Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطره’ Category

منتظر زنگ دخترك بودم و به خاطر همين به صفحه ي گوشيم نگاه نكردم و جواب دادم.

وقتي صدا را شنيدم يك نگاه كردم به صفحه گوشي و فهميدم بله! گل پسري بود به نام آلن.

نميدونم جا خوردم، ترسيدم، تعجب كردم كه يك لرزش كوچيك تو بدنم حس كردم و يكم هم عرق كردم، نخير عاشق نشدم! ولي خب اصلا انتظار نداشتم!

به رسم هميشگي كه موقع صحبت كردن با تلفن راه ميرم(!)شروع كردم قدم زدن تو اتاقم. نميدونم چي تو صداي اين پسربود كه برخلاف اولين ارتباط تلفني كه بابقيه دوستان مجازي برقرار كرده بودم(والبته زياد نبودن) و يكم مضطرب بودم، اينبار آرامش داشتم.

مني كه خيلي دير يخم آب ميشه به طرفه العيني خودموني شدم، خيلي باهاش راحت بودم و راحت حرفامو ميزدم كه براي خودم جاي تعجب داره!

تازه صحبت هامون گل انداخته بود كه مخابرات محترم مكالمه ما را قطع نمودن! دقيقا سر 50دقيقه! اما مگه ما از رو رفتيم؟ نخير! خلاصه گمون كنم قريب يك ساعت و نيم باهم صحبت كرديم و واقعا لذت بردم.

گاهي اوقات وقتي بيشتر از 2دقيقه با دوستي حرف ميزنم ميرسيم به خب چه خبر؟ هواشناسي! و….اما با آلن ميتونستم ساعت ها حرف بزنم بدون اينكه توي ذهنم به زور دنبال مسئله اي براي حرف زدن بگردم.

راست ميگفت، اين قريب به دوسال دوستي، وبلاگ خوني و به كل ارتباط مجازي چنين مكالمه اي هم ميطلبيد.

بازم ميتونستيم حرف بزنيم اما مادر محترم همون اول مكالمه اومده بودن و بامن كار داشتن و وقتي ديدن دارم صحبت ميكنم رفتن و10دقيقه بعدش اومدن! خلاصه اين 10دقيقه ها اينقدر تكرار شد كه حالت چهره شون از آلارم و… گذشته بود! از اون طرف هم خواهرزاده هاي شيطون آلن انتظار ميكشيدن تا اين دايي خوش صحبتشون از شر ابله خلاص بشه!

راستش تا نيم ساعتي هنوز تو شك بودم! باور كنين اگر اين مكالمه را به عنوان هديه تولد حساب كنيم، هديه تولد 10برابر از حس تولد و…. بهم مزه داد. بي تعارف ميگم.

واعتراف ميكنم هنوزم ذوق زده هستم!

اما چندتا نكته! آلن تكيه كلام «ميدوني» منو دزديده كه از همين تريبون بهش اعلام ميكنم خودش با زبون خوش پس بده وگرنه با آجان ميام سراغش!!

نكته ديگه اينكه بنده جز عناصر ذكور متوسط القد(!) هستم الحمدالله! عكس ها كش اومده احتمالا! وگرنه من قد بلندنيستم! گفتم بقيه دوستان مثل آلن در اشتباه نباشن.

و آلن جون شرمنده بابت اون خنده هام! دست خودم نبود! الان هم كه دوباره يادم مياد چطور پسردايي گرامي شيرجه زد(!) غرق خنده ميشم!!

و اينكه تاحالا كسي اينقدر جلوي خودم ازم تعريف نكرده بود! از اونجايي كه من كلا خيلي متشخص و تعريفي هستم(اعتماد به نفسو داري؟) خيلي ازم تعريف ميكنن اما بيشتر جلوي پدر و مادرم كه بعدا مامان به گوشم ميرسونه! ولي خب يك نفر به خودم بگه، راستش يك چيزي از قند تو دل آب كردن و…گذشته بود. هرچند بيشتر نظر لطف آلن و ديد مثبت و كلا همه اش برميگشت به خوبي ها و قلم زيباي خودش ولي خب منم آدمم!! خركيف ميشم يك نفر ازم تعريف كنه!

اين پست را نوشتم تا يك روز اگه دوباره هوس كردم آرشيوم را مرور كنم و رسيدم به اين خاطره، باز پربشم از حس شيرين يك مكالمه فوق العاده، طعم شيرين يك هديه زيبا، حرف هاي زيباتر يك دوست، خنده هاي بي بهونه و كلي لذت ديگه.

آلن واقعا ممنونم.

Read Full Post »

ديشب جايي بودم كه آلن مسيج داد تو مسابقه كيامهر شركت كردي؟ من هم بي خبر ازهمه جا گفتم فردا ميرم كه گفت تا ساعت 8بيشتر وقت نداري. دست به دامن لپ تاپ يكي ازبچه ها شدم و تنها عكس قديمي كه توگوشيم داشتم را فرستادم.

راستش تنها دليلي كه شركت كردم فقط به خاطر آلن بود اما امروزصبح(ساعت چهار)وقتي پرونده درس را بستم و خواستم بخوابم رفتم يك نگاهي به مسابقه كردم وپرشدم از حس هاي خوب و شيرين. راستش تو اين قضيه حس هاي شيرين، بيشتر ازاينكه مديون كيامهر باشم مديون آلنم.ممنون آلن جان.

اما امشب كه داشتم دوباره عكس ها رانگاه ميكردم دلم واسه حدود1سال ونيم پيش و يك سري ازبچه ها تنگ شد فجيع! بدجور دلم هواشونو كرده، هوس كردم چندتايي عكس از اون روزا بگذارم و بفرستم جز دسته عكاسخانه آقاي لوچ كه توي اين وبلاگ هم برام ثبت بشه.

واسه اونهايي كه نميدونن من كدومم!! : ساعت با بك گراند سفيد.

من: پيراهن سفيد.

لباس سفيد اون پشت مشت(!)ها

———————————

پ.ن: يك بازي قشنگ وبلاگي مدت هاست جرقه اش در ذهنم خورده، شبيهش را تا حالا خودم نديدم،منتظرم يكم وبلاگستان از اين جو برگذاري بازي ها بياد بيرون.

پ.ن: از سيو و كپي كردن عكس ها لطفا خودداري كنيد.براي ديدن عكس ها در سايز اصلي روي عكس ها كليك كنيد.

پ.ن: ممنون ميشم ستاره هاي پايين هرپست را ازياد نبريد.

پ.ن: اين بازي كيامهر منو يادقضيه معروف چماق و هويج انداخت! اول هويج(يعني عكس بچگي هامو)نشون دادم حالا كه ملت اومدن جلو چماقمو درآوردم(عكس فعلي ام!). 🙂

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)



Read Full Post »

پيش نوشت: برخلاف پستهاي قبل، خواندن اين پست را توصيه ميكنم.

————————–

امروز عصر يك دستگاه بانوي محترم با ما تماس گرفتند و فرمودند بنده، يعني آقا غلام(!) شماره خود را روي يك عدد تير چراق برق نوشته ام! فك كن!

قبل از اينكه قطع كنم، خواست يك سوال بپرسد و اين يك سوال شد مسابقه 20سوالي! از سن و محل تولد و زندگي و… پرسيد تا قضيه ي تاهل يا تجرد بنده! بعد هم كه خواستم قطع كنم گفت قصدش خير است و همانا قصد ازدواج دارد! و خداي نكرده من فكر نكنم او از آن دخترهاست! كه اگر فكر كنم الهي به حق پنش تن شومبولم جيز شود و ماتحتم اوخ شود و به عزاي خواهرم بنشينم و…..

باري! اينها كه همه اش چيز و شعر است و روزانه من و توي نوعي با 10تايشان سر و كله ميزنيم! اما اينكه بنده، شاغلام! يا غلام شيش لول بند، يا چميدونم بروسلي، شماره ايرانسلي كه فقط حواريون دارند كه جمعا10 نفر هم نميشوند را روي تير چراق برق بنويسم جاي حرف دارد! البته احتمال دارد وقتي رفته بودم مهتاج خانوم را از چنگ خشايار و بهروز خالي بند نجات دهم هوس كردم مثل زورو از خودم علامتي به جا بگذارم و همانا علامتم شماره محرمانه ام است! اگر ديديد علامت ميتي كومون هم گم شده كار بنده بوده كه خواسته ام احترام بگذارين و بعد كارتان را…….! البته در عصر اسپايدر من و بت من و كوفت من و زهرمار من، غلام شيش لول بند و كلينت ايست وود شدن و….. نوبري است براي خودش!

باري! همه ي اينها چرت است! مهم اين است، وقتي قضيه را به دخترك* گفتم سعي ميكرد خودش را بيخيال نشان دهد، لارج نشان دهد،انگار نه انگار كه اتفاق خاصي افتاده، در حالي كه صدايش به وضوح ميلرزيد و حسادت را از بين تك تك كلمات گفته و ناگفته اش ميشد كشف كرد، بعد هم كه رسما رفت توي لك!

خدا ميداند چقدر صدايش جذاب ميشود وقتي اينطور ميلرزد و حسادت را ميتواني از بين تك تك كلماتش بچشي! توي لك رفتنش هم عطر و بوي خاصي دارد!

دقيقا يادم نمي آيد كي بود، با مجيد در مورد همين خصوصيت خانم ها كلي حرف زده بوديم، ياد آن روزها هم به خير!

حرفم اين بود: خدا ميداند چقدر خانم ها در چنين شرايطي دوست داشتني ميشوند، رفتارشان درست مثل شاه صفحه ي شطرنج ميشود كه مات شده است! تمام دخترانگي(زنانگي)هايشان بارز ميشود، همه ي احساساتشان در صدا و چهره شان جمع ميشود، گمگشتگي و سرگشتگيشان كه جاي خود دارد.

در چنين شرايطي جادوي كلمات عاشقانه ما مردها، كم كم آن ها را آرام ميكند، سعي ميكنند به خودشان مسلط شوند و اين اصرار به تسلط بر رفتار و گفتارشان تاثير محسوسي ميگذارد. آنوقت ميتواني ميزان عشق و علاقه يك دختر(يا زن) را نسبت به خودت در ذهن و كلام و صورت و نگاهش ببيني!

جدا دختران و زنان موجوداتي هستند كه لياقت پرستش را دارند! بيراه نيست كه بعد از خدا، مامردها بنده و مطيع اين دلبركان زلفين سياه چشم ميگون نازك دل سرو قد شيرين سخن هستيم!

البته من كه شخصا فقط عاشق و مخلص و چاكر و نوكر و بنده ويرژيل هستم، وگرنه:

نه هركه چهره برافروخت دلبري داند          نه هركه آينه سازد سكندري داند

وباز هم به قول خود حضرت اجل در همان غزل:

هزارنكته باريكتر ز مو اينجاست         نه هركه سر بتراشد قلندري داند

* منظورم ويرژيل است. مدتي است ((دخترك)) يا ((دخترم)) صدايش ميزنم و او هم از اين دو لفظ استقبال شاياني كرده.

—————————–

پ.ن: اگه مجيد مايله ازش مي خواهم پستي در همين مورد بنويسه، نظرات اون صائب تره.

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه(ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

به احترام امروز و امشب كامنتدوني اين پست بسته است! اينو نوشتم واسه دل خودم! دوستان اگه حوصله ي خوندن دارين برين پست قبل را بخونين!

————

از ساعت 12ونيم تا4ونيم با حميد بودم. وقتي رفت غم عالم نشست تو دلم. دلم يك دنيا گريه ميخواست!

امشب وقتي اين پست محسن را خوندم ديگه طاقتمو از دست دادم و زدم زير گريه!

بعدش هم كامنتاي دوست داشتني مجيد را كه خوندم!

امروز چه روز عجيبي بود! يك روز تلخ و شيرين. روزي كه هم بوي جدايي ميداد و هم بوي پايان دلتنگي!

امروز بوي حميد مستم كرد، ريش هاي پروفسوري مسخره اش خنده را رو لبهام گذاشت. وقتي سوار تاكسي شد و رفت كه بره شهرش، فقط بوي نابش توي دست هام به يادگاري موند.

غم محسن، نامه ي قشنگش، اشك را مهمون چشمهام كرد و كامنت هاي خصوصي مجيد بوي ناب حس هاي ناب ترم نسبت به دوستان ناديده را در وجودم متصاعد كرد.

امروز هواي زندگيم مست بود لامصب!

—————

پيش بيا!پيش بيا!پيشتر!

تا كه بگويم غم دل بيشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

اي تو به من از خود من خويشتر

دوست تر از آنكه بگويم چقدر

بيشتر از بيشتر از بيشتر

قيصر عزيزم

Read Full Post »

من كه مشخصم! حاج برادر هم ايضا و هكذا!! اما فتنه گاه همانطور كه از نامش مشخص است محل فتنه است كه گاه و بيگاه مي شود!باز فتنه مشخص است اما گاه كه دو حرف اولش نيازي به توضيح ندارد!!

بين علماي دهر و دانشمندان بحر و عاشقان نهر هيچگونه اختلافي نيست و همه متفق القول مي گويند پسود»ييدن» هدفمندسازي شده مثل يارانه!!! اما»ه» گاه باعث اختلافاتي بين حضرات گرديده! عده اي آن را از عوامل استكبارجهاني و امپرياليسم غربي ميدانند! عده اي هم معتقدند كه اين حرف از عوامل فتنه نشات گرفته و بوهاي خاصي ميدهد، هرچند به خدا نويسنده اين سطور چند دقيقه پيش دستشويي بوده و هيچ بويي از خود متصاعد نكرده است!! عده اي هم معتقدند»ه» هنوز گذرش به قزوين نيفتاده وگرنه حداقل ميشد»0″يا عناصري از اين دست!!

البته در خصوص»فتنه گاه» ميشد به قسمتي از تهران اشاره كرد كه يك مشت مزدور مواجب بگير بي تربيت خودفروخته غرب زده خاله زنكي(!)به اغتشاش پرداختند و به عفت و عصمت و….اين ممكلكت تجاوز كردند و شيريني حضور 80و اندي درصدي را بر مردم تلخ كردند! البته خود اندي گفته كه اصلا راي نداده و شجريان و ناظري بوده اند، اما ما ميگوييم خر خودتي!!! بچه خوبي باش و اعتراف كن وگرنه ميبريمت كهريزك و از عقب به راه راست هدايتت ميكنيم!!

باري! ما تابستان سال گذشته براي مسابقات قرآني، فرهنگي و هنري دانشكده ها و آموزشكده هاي فني سطح كشور چند روزي در اين شهر بوديم! بنده به عنوان وبلاگ نويس برتر(!) دانشكده خودمان موظف به افتخارآفريني بودم!! البته ازشما چه پنهان كه ما از افتخار آفريدن فقط فعل ريدن را صرف كرديم!!!

بنده را در اين سفر معاون فرهنگي و يك نقاش(پژمان يا پژي خوش خند) و يك خطاط(قادري جيگر) و مقاديرمتنابهي حاج برادر در زمينه هاي قرائت و حفظ قرآن و نهج البلاغه و….همراهي ميكردند!صلوااات!

در ابتدا كه ما هيچ يك را نميشناختيم! اما پدر و مادرم كه براي بدرقه ام آمده بودند و ميگفتند برو افتخار بيافرين، برو كه چند روزي از شرت در امان باشيم، برو يك غلطي بكن و چهره ماندگار بشو(!) و برنگرد تا ما يك عمر راحت زندگي كنيم(!) پدر يكي از بچه ها(خطاط جيگر!) را شناختند و پدرها همديگر را درآغوش گرفتند تنگ تنگ!!!گشادبازي توخانواده هاي هيچ كدوم از ما مرسوم نبود تا اينكه من و جيگر به دنيا اومديم!!

از مادرم كه جويا شدم فرمودند پدر جيگر جز جانبازان غيور است و پدر و چند برادر و دايي وعمو خلاصه تا 10نسل قبل و 10نسل بعدش(!) را به جبهه فرستاده و شهيد تحويلشان گرفته و يكجورايي طرف همرزم پدرم بوده است! مادر خطاط هم از دوستان گرمابه و گلستان مادرم است كه در دوران انقلاب  دوشادوش هم در تظاهرات مرگ بر شاه ميگفته اند!! بقيه هم كه هيچكس پدرانشان را نميشناخت اما خودشان ماشاالله به ريش و دكمه تا ته بسته!!!

همان اول سفر گفتم خداوندا من را بيامرز و قرين رحمت گردان! با اين اوضاع خانواده مطمئن بود به هدف والاي خودميرسيد و از شر يك عامل فتنه و يك كله سبز(!)اصلاح طلب راحت ميشود!كه مرگ برضدولايت فقيه!!! البته پژي در اصفهان به ما ملحق شد!

اين داستان ادامه دارد…….

ناگفته نماند عكس زياد داريم و ميگذاريم برايتان!! به هرحال نبايد كه فقط خواند!! اگر باجنبه باشيد كليپ هايي هم كه پر كرديم و سوسك اعظمي كه درچاي انداختيم و…. هم برايتان ميگذاريم……

Read Full Post »

وقتي براي اولين بار سرش را گذاشته بود روي سينه ام ومن داشتم سرش را نوازش ميكرد، يك لحظه نگاهمان به هم گره خورد، سرش را بالا آورد، لب هايمان يكديگر راتجربه كردند.

وقتي يكديگر را ميديدم، وقتي صورتمان به هم نزديك ميشد لب هايش را روي لب هايم ميگذاشت و باز آن حس شيرين….. وقتي هوس مي خوابيد، لب ها و متعاقبا صورت ها از هم فاصله ميگرفت، دهانم را ميبردم نزديك گوشش و به جاي جمله هاي عاشقانه ميگفتم: شيطون!

مدتي پيش مسيج داد: ((هيچ وقت فكر نميكردم دهنيه كسي را بخورم چه برسه به اينكه دهنم با دهن كسي …. حتي يادش هم شيرينه)).

بعدا كه داشتيم تلفني خاطراتمون را مرور ميكرديم بهم گفت: تو اون لحظات شيطون بهترين كلمه اي بود كه ميتونستي بهم بگي!

بيتاب اون لب هايي هستم كه يك رژ تقريبا بيرنگ رويش نشسته بود، وقتي جاي دنجي بوديم با زبونش خيسشون ميكرد تا ازون خشكي ناگهاني كه به خاطر كاري كه مي خواست چند لحظه ديگه انجام بده در بياد و بعد آروم ميگذاشت رو لبهام.

آخرين بار قبل از جدا شدنمون، محكم بغلش كردم، براي اولين بار من لبم را گذاشتم روي لب هاش، وقتي لب هامون از هم فاصله گرفتند، صورتش را بالا آوردم، تو چشمهاش نگاه كردم، دست راستش را گذاشتم رو لب هام، آروم دستش را برد طرف چشمهام و با پشت دستش اشكهام را پاك كرد و با اون دستش كه تو دستم بود اشك هاي روي گونه خودش را پاك كرد.

جز دفعه آخر وقتي لب هامون از هم جدا ميشد سرش را مينداخت پايين و براي اينكه مجبور نشه توچشمهام نگاه كنه سرش را تو سينه ام پنهون ميكرد و تا يكي دو دقيقه اصلا تو چشمهام نگاه نميكرد.

هنوز بهش نگفتم آخرين بار بعد از جداشدن لبهامون وقتي تو چشمش نگاه كردم چيزي نمونده بود قالب تهي كنم، هنوز بهش نگفتم وقتي چشماش را به اون شكل ديدم پاهام سست شده بود، هنوز بهش نگفتم چشماش با اون حالت لايق پرستيدنه!

———————————————————–

پ.ن: ميدونم اصلا بلد نيستم عاشقونه بنويسم و…. اما نميتونم اون لحظات را از جلوي چشمام كنار بزنم، لامصب هوسش افتاده روي دلم، اشك هام هم داغ داغ روي لپ هام دارن اسكي ميكنن، لعنت به اين دوري، لعنت به اين زندگي كه5ماه است من را از لب هاي عزيزترينم محروم كرده. لعنت به من، لعنت به من، لعنت به من.

Read Full Post »

خاله زنگ زد خونه و گفت ني ني بدجور بيتابي ميكنه و دست تنها خسته شده است و بچه ها يكيشون بياد كمكم. داداشم كه امتحان داشت، پس من مامور شدم.

تبش پايين اومده بود ولي فسقلي از بغل خاله ام پايين نميومد و بنده خدا را مجبور كرده بود رژه بره! كافي بود خاله ام يك لحظه صبر كنه تا ني ني جيغ بنفش بكشه و بساط گريه اش به راه باشه!!

كم كم حالش بهتر شد و شروع كرد دويدن و…..من و خاله ام با چشماي چهارتا شده، كه اين فسقلي تا دو دقيقه پيش از زور تب چه دهني از ما سرويس كرده بود و الان….

داشتم با خاله صحبت ميكردم كه ني ني مثل جت اومد سمت من!! يكي نيست بهش بگه مرد حسابي اول راه رفتن را يادبگير بعدا تمرين دوي سرعت بكن!

جلوي پاي من پاهاش تو هم پيچيد و تالاپي افتاد روي پاهاي من!

يك چيزي گفت: جرررررررررررررررر

ني ني بلند شد، خنديد و دوباره بساط دو! دنبال اين بودم ببينم كجاي شلوار ني ني پاره شده كه ديدم خاله خنده اش گرفته! گفت جانم؟ گفت: شلوارت!!! اي داد بيداد!!! خشتك شلوار من بخت برگشته بود كه جر خورده بود!!!

خاله هم دويد دنبال بچه اش و بغلش كرد و هي قربون صدقه اش ميرفت و ميخنديد!!!

خاله جون، اگه پسرت جاي خشتك يك جاي ديگه ي ما را جر داده بود چيكار ميكردي!!!!

پ.ن: اين است آثار جرم اين عنصر خودفروخته!!! كلا خريدار خيلي داره لامصب! كاش من جاي اون بودم اينهمه در و داف دور و برم بود و ماچ و موچ….!

پ.ن: چيه خب؟ مگه ما دل نداريم؟:))

پ.ن: اين هم خود فسقليش!

پ.ن: حال ني ني بد شده و بيمارستان بستري اش كرده اند!التماس دعا.

Read Full Post »

Older Posts »