Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2010

اعتياد

براي ماندن دليلي ميخواهم جز اعتياد!

يك نفر من را از جوي ها،زير پل و كلا كثافت خانه اين دنياي مجازي نجات دهد!

لطفا!

من و يك دنيا درد

من و يك دنيا درد

يك دنيا درد! يك دنيا بي همنفس! اصلا يك دنياco2!

لطفا من را به خودم برگردانيد!

Read Full Post »

چاشني شهوت

چاشني شهوت

Read Full Post »

heart whole

بعد از يك سال و نيم هممو ميبينيم.

ميگه ناراحت نشي ها، ولي خيلي داغون شدي! چرا اينقدر شونه هات افتاده؟ چرا كمرتو صاف نگه نميداري؟ چرا لبخند هميشگي ات نيست؟ چقدر پاي چشمات گود افتاده!

البته يك سري رفتارات ثابته! هنوزم وقتي داري با يك زن حرفي ميزني زمينو نگاه ميكني!

سرمو ميارم بالا،تو چشاش نگاه ميكنم، ناخودآگاه يك آه ميكشم، ميگم، يعني ميام بگم ولي نميتونم!

هنوزم خجالتي! خب حرف بزن ببينم وقتي حرف ميزني بازم سرخ ميشي و صدات ميلرزه!

ميگم: حالت خوبه؟  و….(!)

ميگه: چرا اينجوري شدي؟

–         بگذريم!

–         چرا خب؟

–         بيخيال!

–         هرجور راحتي!

–         خسته ام! خيلي!دلم ميخواهد برم، بميرم!

–         واسه همون موضوع!

–         اوهوم!

–         كاش كاري از دستم برات برميومد، ناراحت نباش درست ميشه!حتي بعد از20سال!

ورود يك مزاحم، حرف هايي كه ناتموم موند، نگاه گاه و بيگاه اون، مني كه سرم پايينه و چايي سردم را مز مزه ميكنم، افزايش تعداد مزاحمان و!

يعني هنوزم بعد از20سال درست ميشه؟

امروز صبح مسيج داده بود: رگ خواب اين دل تو دست تو بوده،ترك هاي قلبم شكست تو بوده.چرا مجتبي؟

نميدونم اينارو چرا نوشتم!

———————————-

پ.ن:مردد بودم اون قسمت مسيج را اضافه كنم يا نه!ديدم دليلي واسه اضافه نكردنش ندارم!

Read Full Post »

پيش نوشت: اين پست مربوط به يك سال و نيم پيش است كه گوشه اي از وبلاگ سابقم ثبت موقت شده بود و خاك ميخورد.

—————————

به خاطر اون نيمچه كتاب هاي فلسفي كه خونده بودم حسابي جوگير شده بودم و افتاده بودم رو دور بحث باهاش! يكي هم نبود بهم بگه اول درست حرف زدن را يادبگير بعدا در زمينه اي كه هيچ تبحري نداري بحث كن . قبل از عيد حسابي وقت كلاسش را ميگرفتم و سوال پيچش ميكردم، بچه ها همه راضي بودن. يكي دستش تو دماغش بود و يكي با گوشيش شطرنج بازي ميكرد و يكي هم هندزفري را تا ته اعماق(!) گوشش فرو كرده بود و آهنگ گوش ميداد. بقيه هم دستشون يا به چيز(!) خودشون بود يا به چيز كناريشون و خلاصه كسي كاري به كارشون نداشت، فقط واسه تنوع ميرفتن بيرون با دوست دختراشون 1ساعتي حرف ميزدن!! حالا كلا كلاس 1ساعت و نيم بود!!

اولين جلسه بعد از عيد بود و نسبتا نونوار شده بودم، البته همه ميشن!! به هرحال يك چيز عموميه، درست مثل جنب شدن!! همه ميشن، دير و زود داره ولي سوخت وسوز نه!!

نشسته بودم و داشتم از حضرت استاد سوال ميكردم. اونم روي وايت برد يك مشت چيز و شعر مينوشت و برميگشت و جوابم را ميداد. قبل از عيد تو صورتم نگاه ميكرد و جواب ميداد ولي ايندفعه روم به ديفال چشمش به يك جاي ما بود!!!

ما هم كه منظورش را نميفهميديم! يعني منظورش اينه سوال تخ*مي نكن؟!! يا اينكه يك بار ديگه ازم سوال كردي تخ*م هات را ميكشم، چميدونم!!

آدم از اوضاع خودش بهتر خبر داره، ميدونه چيزش لالاست يا مثل پرچم برافراشته!! منم وقتي دارم در مورد افلاطون ازش سوال ميكنم چيزم كه بلند نشده!! لالاست!!

نيم ساعتي از كلاس گذشته بود و من سوال ميكردم و استاد برميگشت به ميله پرچم ما نگاه ميكرد و جوابمون را ميداد! خودم به خودم شك كرده بودم، گفتم نكنه واقعا اين عنصر نامتعارف، چشم و گوشش باز شده، اونم سركلاس انديشه اسلامي!!!

يك نگاه بهش كردم. يا حضرت عباس!! اين چيه؟!! انگار يك بتري 1ونيم ليتري نوشابه زمزم(!) توي شلوارم بود!! اينقدر وضع فجيع بود كه هرچقدر بگم متوجه نميشيد!!

فشارش دادم، زرتي رفت تو!! ايندفعه انگار اصلا چيزي ندارم و دخترم!! وضع كه بدتر شد!دوباره بهش ور رفتم(به شلوارم) دوباره قلپ زد بالا!!! هي فشار ميدادم و تو و بيرونش ميكردم، استاد هم زل زده بود به من!!!

بلند شدم رفتم دستشويي، يك نگاه به سرتاپاي شلوار كردم، ديدم زيپش فجيع سفته و يك حالتيه كه وقتي ميشينم مثل كوه ميشه (مثل معادله درجه سوم!!!!يا خلاصه هرچيزي كه بتونين به اون شكل تصورش كنين) يك زيپ عجيبي بودها!!

همونجا شروع كردم نرم كردنش و اينقدر باهاش بازي كردم كه نگو(شلوارو ميگم)!! بعدش يك نگاه به ساعت كردم ديدم كلاس تموم شده!! رفتم ديدم جز كيف و كتابم هيچ كس(!) تو كلاس نيست!!

————————————

پ.ن: عيدتون مبارك. اگه لبخندي روي لبتون نشست، قسمتون ميدم به اشكايي كه الان دارم ميريزم، به صاحب اين شب و روزهاي عزيز براي يكي از عزيزانم حسابي دعا كنين. ممنون. بازم عيتون مبارك.

پ.ن: ممنون از ط عزيز. به خاطر اعتمادش، اين پست را فقط به خاطر ايشون تاييد كردم و اينكه خواسته بودن مثل قبل بنويسم. كاش نوشته هام و خودم از اين حالت ابله گونه خارج ميشدن، كاش بلد بودم بنويسم و مهمتر اينكه خوب بنويسم،اما من همينم متاسفانه. ط عزيز اميدوارم حداقل تونسته باشم يك لبخند را مهمون لباتون كنم.اميدوارم روزي برسه كه تو جاده ي بهاري زندگيتون قدم بزنين و بهار ديگه براتون رويا نباشه.

پ.ن: هربار اين پست را تاييد كردم وبلاگ فيتلر شد! دليل تعدد اين پست در گودر همين حذف و تغييرات و… است.منظور از رايانشاني همون ايميله.

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)


Read Full Post »

غلط كردم!

پيش نوشت: اون پست كه قرار بود بگذارم احتمالا پست بعدي است. اين پست صرفا جهت روشن شدن اذهان عمومي است!

پست لخت و پتي و چپكي را اصلا نبايد ميگذاشتم! به خاطر سوتفاهم هايي كه ايجاد شده و….. اعصابم خرده! از همه ي اون عزيزاني كه فكر كردن من بهشون توهين و… كردم معذرت مي خواهم، اميدوارم منو ببخشين! آدم عاقل ميفهمه چكار ميكنه و بعدا هم پشيمون نميشه اما امان از وقتي كه يك نفر عقلش……!

ميخواستم جو اين شهر و اون اتفاقاتي كه افتاده بود را كاملا توضيح بدم، اما ديدم گفتن من تاثيري نداره! اون توهيني هم كه من كردم صرفا نسبت به اون دونفر بود. مهم ترين دليل هم واسه گذاشتن اون پست،  قسمت آخر پست بود! ميخواستم بگم تو كشورهاي غربي هم با اين سطح آزادي، بيخيال! بگذريم.

بازم از دوستاني كه باعث رنجششون شدم معذرت مي خواهم.

زندگي لغزش گاه وبيگاه ذهن ابلهاني چون من از روي سقف فهم است!

قسمت نظرات اين پست را ميبندم، راستش دلم خيلي گرفت وقتي ديدم عزيزاني كه با من هم عقيده بودن نظر خصوصي دادن و مخالفان توي نظرات عمومي رسما بهم ايراد گرفتن! دوست داشتم جولان گاه من تو قسمت نظرات عمومي بود نه خصوصي ها!بگذريم!

بانو، يكي دوشبه همه چيز به هم ريخته! كاش هيچوقت تقسيم و جذر را ياد نميگرفتي!

پ.ن: گاهي نياز داري با يك غي همجنس حرف بزني، هميشه جاي خالي يك خواهر را احساس كردم، اما هيچوقت تا اين اندازه نبوده! دلم يك خواهر ميخواهد كه كنارم بشينه، دستامو بگيره و من همه چيزو براش بگم، ئاسم مهم نيست بهم حق بده يانه،نظرش در قبال من و يا حرفم چي باشه و…… فقط ميخواهم حضورشو احساس كنم، دستاي گرمشو، نگاه هاشو، شايدم شيطنت هاشو! نميدونم! خيلي ها بهم گفتن جاي خواهرتم، اما وقتي خرشون از پل گذشت و من رسم برداري را به جا آوردمن اونها هم منو فرستادن تو زباله دوني خاطراتشون! الان حداقل من بايد 5تا خواهر داشته باشم اما افسوس كه 5تا شماره دارم كه حوصله شنيدن صدامو ندارن!

Read Full Post »

پيش نوشت: هركس تونست حدس بزنه كدوم يك از اين امضا ها در اين پست محسن، امضاي منه يك جايزه پيش من داره! خوشمزه گي قضيه اينجاست كه تو همين پستم يك راهنمايي بزرگ باي پيدا كردن اين امضا هست!(فرصت مسابقه تموم شد اما اظهار نظر آزاده!).

——————————–

خانم زيبا و خوش اخلاق شاغل در داروخانه كيوان، بابت اون پنجاه تومني كه بهم دادين ممنونتونم! چندجا رفته بودم كه وزنه نداشت،اونجا هم كه داشت من پول خرد نداشتم كه شما لطف كردي وگرنه ميومدم خونه و ديگه هم براي وزن كردن خودم از خونه خارج نميشدم و اين مسابقه تا حداقل يك سال ديگه ادامه داشت!

چهره سمپاتيك و دوست داشتنيتون به اين زودي ها از ذهنم خارج نميشه!

و اما برسيم به جواب مسابقه!وزن بنده 55كيلوگرم!تقريبا 5ونيم كيلو از وزنم نرمالم پايين ترم! بعد از اون اتفاق توي تابستون، كم شدن وزنم از حدود65 كيلو و ثابت موندنش چيز خارج از تصوري برام نبود!

بگذريم! شايد يك روز گفتم چي شد! اوج بي كسي و تنهايي، درب و داغون، فقط خوردن آب و چايي،اونوقت ميومدم تو اين خراب شده جفتك ميپروندم! بگذريم!

هيچكس نتونست درست جواب بده و ما قمبلانمان را دستي بهش نميزنيم و لنگ و پاچه را هم براي ادامه جفتك پر انيمان در اين خراب آباد ذخيره(!) ميكنيم!

واما همه ي اين پست ها، به اضافه پست بعدي، دليلي مستتر در بطن خود داشت كه شايد با پست بعدي همه چيز روشن شود!

—————————–

کدامین ابلیس
تو را
این چنین
به گفتن نه
وسوسه می کند؟
یا اگر خود فرشته ای ست
از دام کدام اهرمن ات
بدین گونه
هشدار می دهد؟
تردیدی ست این؟
یا خود
گام صدای بازپسین قدم هاست
که غربت را به جانب زادگاه آشنایی
فرود می آیی؟

——————————

پ.ن: دوستش دارم


نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

هيئت راي گيري وبله طي دومين اطلاعيه ي خود از تمامي مردم فيلتر پرور وبلاگستان تشكر نموده و براي رفاه حال آن دسته از عزيزاني كه هنوز موفق به دادن راي نشده اند، فرصتي را تا پايان امشب و يا شايد فردا شب(!)در نظرگرفته است تا اين عزيزان نيز بتوانند به وظيفه ي ملي مذهبي خود به نحو اكمل بپردازند!

همچنين آن دسته از عزيزاني كه در ستاد راي گيري هستند و هنوز موفق به دادن راي نشده اند نگران نباشند كه چاره آن ها پيش ماست! تا شما ها هستيد گه ميخورن از ستادها خارج بشن!

همچنين شوراي تشخيص مصلحت وبلاگ طي بيانيه اي اعلام كرد كه نتايج مثل بعضي جا ها(!)از پيش تعيين نشده است و تا پايان زمان راي گيري هي نتيجه اي مشخص نميشود!

ترجمه سطر بالا: هنوز فرصت نكردم برم روي وزنه! شايد يكي از دلايلش گشادي باشد!من حيث المجموع تا من نرفته ام روي وزنه شما راي بدهيد!

Read Full Post »

Older Posts »