Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مذهبيسم!’ Category

خدا به شيطان گفت : به انسان سجده كن

و شيطان به خدا گفت : اگه راست ميگي خودت سجده كن!

———————–

پ.ن: اين پست لايق چنين تيترهايي هم بود: ناقادر نامتعال!، سجده، ترسو، گاف!

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه(ارسال سريع نظر)

Advertisements

Read Full Post »

و خداوند زن را آفريد

سپس به مرد نگاه كرد و گفت:

بيلاخ!

————————

پ.ن: شخصا عاشق اين پست هستم!

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

خداوند آدم و حوا را به زمين تبعيد كرد، زيرا:
پدسگ ها* زرت و زرت ميرفتن دم خونه خدا، زنگ در را ميزدن و فرار ميكردن!!
*تشديد روي س!
——————————-
پ.ن: لطفا اين پست را با پس زمينه آهنگ پشيمانم مستان بخوانيد!
نظرات خصوصي
بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

به نظرم گاهي اوقات سرگرداني روح آدم نشات گرفته از جبر حاكم براو و اختيار قابل ملاحظه اي كه به وي اعطا شده است باشد. سرگرداني بين جبر و اختيار، بين توانستن و نتوانستن، اه! اين شب لعنتي باز من برگشتم به چندسال پيش، به همان جنگ بين «من» و «من».
به تازه گي طعم گس كتاب هاي غير درسي را چشيده بودم، با منصوري عزيز و سينوهه و كلوپاترايش(كنيز ملكه مصر) شروع كرده بودم و رسيده بودم به مذهب و مطهري و «عدل الهي» و مسئله جبر و اختيار، به ورق زدن و نفهميدن هاي اصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبايي، به برگه هايي كه سياه ميكردم و فردايش به دور از چشم مادر و برادرم، گوشه باغچه به آتش ميكشيدم و بازماندگان همه ي نفهميدن هايم را چال ميكردم، به اميد اينكه يك روز نفهميدن هايم را چال كنم!
باري! امشب باز رسيدم به مسئله غامض و در عين حال مزخرف جبر و اختيار، به اعتقاد به جبر درحالي كه اختيار وجود داشت، به سايه سنگين اختيار بر روي جبر، به دو دشمن ديرين كه در وجود من نهادينه شده اند. به خدايي كه من را در هاله اي از جبر آفريد و اختياراتي برايم قائل شد تحت سيطره ي جبر چيزكش! به جبري كه احتمالا قبل از تبعيد با اختيار كامل پذيرفته بودمش!
خدا قبول كن مزخرف است! ضد و نقيض و در عين حال درست و دقيق، خالي از هرگونه لكه ي سياه، مبرا از هرگناه! اگر يك نفر از پس اين انسان مزخرف برآيد خودت هستي!
امشب خوب بودم، حوصله تعريف كردن دلايل خوب بودنش را ندارم، اما به يكباره همه چيز آوار شد بر روي سرم، من ماندم و يك دنيا تنهايي، امشب دوباره تمام آن حس هاي مزخرف و دوست داشتني و خواهر چيزده چندسال پيش برگشت! تف به اين زندگي مادرقحبه.
هوس كردم باز كنار دايي بنشينم، مثل آن غروب سرد، شروع كند برايم حرف زدن و بين حرف هايش كامي عميق از سيگارش بگيرد، حرف و كام و به ناگاه اشك، چشم هايي كه به جاسيگاري خيره مانده، اشك هايي كه روي گونه هايش ميلغزيد و بين ريش هايش گم ميشد، صداي لرزانش، عشق از دست رفته اش، نارفيقان بي مروتش، زندگي بي معنايش و مني كه خيرمانده بودم به پيراهن مشكي اش. حرف هايش آن روزها برايم سنگين بود اما الان ملموس تر از حس پوچي فعلي ام است.
از غروب كويتي پور مي خواند:
ای آسمان ابر تو اشکش دیگه دریا نمیشه
نه دیگه هیشکی غمش مثل غم ما نمیشه
ای آسمان بازی نکن آفتاب و مهتاب نمیاد
دل من همچین گرفته که دیگه وا نمیشه
همه آدما غریبه اند اما نه شبیه ما
آخه قلب هیچکسی اینجوری تنها نمیشه و…..
دايي خيلي وقت است پيراهن سياه ميپوشد، شايد15،16 سال يا بيشتر! پدر گاهي ميگويد كم كم داري مثل دايي ات ميشوي!
همه میگن از غم عشق و فراق یارشون
اما هیشکی مثل ما عاشق و رسوا نمیشه
———————-
پ.ن: اميدوارم يلداي زيباي را سپري كرده باشيد. اين پست را ساعت11نوشتم اما الان گذاشتم.

نظرات خصوصي
بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Read Full Post »

«پيا*مبر»

در جهنم ديدمش

آمده بود براي

بهشتيان

آب ببرد!

——————-

پ.ن: نتيجه گيري آزاد! يك مدته هوس كردم مينيمال كه اسمشو نميشه گذاشت، چي چي مال(!) نويسي كنم!

پ.ن: به مناسبت روز دانشجو يك پست ميخواهم بگذارم اما بنا به دلايل امنيتي رمزدار است! دوستاني كه رمز ميخواهند اعلام كنند!حيف از از دستش بدهيد!

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

1 – جماعتي كه در نمازخانه دانشكده خم و راست ميشوند

ودوستم كه آخر نمازخانه دانشكده دراز كشيده است

ومني كه فقط يك بار پا درنمازخانه گذاشته ام

وشمايي كه داري اين اراجيف را ميخواني

همگي

في ظلال مبين

هستيم!

2- ممنون از مجيد بابت ايميل هاي قشنگش. مجيدجون آي لاب(!) يو! اينم عكسي كه حرف هاي فوق را اثبات ميكند!

كعبه كدوم طرفيه؟

———————————-

پ.ن: براي ديدن عكس در سايز واقعي روي آن كليك كنيد.

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه

Read Full Post »

Older Posts »