Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطرات18+’ Category

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Advertisements

Read Full Post »

پيش نويس: چقدر دوستان گفت حرف بد نزن فلفل دهنت ميكنن!!!ديدي آخرش كر-دن؟آي كر-دن!!!يعني آي سوخت لامصب!!! اميدوارم ديگه اين مشكل پيش نياد و ما يا قسمت نظرات را فيتلر(!)نكنند!اگه باز هم مشكلي بود ديگه تقصير من نيست!! اگه همون اول مامانم ميزد تو دهنم و ادبم ميكرد اينجور نميشدم!!!كه هرچه ميكشم آن آشنا كرد!!! از دوستاني كه به خاطر حذف پست نظراتشان پاك شد معذرت مي خواهم.

——————————————–

به خاطر اون نيمچه كتاب هاي فلسفي كه خونده بودم چنان جوگير شده بودم و افتاده بودم رو دور بحث باهاش!! يكي هم نبود بهم بگه اول درست حرف زدن را يادبگير بعدا در زمينه اي كه هيچ تبحري نداري بحث كن!! خلاصه قبل از عيد حسابي وقت كلاسش را ميگرفتم و سوال پيچش ميكردم!! بچه ها همه راضي!! يكي دستش تو دماغش بود و يكي با گوشيش شطرنج بازي ميكرد و يكي هم هندزفري را تا ته اعماق(!) گوشش فرو كرده بود و آهنگ گوش ميداد. بقيه هم دستشون يا به چيز(!) خودشون بود يا به چيز كناريشون و خلاصه كسي كاري به كاريشون نداشت، فقط واسه تنوع ميرفتن بيرون با دوست دختراشون 1ساعتي حرف ميزدن!! حالا كلا كلاس 1ساعت و نيم بود!!

بعد از عيد نسبتا نونوار شده بودم، البته همه ميشن!! به هرحال يك چيز عموميه، درست مثل جنب شدن!! همه ميشن، دير و زود داره ولي سوخت وسوز نه!!

نشسته بودم و داشتم از حضرت استاد سوال ميكردم. اونم روي وايت برد يك مشت چيز و شعر مينوشت و برميگشت و جوابم را ميداد. قبل از عيد تو صورتم نگاه ميكرد و جواب ميداد ولي ايندفعه روم به ديفال چشمش به يك جاي ما بود!!!

ما هم كه منظورش را نميفهميديم!! يعني منظورش اينه سوال تخ*مي نكن؟!! يا اينكه يك بار ديگه ازم سوال كردي تخ-م هات را ميكشم، چميدونم!! آدم از اوضاع خودش بهتر خبر داره، ميدونه چيزش لالاست يا مثل پرچم برافراشته!! منم وقتي دارم در مورد افلاطون ازش سوال ميكنم چيزم كه بلند نشده!! لالاست!!

نيم ساعتي از كلاس گذشته بود و من سوال ميكردم و استاد برميگشت به ميله پرچم ما نگاه ميكرد و جوابمون را ميداد!! خودم به خودم شك كرده بودم!! گفتم نكنه واقعا اين عنصر نامتعارف، چشم و گوشش باز شده، اونم سركلاس انديشه اسلامي!!!

يك نگاه بهش كردم. يا حضرت عباس!! اين چيه؟!! انگار يك بتري 1ونيم ليتري نوشابه زمزم(!) توي شلو-ارم بود!! اينقدر وضع فجيع بود كه هرچقدر بگم متوجه نميشيد!!

فشارش دادم، زرتي رفت تو!! ايندفعه انگار اصلا چيزي ندارم و دخترم!! دوباره بهش ور رفتم(به شلوارم) دوباره قلپ زد بالا!!! هي فشار ميدادم و تو و بير-ونش ميكردم، استاد هم زل زده بود به من!!!

بلند شدم رفتم دستشويي، يك نگاه به سرتاپاي شلوار كردم، ديدم زيپش فجيع سفته و وقتي ميشينم مثل كوه ميشه (مثل معادله درجه سوم!!!!يا خلاصه هرچيزي كه بتونين به اون شكل تصورش كنين) يك زيپ عجيبي بودها!! همونجا شروع كردم نرم كردنش و اينقدر باهاش بازي كردم كه نگو(شلوارو ميگم)!! بعدش يك نگاه به ساعت كردم ديدم كلاس تموم شده!! رفتم ديدم جز كيف و كتابم هيچ كس(!) تو كلاس نيست!! اونروز ديگه كلاس نداشتم، اومدم خونه، به مامانم گفتم زيپ اين شلوارم را عوض كنيد! گفت مگه چشه؟

خدايا، بگم چشه؟ برداشتم با انبردست زيپ را خراب كردم و گفتم خراب شده!! خلاصه زيپش عوض شد و وضع شلوار روبه بهبود!!! ولي با اينكه شلوار پارچه ايه گاهي اوقات يكجوراييه!!

—————————————————-

پ.ن: امسال هم رفتم يك شلوار دقيقا همرنگ و هم مدلش خريدم وايندفعه فقط حواسم به زيپ شلوار بود!

پ.ن: دلم براي گذشته ها، براي بچگي هايم در اين دنياي مجازي،براي كدخدا و مجتبي و داروگ و ويدا و نظراتشان تنگ شده است!!وقتي پست هاي قديمي را مي خوانم از بچگي خودم خنده ام ميگيرد و شرمنده دوستاني مي شوم كه صبورانه من را تحمل كردند!راستش را بخواهيد دلم نظرات كدخدا را مي خواهد!

اگه مشكلي بودبه خاطر اون نيمچه كتاب هاي فلسفي كه خونده بودم چنان جوگير شده بودم و افتاده بودم رو دور بحث باهاش!! يكي هم نبود بهم بگه اول درست حرف زدن را يادبگير بعدا در زمينه اي كه هيچ تبحري نداري بحث كن!! خلاصه قبل از عيد حسابي وقت كلاسش را ميگرفتم و سوال پيچش ميكردم!! بچه ها همه راضي!! يكي دستش تو دماغش بود و يكي با گوشيش شطرنج بازي ميكرد و يكي هم هندزفري را تا ته اعماق(!) گوشش فرو كرده بود و آهنگ گوش ميداد. بقيه هم دستشون يا به چيز(!) خودشون بود يا به چيز كناريشون و خلاصه كسي كاري به كاريشون نداشت، فقط واسه تنوع ميرفتن بيرون با دوست دختراشون 1ساعتي حرف ميزدن!! حالا كلا كلاس 1ساعت و نيم بود!!

بعد از عيد نسبتا نونوار شده بودم، البته همه ميشن!! به هرحال يك چيز عموميه، درست مثل جنب شدن!! همه ميشن، دير و زود داره ولي سوخت وسوز نه!!

نشسته بودم و داشتم از حضرت استاد سوال ميكردم. اونم روي وايت برد يك مشت چيز و شعر مينوشت و برميگشت و جوابم را ميداد. قبل از عيد تو صورتم نگاه ميكرد و جواب ميداد ولي ايندفعه روم به ديفال چشمش به يك جاي ما بود!!!

ما هم كه منظورش را نميفهميديم!! يعني منظورش اينه سوال تخ*مي نكن؟!! يا اينكه يك بار ديگه ازم سوال كردي تخم هات را ميكشم، چميدونم!! آدم از اوضاع خودش بهتر خبر داره، ميدونه چيزش لالاست يا مثل پرچم برافراشته!! منم وقتي دارم در مورد افلاطون ازش سوال ميكنم چيزم كه بلند نشده!! لالاست!!

نيم ساعتي از كلاس گذشته بود و من سوال ميكردم و استاد برميگشت به ميله پرچم ما نگاه ميكرد و جوابمون را ميداد!! خودم به خودم شك كرده بودم!! گفتم نكنه واقعا اين عنصر نامتعارف، چشم و گوشش باز شده، اونم سركلاس انديشه اسلامي!!!

يك نگاه بهش كردم. يا حضرت عباس!! اين چيه؟!! انگار يك بتري 1ونيم ليتري نوشابه زمزم(!) توي شلوارم بود!! اينقدر وضع فجيع بود كه هرچقدر بگم متوجه نميشيد!!

فشارش دادم، زرتي رفت تو!! ايندفعه انگار اصلا چيزي ندارم و دخترم!! دوباره بهش ور رفتم(به شلوارم) دوباره قلپ زد بالا!!! هي فشار ميدادم و تو و بيرونش ميكردم، استاد هم زل زده بود به من!!!

بلند شدم رفتم دستشويي، يك نگاه به سرتاپاي شلوار كردم، ديدم زيپش فجيع سفته و وقتي ميشينم مثل كوه ميشه (مثل معادله درجه سوم!!!!يا خلاصه هرچيزي كه بتونين به اون شكل تصورش كنين) يك زيپ عجيبي بودها!! همونجا شروع كردم نرم كردنش و اينقدر باهاش بازي كردم كه نگو(شلوارو ميگم)!! بعدش يك نگاه به ساعت كردم ديدم كلاس تموم شده!! رفتم ديدم جز كيف و كتابم هيچ كس(!) تو كلاس نيست!! اونروز ديگه كلاس نداشتم، اومدم خونه، به مامانم گفتم زيپ اين شلوارم را عوض كنيد! گفت مگه چشه؟

خدايا، بگم چشه؟ برداشتم با انبردست زيپ را خراب كردم و گفتم خراب شده!! خلاصه زيپش عوض شد و وضع شلوار روبه بهبود!!! ولي با اينكه شلوار پارچه ايه گاهي اوقات يكجوراييه!!

—————————————————-

پ.ن: امسال هم رفتم يك شلوار دقيقا همرنگ و هم مدلش خريدم وايندفعه فقط حواسم به زيپ شلوار بود!

Read Full Post »