Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘من و روزگار پدرسوخته!’ Category

اين روزها ميگذرد! هر آدمي مشكلي در زندگي دارد! خودت را براي اين مشكلات داغان نكن و……

وقتي ميخواهي كسي را دلداري بدهي، آرامش كني، ياميخواهي حرص و جوش الكي نخورد، خودش را براي اين دنياي بي پدر و مادر بيشتر از اين اذيت نكند جملاتي از اين دست را برايش رديف ميكني.

اما دلامصب وقتي جنگ ميشود، وقتي خانواده اي زير راه پله ي خانه شان پناه گرفتند و با هرصداي انفجار حاصل از بمباران قسمتي از گوشت بدنشان آب ميشود، وقتي مادر و پدر خانواده نگران فرزندشان هستند و براي آينده اش در اين شهرطاعون زده حرص ميخورند و باهرصداي گلوله ميميرند و زنده ميشوند و با هرصداي زنگ ازجا ميپرند، كه نكند خبر فرزندشان را آورده اند كه …….

آنوقت تو نميتواني بگويي توكه اسپرم زياد د داري، زنت هم كه جوان است! اين مرد، يك بچه ديگر! خودت را اذيت نكن! بچه ات مرد كه مرد، تكه تكه شد كه شد! دنيا را عشق است!!!

آخه دلامصب وقتي تمام آمال و آرزوهايت را روانه ي جنگ با اين دنياي مادرقحبه ميكني و هرچند مدت يكبار خبر مرگ يكيشان را برايت مي آورند، اين حرف ها به جاي آرامش نمك روي زخم است!

نميشود حرص نخورد، جوش نزد، ناراحت نشد، گريه نكرد، به فرزندان از دست داده فكر نكرد، عيدها با يك دسته گل سرخ و چندشمع سر قبرشان حاضرنشد، در خيالات موهايشان را شانه نكرد، لباس دامادي يا عروسي تنشان نكرد!

آمال و آرزوها، داشته ها و….. همگي فرزندان ما هستند، مرگشان را نميتوان فراموش كرد، نميتوانيم به تخممان حساب كنيم!

وقتي دوباره حرف از جنگ ميشود پشتم ميلرزد، اينبار قرار است كدام آمال و آرزو را در قتلگاه ببينم؟

—————————

پ.ن: من نميدانم چرا وقتي حالم بدميشود، هرچيز را به سخره ميگيرم، نمونه اش ايميلي كه حاصلش شد يك پست طنز كه اين يكي دو روزه ميگذارمش! يعني وقتي حال روحي ام بد ميشود قوه ي طنزگويي ام آماده ي فوران ميشود!

پ.ن: راستش صبر و…. گاهي جواب نميده! چون بلايي نازل شد و حداقل براي يك ماهي ماندگاره! حداقل!

پ.ن: ((و من پشت در مستراح عمومي عاشقت شدم و تو در جواب آي لاو يوي من گوزيدي!)). به مسابقه ميثمك برويد و به شماره 56 كه جمله من است راي بدهيد 🙂

پ.ن: تاثيراتش كم كم نمايان شد! صبحانه كه نخورده ام، الان هم ساعت تقريبا6عصر و نهار هم نخورده ام و ميلي به غذا خوردن ندارم. جنگ فقط يك تشبيه بود، فقط همين.

پ.ن:عزيزان من، جنگ صرفا تشبيهي بود برآنچه كه قرار بر من بگذره! نه جنگي در راه است و…ستاره هاي پايين هرپست فراموش نشه لطفا.ممنون.

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Advertisements

Read Full Post »

منتظر زنگ دخترك بودم و به خاطر همين به صفحه ي گوشيم نگاه نكردم و جواب دادم.

وقتي صدا را شنيدم يك نگاه كردم به صفحه گوشي و فهميدم بله! گل پسري بود به نام آلن.

نميدونم جا خوردم، ترسيدم، تعجب كردم كه يك لرزش كوچيك تو بدنم حس كردم و يكم هم عرق كردم، نخير عاشق نشدم! ولي خب اصلا انتظار نداشتم!

به رسم هميشگي كه موقع صحبت كردن با تلفن راه ميرم(!)شروع كردم قدم زدن تو اتاقم. نميدونم چي تو صداي اين پسربود كه برخلاف اولين ارتباط تلفني كه بابقيه دوستان مجازي برقرار كرده بودم(والبته زياد نبودن) و يكم مضطرب بودم، اينبار آرامش داشتم.

مني كه خيلي دير يخم آب ميشه به طرفه العيني خودموني شدم، خيلي باهاش راحت بودم و راحت حرفامو ميزدم كه براي خودم جاي تعجب داره!

تازه صحبت هامون گل انداخته بود كه مخابرات محترم مكالمه ما را قطع نمودن! دقيقا سر 50دقيقه! اما مگه ما از رو رفتيم؟ نخير! خلاصه گمون كنم قريب يك ساعت و نيم باهم صحبت كرديم و واقعا لذت بردم.

گاهي اوقات وقتي بيشتر از 2دقيقه با دوستي حرف ميزنم ميرسيم به خب چه خبر؟ هواشناسي! و….اما با آلن ميتونستم ساعت ها حرف بزنم بدون اينكه توي ذهنم به زور دنبال مسئله اي براي حرف زدن بگردم.

راست ميگفت، اين قريب به دوسال دوستي، وبلاگ خوني و به كل ارتباط مجازي چنين مكالمه اي هم ميطلبيد.

بازم ميتونستيم حرف بزنيم اما مادر محترم همون اول مكالمه اومده بودن و بامن كار داشتن و وقتي ديدن دارم صحبت ميكنم رفتن و10دقيقه بعدش اومدن! خلاصه اين 10دقيقه ها اينقدر تكرار شد كه حالت چهره شون از آلارم و… گذشته بود! از اون طرف هم خواهرزاده هاي شيطون آلن انتظار ميكشيدن تا اين دايي خوش صحبتشون از شر ابله خلاص بشه!

راستش تا نيم ساعتي هنوز تو شك بودم! باور كنين اگر اين مكالمه را به عنوان هديه تولد حساب كنيم، هديه تولد 10برابر از حس تولد و…. بهم مزه داد. بي تعارف ميگم.

واعتراف ميكنم هنوزم ذوق زده هستم!

اما چندتا نكته! آلن تكيه كلام «ميدوني» منو دزديده كه از همين تريبون بهش اعلام ميكنم خودش با زبون خوش پس بده وگرنه با آجان ميام سراغش!!

نكته ديگه اينكه بنده جز عناصر ذكور متوسط القد(!) هستم الحمدالله! عكس ها كش اومده احتمالا! وگرنه من قد بلندنيستم! گفتم بقيه دوستان مثل آلن در اشتباه نباشن.

و آلن جون شرمنده بابت اون خنده هام! دست خودم نبود! الان هم كه دوباره يادم مياد چطور پسردايي گرامي شيرجه زد(!) غرق خنده ميشم!!

و اينكه تاحالا كسي اينقدر جلوي خودم ازم تعريف نكرده بود! از اونجايي كه من كلا خيلي متشخص و تعريفي هستم(اعتماد به نفسو داري؟) خيلي ازم تعريف ميكنن اما بيشتر جلوي پدر و مادرم كه بعدا مامان به گوشم ميرسونه! ولي خب يك نفر به خودم بگه، راستش يك چيزي از قند تو دل آب كردن و…گذشته بود. هرچند بيشتر نظر لطف آلن و ديد مثبت و كلا همه اش برميگشت به خوبي ها و قلم زيباي خودش ولي خب منم آدمم!! خركيف ميشم يك نفر ازم تعريف كنه!

اين پست را نوشتم تا يك روز اگه دوباره هوس كردم آرشيوم را مرور كنم و رسيدم به اين خاطره، باز پربشم از حس شيرين يك مكالمه فوق العاده، طعم شيرين يك هديه زيبا، حرف هاي زيباتر يك دوست، خنده هاي بي بهونه و كلي لذت ديگه.

آلن واقعا ممنونم.

Read Full Post »

امروز تولد رسمي چهارسالگي وبلاگ نويسي جناب مستطاب مجتبي است!

از وبلاگ نويسي كه خير زياد ديدم، خيلي هم زياد! بيشتر ازاونچه كه شما فكرش را بكنين، به نوعي آينده ام را متحول كرد! راستش خيلي دوست دارم توضيح بيشتري بدم اما بنا به دلايل شخصي معذورم.

ابتدا از بلاگفاشروع كردم، اون اوايل وبلاگ نويسيم مثل خيلي ازوبلاگ نويس هاي تازه وارد به عمل دزدي مطالب پرداختم! اما بعد متنبه شدم و اون وبلاگ را پاك كردم و دروبلاگي نوشتم كه امروز چهارمين سالگردش ميشه! توي اون بلاگ چندتايي مطلب دزدي هم موجودهست ولي خب چيزهايي بوده كه ارزش دزدي را داشته!

حدود يك سالي هست كه آرشيوم را به ووردپرس منتقل كردم و اينجا مينويسم. خيلي دوستش دارم، حداقل حسنش احساس امنيتي است كه بهم منتقل كرده به اضافه امكانات فوق العاده.

خواننده ها خيلي برام اهميت دارن، بحث كميت نيست، قبلا پستي داشتم كه بالاي 150نظر داشت(مداركش هم موجوده!!)، اما امروز ميانگين نظرات حدود25است. الان كيفيت نظرات و مهمتر خواننده هام، نگرششون، شخصيتشون و….برام ارجحيت داره، آنچنان برام مهم نيست 30تانظرداشته باشم يا300، مهم نظراتي است كه داده ميشه. نميتونم كتمان كنم دوست دارم تعداد نظرات و آمار بلاگم بالا باشه، اما جوري هم نيست كه خيلي تلاش كنم آمار را زياد كنم! اين تعداد خواننده منو ارضا ميكنه. شايد اگه واسه خواننده مينوشتم بعد از چهارسال آمار قابل توجهي داشتم اما امثال من كه بيشتر واسه دل خودشون نوشتن و وقتي ديدن دارن به سمت خواننده محوري حركت ميكنن درمقابل خواننده ها جبهه گرفتن و وقتي خواننده گفته فلان پستت خوب بود پستي عكس پست قبل نوشتن، اين تعداد خواننده قابل قبوله.

حرف كه زياد دارم اما دوست دارم به وقتش بزنم. حدود يك ماهي بود انتظار اين روز را ميكشيدم تا رسما درروز تولد چهارسالگي وبلاگ نويسي خداحافظي كنم، اما متاسفانه يا خوشبختانه اتفاقاتي افتاد كه منو از انجام اين عمل پشيمون كرد!

نميدونم چرا دوست داشتم(!) تولد اينجا هم مثل تولد خودم سوت و كور برگذاربشه!اما الان يكجورايي پشيمون شدم! فعلا كه به خاطربرگذاري يك بازي افتادم رو مود جذب خواننده! دوست ندارم اين بازي سوت و كور برگذار بشه! يك بازي نو و جذاب!

الان حرفي براي گفتن ندارم! فقط از همه ي دوستاني كه اين مدت با خوب و بد من ساخته اند تشكر ميكنم. شبتون بخير!

—————————

پ.ن: حال روحي ام اصلا خوب نيست! اين پست به جاي اينكه پست تولد باشه بيشتر شبيه مجلس ختمه!!!شرمنده.

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (رسال سريع نظر)

Read Full Post »

چهارسالگي رسمي!

شمارش معكوس كليد خورد!

زندگي همچنان تخمي تخيلي است!

دارم كم كم ناك اوت ميشوم! گودباي فرزند ناخلف!

خبرهاي خوشي كه ميسوزانندش!

خبرهاي بد كه هيزم هستند!

شميشرهاي بي رحم!

 

عريان، لخت‌، بي پوشش! بدحجاب! محارب اصلا! باكه؟ بانوري از جنس ظلمات! قصه ما به سر رسيد، كلاغ سياه قصه هم باكرگي پرهاي سياهش را به سپيدي پرچم هاي صلح فروخت!

بالارفتيم ماست نبود قصه ما راست نبود، بالا سرد بود، بالا سانتي گراد و سيليسيوس يخ زدند و در آغوش هم جان دادند.

پايين دوغ نبود، قصه ما دروغ نبود! پايين مني بودم كه صداي ترق و توروق، ببين گوشاتو تيزكن تابشنوي! ببين اين صدا صداي شكستنه!

قصه، قصه نبود، غصه بود!

———————-

پ.ن: قسمت نظرات اين پست بسته است! درپست پايين نظر بدهيد! ستاره هاي كوچ زيرهرپست را فراموش نكنيد.

Read Full Post »

مطمئنا هريك از ما يك تخصصي داريم! حداقل آنكه تخصصي ندارد احتمالا درگند زدن تخصص دارد!

بحث سر اين است كه گاهي خسته ميشوي از تخصصت يا بهتراست بگويم خسته ات ميكنن!

دوران هنرستان كه وارد رشته الكترونيك شده بودم و آن اوايل دانشگاه هركس به من ميرسيد از رشته ام ميپرسيد و ميگفت: ببينم الكترونيك همون برقه؟

من هم ميرفتم روي منبر و دوساعت درمورد اين دورشته صحبت ميكردم و فقط تفاوت هايش را ذكر ميكردم، و بعد كه خوش و خرم از منبر پايين مي آدم طرف ميگفت : پس الكترونيك همون برقه!!!

يعني حال من را درك نميكني!! كم ميماند بزنم زير گريه! به مرور زمان فقط در جوابشان ميگفتم يكم باهم فرق داره و بعد طرف سيريش ميشد و دوباره روز از نو روزي از نو! تا بالاخره به اين نتيجه رسيدم در جواب اين سوال كذايي بگويم بله، الكترونيك همون برقه!!!

تواين مدت اگه تلويزيون خراب ميشد،يخچال،ماشين لباس شويي، يا كسي ميخاست مهتابي عوض كنه،سيم كشي خونه بكنه و…..از بنده به عنوان متخصص( كارگر بي جيره و مواجب)استفاده ميكرد!! حالا اينها به كنار يك بنده خدايي بهم گيرداده بود شبانه مثل دزدها از تير چراغ برق بالا برويم براي دزدي از اداره برق!!!ميخواست يك انشعاب غيرقانوني بگيرد! يا يكي از همسايه هايمان زرت و زرت درخانه ما را ميزد كه ماهواره ام ال شده و بل، من هم حداقل ازاين يكي خداراشكر(!)چيزي نميفهمم! ولي طرف ول كن نبود!!ما هم يك نه بزرگ هميشه ميگذاشتيم جلويش و طرف براي جبران هرجا مينشست ميگفت اين يارو چيزي بارش نيست و يك سري حرف هاي نامحترمانه!! طرف فكر ميكنه من بايد از قمبل هايم به عنوان آن قابلمه(!)كذايي استفاده كنم تا طرف بتواند فارسي 1ببيند!!

باري از بحث دور شديم! آدم دوست دارد در محيطي به دور از تخصص يا آنچه كه باعث شده لقبي بگيرد، صرفا براي خودش، شخصيتش، حرف هايش و… شناخته شود، با وي در ارتباط باشند، حرف هايش را بزند وبقيه حرف هايش را بشنوند. آدم گاهي دوست دارد بادوستانش درمورد سياست، عشق، آب و هوا حرف بزند نه تلويزيون سوخته،  سيم كشي خونه، لامپ كم مصرف و….!

متاسفانه همين من گاهي اين موضوع را از ياد ميبرم و ناخواسته باعث رنجش دوستانم ميشوم. از همين تريبون( تا يادم نرفته بگم يك بنده خدايي يك ميكروفون كه به سه قسمت مساوي تقسيم شده بود را آورده بود و نه تنها ميخواست كاري كنم مثل روز اولش كاركند، بلكه انتظار داشت ميكروفون نابودشده صدا ضبط كند، حرف هايش را به 10زبان زنده دنيا ترجمه كند و…!) از همه ي اين عزيزان معذرت ميخواهم! خصوصا خانم دكتر عزيز كه اين چندوقته حسابي اذيتشان كردم! موناجان بابت اين مزاحمت ها معذرت مي خواهم، اميدوارم حلالم كنيد.

————————-

پ.ن: احتمالا دكي الان ميگه: امان از وقتي كه ابله ميفهمه اما نفهمه!!

پ.ن: عزيزانم پايين هرپست يك سري 5ضلعي هست كه بهش ميگويند ستاره، بايد روي آن كليك كرد و از 1تا 5نمره اي را براي هرپست درنظر گرفت!! باشد ستاره هايمان بشود كهكشان!! اگر شانس ماست كه روم به ديفال ميشود كه كه كشان!!

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

اين روزها حتي آغوش هايمان حوصله ي زانوهايمان را ندارند!

—————–

پ.ن: بدون شرح: آمار

پ.ن: پايين هرپست چندتا ستاره است كه ميتونيد به پست امتياز بدين.لطفا دريغ نكنيد!

نظرات خصوصي

بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Read Full Post »

1- امروز خوب بود، خوش گذشت، خنديديم، البته نقطه تاريك هم داشت!

من كشته مرده ت شدم وقتي توي خيابون دستتو انداخته بود گل گردن محمد و اون لامصب ادكلن نميدونم چي چي زده بود، يا اصلا بوي خودش بود و تو هي باصداي بلند ميگفتي: بگذار بوكوf نمت!!!

من و سيد هم اينور ريسه ميرفتيم!

هرچند نهار نخورديم، هرچند اون مرتيكه اي اصفهاني كرايه ي 3تومني را از ما 7تومن گرفت و ما هم بي خبر از همه جا، هرچند اون آخر شروع كردين به حساب كردن و براي اينكه زير دين فلاني يا بهماني نمونين حتي 100تومن را توي حساب و كتاب مي آورديد و اين اصلا به مذاق من و سيد خوش نميومد! اما خب شما دوتا كار خودتونو ميكردين! به همون حساب كردنتون توي اوتوبوس چقدر خنديديم!

خلاصه! گذشت! نسبتا هم خوب و خوش گذشت!

2- فكر ميكردم معتادتر از اين حرفا باشم، به اينترنت، به وبلاگ نويسي، اما تو اين مدت كه فرصت زيادي نداشتم، متوجه شدم اعتيادم اينقدرها هم شديد نيست! راستش ميخواستم بگم دلم براتون تنگ شده، يك چيزي تو دلم به صدا دراومد(نخنديد نگوزيدم!)، داشتم ميگفتم : به صدا دراومد و گفت: چيز نگو مومن!فعلا بايد163تا پست را بخونم!

گودر

3- امشب قبل از مختارنامه، از شبكه يك، صدايي جادويي به گوشم رسيد! صداي فرهاد عزيز! خشكم زده بود و فقط گوش ميكردم، خيلي وقت بود از فرهاد و فريدون غافل شده بودم،از بعد از مختارنامه تا الان دارم فريدون فروغي گوش ميكنم و گه گاه اون چند قطره اشكي كه روي لپام ميلغزه را با پشت دستام پاك ميكنم. بعدازمدت ها، ممنون رسانه ملي!

———————–

پ.ن: اگه توي خيابون هاي اصفهان چارتا جوون را ديدين كه قدكوتاه ترينشون با كاپشن كرم دست انداخته گردن كاپشن سياهه كه با يك شال گردن مسخره است، و اون دوتاي ديگه دارن ريسه ميرن بايد عرض كنم كه امروز ابله را دركنار سه تفنگدار ديده ايد!! مطمئنا اون شاسي بلند 1و90سانتي من نبودم! اون كاپشن كرم كه…..، شال گردن هم ندارم، پس نتيجه ميگيريم، اون پسرك موبلند لاغر با شلوار پارچه اي مشكي و پيرهن گل بهي شخص شخيص ابله داغون ميباشد! اين پ.ن را هم براي كسي نوشتم كه گمون كنم امروز توي اوتوبوس ديدمش! قبلا عكسشو توي گوشي ك.ك ديده بودم!!

پ.ن: ديدگاه ها بسته است!

Read Full Post »

Older Posts »