Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2010

تغيير!

راستش را بخواهيد حالم گاهي اوقات از خودم و نوشته هايم به هم ميخورد!! مي خواهم جور ديگر بنويسم شايد براي خودم دلنشين تر باشد!

واينكه گاهي اوقات از طرف يك دوست دوست داشتني يك سري ميل به دستت ميرسد و واقعا حيفت مي آيد ملت از آن حظ وافر نبرند!!!

شايد يك سري از ايميل ها را گذاشتم!

پيرو خطك(!) بالا احتمالا بر روي يك سري از مطالب رمز ميگذارم!! هركس خواست بگويد فقط مي خواهم از شر عمو فيلي در امان بمانم!

كنكور ديروز را كه گند زدم!!!يعني مسئولين مادرقحبه دانشگاه غيرانتفاعي امين نگذاشتند ماشين حساب ببريم!!!درحالي كه سايت سنجش ماشين حساب هاي مجاز را اعلام كرده بود اما آقايان نگذاشتند!!! درست مثل اين است كه به يك دانشجوي رشته هنر بگويند نمي تواني اتود با خودت ببري!!!

پ.ن: نظرات اين پست و پست قبل را خودم غيرفعال كرده ام!

پ.ن: صبح خواب ماندم و وقتي بيدار شدم و به كمال زنگ زدم كه برويم كوه خدا خدا ميكردم كه يك قلمبه سلمبه اي بارم كند و بگويد بيخيال!!كلا اين بشر بروفق مراد من عمل ميكند البته وقتي كه پاي خواب در ميان باشد! كلا آدم دوست داشتني است اگر سوالات خصوصي عشقولانه اي ازش نكنيد وگرنه اخم هايش ميرود توي هم و شوت ميشود به گذشته ها و كاملا حس ميكني ديگر حواسش باتونيست!

Advertisements

Read Full Post »

چيزتون چيز باد!!

گفتم دل بنده هاي خدا را چيز نمايم!!!!مسيج هاي رسيده:

1- از یکی می پرسن چرا اسم شما بارانه هست؟

میگه آخه اون روز که به دنیا اومدم هوا بارانی بوده

غضنفر که در جمع حاضر بوده میگه

حالا خوبه اون روز هوا آفتابی نبوده!!!

2- یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

از بس که ننر بود سپـــــــــــــردم به ننش

3- اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را

به دستش می دهم كاری كه بار آخرش باشد!

——————————

پ.ن: گزينه آخر طرف مشكل دار بود!!!!!يعني مشكلي داشتيم باهم كه به لطف مسيج ايشان اوضاع خرتو خر تر شد!يعني يك فروند ماده خر(!)هم وارد معركه شد و باحضور ايشون اوضاع به خوبي و خوشي ختم گشت!!! پشت درهاي بسته(!)به تفاهم رسيديم(!)و بيانيه اي صادر كرديم كه يك بندش اين بود:

خر ما از كرگي دم نداشت!!!!!

پ.ن:زياد به خودتون فشار نياوريد كه يكوقت نگوزيد!!!هيچ اتفاق خاصي نيفتاد!!اندكي حرف زديم و به اين نتيجخه رسيديم با حضور ناگهاني ماده خر، پاي گورخر و زرافه و…به ماجرا باز ميشود و عاقلانه صورت هم را ماچ كرديم(من و آن نره خر!) و خوش و خرم رفت خانه خودشان!!

Read Full Post »

غــــم و درد دل مو بي حسابه  ………. خدا دونه دل از هجرت كبابه

بنازم دست و بازوي ته صياد  ………. بكـــش مـــرغ دلــم بالله ثوابه

عجيب اين دوبيتي باباطاهر عزيزم به دلم ميشينه! دلم براي صالح اعلاي جان خيلي تنگ شده!واينكه اينا فرعياته! اصلش اينه كه دلم گرفته، از يك طرف اين دل لامصب تنگ هم شده براي ويرژيل و…..كلا اين دل خيلي بدبخت تشريف داره كه هرچي غمه واسه اونه!

————————-

پ.ن: تقديم باعشق(!)به مجيد عزيزم:

عمومي!

پ.ن:اميد داره اينو ميخونه و من……..

سرتُ بزار رو شونه هام خوابت بگیره

بزار تا آروم دل بیتابت بگیره

بزار رو سینم سرت ُ

چشمای خیس و ترتُ

بزار تا سیر نگات کنم

بو بکشم پیرهنت ُ

بغل کن و بچسب بهم

بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

پ.ن: واينچنين بود كه بلاگفا…………………..(هرچي دلتون خواست ميتونيد بگذاريد!).تعداد نظرات خصوصي را با مقادير يافت شده(!)مقايسه كنيد!

شاهكار بلاگفا:خوردن نظرات!
شاهكار بلاگفا:خوردن نظرات!

Read Full Post »

دارم سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه صبح استادم رفته محل كارآموزي و من نبودم! دارم سعي ميكنم به شخم خودم حساب نكنم كه رفته همه ي دانشكده را پركرده و از معاون آموزشي تا مسئول ارتباط با صنعت و دربون الاغمون بهم گيردادن كه چرا نرفتم!

اصلا سعي ميكنم قضا و قدر كوفتي ر ا به تخم راستم حواله كنم كه چرا بين اينهمه استاد، كارآموزي من به مديرگروهمون و يكي از مقرراتي ترين آدم هاي اين دانشكده خراب شده افتاده است!

دارم تيكه هاي اين مسئول ارتباط با صنعت بي همه چيزمان را فراموش ميكنم!

دارم به اين فكر ميكنم كه كي قرار است من صبرم تمام شود و اين دانشكده را با خاك يكسان كنم!! متاسفانه آدم نسبتا صبوري هستم!

مديرگروهمان گفت بايد جاي كارآموزيت را عوض كني و من كلا هفته بعد را مرخصي گرفتم و سعي ميكنم اين اتفاقات را از ياد ببرم!!

راستش را بخواهيد شنبه دوهفته ديگر محل كارآموزيم را مغازه دايي مادرم اعلام ميكنم! آدم جالبي است!! قبل از انقلاب يكي از آن انقلابي هاي كت و كلفت بوده و بعدش كه اوضاع را ديده درحالي كه هنوز مدتي از انقلاب پرشكوه و فرشته ي درآمده ي پس از ديو نگذشته درمراسم صبحگاه يكي از دبيرستان ها دادش ميرود بالا و…… جدا بعداز گذشت يكسال از انقلاب پيش بيني اوضاع فعلي كارساده اي نبود!اگر كسي را ميشناسيد بگوييد تا من هم بشناسم!

باكلي تنزل رتبه در قسمت اداري يكي از دبيرستان ها مشغول به كار ميشود و از همه چيز زده و دلسرد و بعد از بازنشستگي هم يك مغازه الكتريكي بازكرده است. 10سالي ميشود بازنشسته شده!

مادرم هم فوق العاده اين دايي اش را دوست دارد چون آن روزها كه ملت كتاب را كاغذ باطله ميدانستند همين دايي كلي كتاب برايش مي آورده و كلي بحث هاي فلسفي و سياسي و مذهبي باهم ميكرده اند و هروقت پدربزرگم ميخواسته به زور مادرم را شوهر بدهد اين دايي نميگذاشته جز وقتي كه پدرم آمده و البته كار از كار گذشته بود وقتي دايي مادرم متوجه خواستگاري و مراسم و….. مي شود!!يكجورايي پدربزرگم نگذاشت به گوش دايي مادرم برسد كه قرار است چه بشود!به نظرم مادرم حيف شد!والبته به نظر خيلي ها!كسي كه در16،17سالگي با شش كلاس سواد(پدربزرگم بيشتر نگذاشت درس بخواند)قرآن واحكام و…..تدريس ميكرده شوهرش ميدهند و پدرم كه اين استعداد را به فجيع ترين حالت ممكن كشت! و الان مادرم دارد سعي ميكند حروف انگليسي را حفظ كند، كتاب هايي را كه مي خواند بعد از چند دقيقه از ياد ميبرد و…..

ميتوانم يكسري از كتاب هاي خاص را ازش امانت بگيرم، همان هايي كه روزي مادرم خوانده، دايي مادرم خوانده، دايي خودم خوانده و راستش را بخواهيد از اين افراد كه بگذريم كتاب هايي كه چهارتا گردن كلفت خوانده اند!!

از كجا رسيدم به كجا! بروم كپه مرگم را بگذارم!

Read Full Post »

وقتي براي اولين بار سرش را گذاشته بود روي سينه ام ومن داشتم سرش را نوازش ميكرد، يك لحظه نگاهمان به هم گره خورد، سرش را بالا آورد، لب هايمان يكديگر راتجربه كردند.

وقتي يكديگر را ميديدم، وقتي صورتمان به هم نزديك ميشد لب هايش را روي لب هايم ميگذاشت و باز آن حس شيرين….. وقتي هوس مي خوابيد، لب ها و متعاقبا صورت ها از هم فاصله ميگرفت، دهانم را ميبردم نزديك گوشش و به جاي جمله هاي عاشقانه ميگفتم: شيطون!

مدتي پيش مسيج داد: ((هيچ وقت فكر نميكردم دهنيه كسي را بخورم چه برسه به اينكه دهنم با دهن كسي …. حتي يادش هم شيرينه)).

بعدا كه داشتيم تلفني خاطراتمون را مرور ميكرديم بهم گفت: تو اون لحظات شيطون بهترين كلمه اي بود كه ميتونستي بهم بگي!

بيتاب اون لب هايي هستم كه يك رژ تقريبا بيرنگ رويش نشسته بود، وقتي جاي دنجي بوديم با زبونش خيسشون ميكرد تا ازون خشكي ناگهاني كه به خاطر كاري كه مي خواست چند لحظه ديگه انجام بده در بياد و بعد آروم ميگذاشت رو لبهام.

آخرين بار قبل از جدا شدنمون، محكم بغلش كردم، براي اولين بار من لبم را گذاشتم روي لب هاش، وقتي لب هامون از هم فاصله گرفتند، صورتش را بالا آوردم، تو چشمهاش نگاه كردم، دست راستش را گذاشتم رو لب هام، آروم دستش را برد طرف چشمهام و با پشت دستش اشكهام را پاك كرد و با اون دستش كه تو دستم بود اشك هاي روي گونه خودش را پاك كرد.

جز دفعه آخر وقتي لب هامون از هم جدا ميشد سرش را مينداخت پايين و براي اينكه مجبور نشه توچشمهام نگاه كنه سرش را تو سينه ام پنهون ميكرد و تا يكي دو دقيقه اصلا تو چشمهام نگاه نميكرد.

هنوز بهش نگفتم آخرين بار بعد از جداشدن لبهامون وقتي تو چشمش نگاه كردم چيزي نمونده بود قالب تهي كنم، هنوز بهش نگفتم وقتي چشماش را به اون شكل ديدم پاهام سست شده بود، هنوز بهش نگفتم چشماش با اون حالت لايق پرستيدنه!

———————————————————–

پ.ن: ميدونم اصلا بلد نيستم عاشقونه بنويسم و…. اما نميتونم اون لحظات را از جلوي چشمام كنار بزنم، لامصب هوسش افتاده روي دلم، اشك هام هم داغ داغ روي لپ هام دارن اسكي ميكنن، لعنت به اين دوري، لعنت به اين زندگي كه5ماه است من را از لب هاي عزيزترينم محروم كرده. لعنت به من، لعنت به من، لعنت به من.

Read Full Post »

گاهي اوقات اين نياز را به وضوح در خودت حس ميكني كه بايد به گذشته، از لحظه اي كه چشمانت را به روي اين دنياي مزخرف باز كرده اي تا همين چندلحظه ي قبل پشت پا بزني، بايد درخت وجودت را تكان بدهي و برگ هايي را كه فرو ميريزند زير پاهايت له كني، حتي بايد با دست هايت تعدادي از برگ ها را بچيني و همان بلايي را كه بر سر بقيه ي برگ ها آورده اي بر سر اين برگ ها نيز بياوري.

اما اين پشت پا زدن شرايطي را طلب ميكند، اول بايد آن شرايط را محيا كني و بعد به گذشته هاي دور و نزديكت پشت پا بزني وخودت را از لوس وجود خود ماضي ات پاك كني.

اگر بدون اين كه شرايط لازم را محيا كني پشت پا بزني به گذشته، به آينده ات نيز پشت پا زده اي، خودت را در وادي قرار ميدهي كه پيش رويت تا انتها در يك ظلمات محو است، تاريكي مطلق، و اگر به يك پرتگاه رسيدي گذشته اي نداري كه بخواهي برگردي، اينقدر در تاريكي غرق شده اي كه حتي نمي تواني بفهمي كه در پشت پاهايت پرتگاهي هولناك تر قرار دارد، ايضا چپ و راست و بعد چاره اي جز ايستادن در همان نقطه و درجا زدن نداري، فقط به اين اميد زنده اي كه يك چراغ به دستت برسد يا راهنمايي از راه برسد.

الان اين نياز را در خودم حس ميكنم كه بايد پشت پا بزنم، به همه چيز، اما شرايطش را ندارم، شرايطش را هم داشته باشم در اينكه توانايي پشت پا زدن به همه چيز را دارم يانه شك دارم.

دقيقا در نقطه اي قرار دارم كه نه راه پس دارم و نه راه پيش، در حال درجا زدن هستم، با آينده اي مبهم و گذشته اي هرچند تاريك اما مشخص!

چيزهاي ديگري را نيز حس ميكنم، اينكه خوره هايي از جنس خودم، خودم در گذشته و آينده و حال به جان روح و روانم افتاده اند، افسرده شده ام، كم حوصله و بي هدف شده ام، استرس سرتا پايم را فرا گرفته!

اين است حال و اوضاع يك ابله افسرده.

حالم از آدم ها به هم ميخورد! دوست داشتم حداقل در يك خلا زندگي ميكردم، جايي كه هوايي براي نفس كشيدن نبود! بعد از مدتي خفه ميشدي و به درك واصل! اما درجايي قرار دارم كه هوايش سنگين است و اين يعني كم كم، به آهستگي هر دم و بازدم در حال مردن هستم!

راستش را بخواهيد دوست داشتم يكي از آن دكترهاي قاتل كه بيمارانشان را از شر زندگي خلاص ميكردند به تورم ميخورد و بعد…….

اما مشكل اينجاست كه من چهارسال است به هيچ دكتري مراجعه نكرده ام!

Read Full Post »

به يك فروند داف خوشگل باچشم هاي سياه و مژه هاي بلند و پوست برنزه و 77نقطه عمل شده نيازمنديم!

جهت خرخند!!!

———————————

پ.ن:خرخند همان خنده خركي است! به نظرم اين موجودات از قيافه تخ*مي ا.ن هم خنده دارتر هستند!!

پ.ن: به قول دوستي : گربه دستش تو سوراخ نميرفت ميگفت موشش كو*نيه!!!

Read Full Post »

Older Posts »