200كيلومتر فاصله داره بهتره از تنهاييم لذت ببرم! يك جور عسل تلخ!!!

سهم من از اين ماشين فقط وقتي است كه بابا را ميرسونم و برميگردم، بقيه اوقات بابا اصلا خوشش نمياد كسي* سوار خرش بشه و من هم هيچ اصراري ندارم، يا بهتره بگم مغرور تر از اون هستم كه به پدرم رو بزنم!!!

اگه ترس از گشنگي و تشنگي و دريده گي(!) اجازه ميداد اصلا ميرفتم وسط بيابون خدا چمباتمه ميزدم و با خودم و كوير و خدا حال ميكردم!!! لباس هام به مرور زمان ميپوسيدند و و شرحه شرحه(مدتيه كه دارم با اين كلمه حال ميكنم، همينجوري هم اينجا ازش استفاده كردم!)ميشدند و بعد من ميگشتم دنبال برگه اي كه باهاش پاندول و دم و دستگاهم را بپوشانم، كلا آن بنده خدا راست گفت!دردسرهاش مال ماست و استفاده اش را خانم ها ميبرن!! نوش جونشون ما كه بخيل نيستيم!!!

با كسي حرف نميزدم، يعني كلا حرف زدن را فراموش ميكرم و بعد كه ملت براي بيابانگردي مي آيند من مثل وحشي ها رم ميكنم و با استخوان سگي كه ديشب كشته و خورده ام دنبالشان ميگذارم!!!

خب بگذريم!!!ضمنا شهر ما در روز هرچند زياد زيبا به نظر نميرسه و شلوغه، اما شب ها بسيار زيباست، آرامش عجيبي هم حكمفرمايي ميكند. جدا توصيه ميكنم!! البته حتما با خود رو باشيد!چون اگه چند نفر جلوتون را گرفتن و…..!!! اينم چند فقره اثر جرم از جنايت پريشب!

*بي رودربايستي بگم: پدرم به هيچ وجه حاضر نيست ماشين دست من بده!خودش خوب ميدونه هم دست فرمونم خوبه و هم مقررات را رعايت ميكنم، اما….شايد يك روز اما را گفتم!
جاده

جاده

چهارراه مدرس(ميدون مدرس اسبق!)

چهارراه مدرس

اينم پايبندي بنده به قانون و ايستادن پشت چراغ قرمز!

چهارراه صاحب الزمان(ميدون سابق!)

چهارراه صاحب الزمان

نميدونم چرا هميشه بر ميخورم به چراغ قرمز! جدا رانندگي درشب و در شهر خلوت هم آرامش بخش است.

ميدان مفتح

ميدان مفتح

ميدان صاحب الزمان را كه چهارراهش كردن، مدرس را هم به همين شكل، طالقاني را نيز!!گمون كنم به مفتح رحم كردند!شايد هم از عظمتش ترسيدن!!خداييش ميدان بزرگ و كت و كلفتي است!اونم كه اون بالااست حضرت بلال حبشي است!!بله ديگه!بلال رفته رو مفتح!!:))

Read Full Post »