Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘نوستالژي’ Category

به نظرم گاهي اوقات سرگرداني روح آدم نشات گرفته از جبر حاكم براو و اختيار قابل ملاحظه اي كه به وي اعطا شده است باشد. سرگرداني بين جبر و اختيار، بين توانستن و نتوانستن، اه! اين شب لعنتي باز من برگشتم به چندسال پيش، به همان جنگ بين «من» و «من».
به تازه گي طعم گس كتاب هاي غير درسي را چشيده بودم، با منصوري عزيز و سينوهه و كلوپاترايش(كنيز ملكه مصر) شروع كرده بودم و رسيده بودم به مذهب و مطهري و «عدل الهي» و مسئله جبر و اختيار، به ورق زدن و نفهميدن هاي اصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبايي، به برگه هايي كه سياه ميكردم و فردايش به دور از چشم مادر و برادرم، گوشه باغچه به آتش ميكشيدم و بازماندگان همه ي نفهميدن هايم را چال ميكردم، به اميد اينكه يك روز نفهميدن هايم را چال كنم!
باري! امشب باز رسيدم به مسئله غامض و در عين حال مزخرف جبر و اختيار، به اعتقاد به جبر درحالي كه اختيار وجود داشت، به سايه سنگين اختيار بر روي جبر، به دو دشمن ديرين كه در وجود من نهادينه شده اند. به خدايي كه من را در هاله اي از جبر آفريد و اختياراتي برايم قائل شد تحت سيطره ي جبر چيزكش! به جبري كه احتمالا قبل از تبعيد با اختيار كامل پذيرفته بودمش!
خدا قبول كن مزخرف است! ضد و نقيض و در عين حال درست و دقيق، خالي از هرگونه لكه ي سياه، مبرا از هرگناه! اگر يك نفر از پس اين انسان مزخرف برآيد خودت هستي!
امشب خوب بودم، حوصله تعريف كردن دلايل خوب بودنش را ندارم، اما به يكباره همه چيز آوار شد بر روي سرم، من ماندم و يك دنيا تنهايي، امشب دوباره تمام آن حس هاي مزخرف و دوست داشتني و خواهر چيزده چندسال پيش برگشت! تف به اين زندگي مادرقحبه.
هوس كردم باز كنار دايي بنشينم، مثل آن غروب سرد، شروع كند برايم حرف زدن و بين حرف هايش كامي عميق از سيگارش بگيرد، حرف و كام و به ناگاه اشك، چشم هايي كه به جاسيگاري خيره مانده، اشك هايي كه روي گونه هايش ميلغزيد و بين ريش هايش گم ميشد، صداي لرزانش، عشق از دست رفته اش، نارفيقان بي مروتش، زندگي بي معنايش و مني كه خيرمانده بودم به پيراهن مشكي اش. حرف هايش آن روزها برايم سنگين بود اما الان ملموس تر از حس پوچي فعلي ام است.
از غروب كويتي پور مي خواند:
ای آسمان ابر تو اشکش دیگه دریا نمیشه
نه دیگه هیشکی غمش مثل غم ما نمیشه
ای آسمان بازی نکن آفتاب و مهتاب نمیاد
دل من همچین گرفته که دیگه وا نمیشه
همه آدما غریبه اند اما نه شبیه ما
آخه قلب هیچکسی اینجوری تنها نمیشه و…..
دايي خيلي وقت است پيراهن سياه ميپوشد، شايد15،16 سال يا بيشتر! پدر گاهي ميگويد كم كم داري مثل دايي ات ميشوي!
همه میگن از غم عشق و فراق یارشون
اما هیشکی مثل ما عاشق و رسوا نمیشه
———————-
پ.ن: اميدوارم يلداي زيباي را سپري كرده باشيد. اين پست را ساعت11نوشتم اما الان گذاشتم.

نظرات خصوصي
بيان ديدگاه (ارسال سريع نظر)

Advertisements

Read Full Post »

گه گاه دلم براي ثانيه هاي روشن روزهاي تاريك بچگي ام تنگ ميشود، براي آن باريكه هاي نور. از اين به بعد آن باريكه هاي نور را با شما شريك ميشوم. ميدونم اين باريكه هاي نور، روشنايي روزهاي خيلي از هم نسلي هايم بوده است. پس

سلام هم نسلي

ساعت1و45دقيقه بامداد است و من ياد پپرو و الدورادويش افتاده ام! دلم عقاب طلايي اش را ميخواهد! هنوز هم اگر بگويند پرنده مورد علاقه ات چيست ميگويم عقاب طلايي! هرچندميدانم عقابي با پرهايي كاملا طلايي و درخشنده وجود ندارد اما باز هم پرنده موردعلاقه من عقاب طلايي است.

پپرو پسركوهستان

پپرو پسركوهستان

اين هم لينك موزيك پسركوهستان

———————————-

پ.ن: وقتي متوجه شدم علاوه بر خودم دونفر ديگر هم پست قبل را دوست داشته اند(لايكيده اند!) قند در دلم آب شد! اينكه وبلاگ من قسمتي از گودرشان را اشغال كرده، مطالبم را ميخوانند و…. به وجدم آورد!كنجكاوم كرد كه ببينم چه كساني هستند و….. مجتبي مظفري عزيز و رونيك كريمي بازم عزيز! ممنون بابت اين لبخندي كه به روي لبانم نشوندين. اميدوارم لبخند مهمون هميشگي لباتون باشه.

پ.ن: وقتي داشتم نوشته ام را مرور ميكردم اشكام لغزيدرو گونه هام. ممنونم پپرو و تا ابد دوستت دارم.

گذاشتن نظرخصوصي

بيان ديدگاه


Read Full Post »